کنسرتوهای لاماژور و کنسرتوی دو مینور در ماه مارس 1786 یعنی در همان ایامی که «موزار» مشغول تمام کردن اپرای «عروسی فیگارو» بود ساخته شده است. موومان سنگین کنسرتوی اولی از جمله زیباترین و جالب ترین موسیقی هائیست که بشر تا کنون تصنیف کرده است و در آن حالت مالیخولیائی صاف و ساکت «روزنه سحرانگیزی احساس می شود که در سرزمین دور افتاده پریان به دریای کف آلود خشمگین و خطرناکی باز باشد.» در کنسرتوی دو مینور این حالت مالیخولیلئی به غم و اندوه عمیقی تبدیل گردیده است. «سردونالد تووی» آخرین موومان این کنسرتو را «والا و بلند پایه» می خواند و معروف است که «بتهوون» تحت تأثیر آن قرار گرفته است. هر کس که به این کنسرتوی دو مینور گوش بدهد و باز هم معتقد باشد که موسیقی «موزار» احساس ندارد مسلماً از ثقل سامعه و بی ذوقی رنج می برد. علت آنکه «موزار» مثل باران آهنگ های غنی و پرمایه می ساخت این نبود که امید داشت فرصت بیشتری برای رفتن به خانه بزرگان نصیبش شود. بلکه بیشتر برای این بود که خود را مستحق و شایسته این می دانست که در دربار شغلی به او ارجاع شود. در سال 1783 که از صبر و انتظار خسته شده بود به فکر افتاد که اقبال خود را در پاریس و لندن بیازماید ولی پدرش که در سالزبورگ با او در حال قهر و تعرض بود با تهدید و تندی با اجرای این فکر مخالفت ورزید و اجازه نداد مثل کوکی ها در شهر بگردد. به علاوه در ماه ژوئن نخستین بچه «کنستانس» متولد شد و در این موقع بود که «موزار» وقت مناسب را تشخیص داد که پدر و خاهرش «نانرل» با همسرش «کنستانس» ملاقات کنند. به این جهت ماه بعد «موزار» و «کنستانس» با عجله به سمت سالزبورگ حرکت کردند و بچه بی گناه را تحت مراقبت یک دایه قرار دادند. این پسر بچه در مدتی که پدر و مادرش در سفر بودند مرد (این زن و شوهر لاابالی بر روی هم هفت بچه پیدا کردند و تعجبی ندارد که فقط دو تای آنها زنده ماندند.)  سفر آن ها به سالزبورگ به یأس و نومیدی منتهی شد. و پس از سه ماه سازگاری سرد و رسمی به وین بازگشتند. در این مدت بود که «موزار» با روحیه ای مردد به نوشتن دو اپرا شروع کرد که هرگز آن ها را به پایان نرسانید. هنگام مراجعت در «لینز» با «کنت تون» پیر ملاقات کردند. نا دختری این شخص پیش «موزار» درس می خواند. این خانواده آماده فراهم ساختن جشنی بودند. «کنت» از «موزار» تقاضا کرد که برای این جشن یک سنفونی بنویسد. «موزار» با سرعت و چابکی تمام و با خون سردی شعبده بازی که خرگوشی را از کلاهی در می آورد سنفونی بزرگ دوماژور را بنام لینز تصنیف کرد و تحویل داد. در این موقع که مقارن با نوامبر 1783 بود «موزار» در حدود چهل سنفونی تصنیف کرده بود که قسمت عمده آن ها چندان مهم نیست و نشان می دهد که «موزار» چقدر دیر متوجه امکانات این فرم موسیقی گردیده است. به استثنای سنفونی سطحی و پر طنز و لطیفه موسوم به «پاریس» و یکی دو سنفونی دیگر بهترین سنفونی های او پس از ملاقاتش با «هایدن» در سال 1781 تصنیف شده است. عجیب است که تأثیر این ملاقات و آشنائی اش با شیوه سنفونی های «هایدن» بیش از پیش او را به مافی الضمیرش آگاه ساخته است. نخستین محصول این ملاقات مفید این بود که دومین سرناد را برای خانواده «هافنر» در رماژور ساخت. این سرناد با وجود کوتاه بودنش از آغاز تا پایان کامل و بی نقص است. موومان اولش در آثار «موزار» منحصر به فرد است زیرا در آن یک تم بکار رفته ولی بقدری این تم را زیر و رو کرده و تغییر داده است که تأثیر تنوع آن را نهایتی نیست. قسمت مینوئه دارای لطف و زیبائی سبک رو کوکو است و در وسط آن شور و وجدی نهفته است که به سبب آن این قسمت در سراسر این قطعه لطیف ترین قسمت های آن است. برای نوشتن آخرین «روندو» که «موزار» میل داشت با سرعت ممکن نواخته شود گوئی از نقش «اریال» در قطعه «سه موش کور» الهام گرفته است. به این ترتیب سرناد «هافنر» با تندی و چابکی و نشاط به پایان می رسد. سنفونی «لینز» با اینکه بی نقص نیست نشان می دهد که «موزار» در حال تکامل است. در اینجا برای نخستین بار سنفونی با یک مقدمه سنگین آغاز می شود. این تمهیدی بود که در سنفونی می بمل کاملا به صورت شعر درآمده است. رنگ آمیزی تقریباً غیر عادی ارکستر که بعضی ممکن است آن را به اشتباه نتیجه آزمایش «موزار» فرض کنند واقعاً تصادفی است. «کنت تون» در هیئت ارکستر خود شیپورزن و طبل زن نیز داشت ولی نوازنده فلوت و سیاه نای نداشت. با کمال تأسف سنفونی «لینز» این روزها کمتر نواخته می شود. یکی از مهمترین موسیقی شناسان معاصر در سال 1935 اعتراف کرد که این سنفونی را فقط یک بار شنیده است. «موزار» پس از خداحافظی با «کنت تون» به وین بازگشت و متجاوز از یک سال هیچ حادثه ای در زندگی یک نواخت او که صرف تهیه نان و گوشت می شد رخ نداد. برای پر کردن این زندگی تو خالی و نیز برای اینکه علاقه مفرطی را که به دوستی و رفاقت داشت ارضاء کند به فعالیت در انجمن های فراموشخانه (این سازمان که تاریخ پیدایشش به قرون وسطی و شاید هم به عقب تر می رسد عبارت از یک تشکیلات پنهانی و سری که برای تفریحات اجتماعی و مساعدت و معاضدت دو جانبه انجمن هائی دارد. انجمن بزرگ این سازمان در سال 1717 در لندن تشکیل شد .) که چند سال قبل در آن ثبت نام کرده بود علاقه روزافزونی پیدا کرد. تشکیلات فراموشخانه در آن ایام به وسعت و آزادی امروز نبود و بر خلاف امروز که هر کس می تواند در آن راه یابد در آن روز پناهگاه متفکران آزادمنش و هنرمندان خواه از مسلک کاتولیک و خواه از مسلک پروتستان بود. «موزار» علاقه ای جدی به فراموشخانه نشان می داد و برای آن مجدانه تبلیغ می کرد و حتی موفق شد پدر متعصب خود را به قبول مقررات آن وادار کند. از آن جا که «هایدن» پرهیز کار نیز در اوائل سال 1785 از پیروان این طریقه شده می توان احتمال داد که او را هم «موزار» به داخل این جمعیت کشانیده است. متأسفانه قطعه موسیقی که «موزار» برای غرفه خود در فراموشخانه تصنیف کرده با جسد «کوخل» (1877-1800 دانشمند علوم طبیعی و موسیقی که شهرتش در جهان به سبب تنظیم کردن آثار «موزار» است.) در زیر خاک موفون است و ممکن نیست درباره آن بحث کنیم. یک مارش عزا نیز ساخته که می گویند بسیار عالی است ولی تنها اثر موسیقی که تحت تأثیر این فکر از او موجود است و ما می توانیم درباره آن داوری کنیم اپرای «فلوت سحر انگیز» است که اشعار و کلمات آن مبتنی بر عقاید پیروان فراموشخانه است. در ماه فوریۀ 1785 «لئوپولد موزار» به ملاقات «وولفگانگ» و «کنستانس» آمد و ده هفته با ایشان بود. شست و شش سال عمر طبیعت تند و مزاج آتشین او را تا حدی نرم کرده بود و با اینکه هرگز با این ازدواج کاملاً موافقت نکرد پسر و عروسش او را رامتر و ملایم تر یافتند. از نفوذ و اعتبار ایشان لذت می برد و با وجود اینکه موقتاً بسیار ناراحت بودند خشنود شد از اینکه می دید در مقابل شهامت و دلیری «موزار» در کار موسیقی شوقی و ذوقی هم وجود دارد. این شوق و رضای خاطر یک شب به حد نهایت رسید و آن شبی بود که دید «هایدن» عالی قدر بمعیت دو «بارون» با لباس رسمی به منزل «موزار» آمدند. کمی بعد در همان شب «دیتر زفون دیتر زدورف» (1799-1739 یکی از موسیقی دان های معروف قبل از «موزار») و «وانهال» (1813-1739 مصنف موسیقی) به دیدن وی آمدند و پس از آن چهار نفر از موسیقی دان های معروف زمان وارد شدند و مشغول نواختن سه قطعه چهار بخشی از تصنیفات جدید «موزار» گردیدند. این شب فراموش ناشدنی محصول زندگی «لئوپولد موزار» بود که بنا به عقیده خودش آن را در راه تربیت فرزندانش صرف کرده بود. پس از بازگشت با سالزبورگ مزاجش رو به ضعف گذاشت و در ماه مه 1787 بدون اینکه پسرش را دوباره ببیند از دنیا رفت. کسانی که با تعجب به عظمت فهرست «کوخل» می نگرند و صدها نام آهنگ در آن از «موزار» می بینند توجه خواهند کرد که قطعات چهاربخشی برای سازها زهی موضوع بالنسبه بسیار سهلی است و مفتاح پیدا کردن آن ها اینست که بدانیم این قطعات به دو گروه تقسیم گردیده اول آنهائی که بین سال های 1770 و 1773 و دوم آن هائی که بین سال های 1782 تا آخر عمر «موزار» نوشته شده است. اگر شما یک موسیقی دان حرفه ای نیستید گروه اول را فراموش کنید زیرا به ندرت نواخته می شود چون جز اینکه ما را به ساختن قطعات چهاربخشی بهتر در آینده توسط «موزار» امیدوار می سازد چیزی به ما نمی دهد و این هم برای یک شب موسیقی چیز قابل توجهی نیست. اگر گفته شود که «موزار» از ساختن قطعات چهار بخشی خودداری کرد تا راه و رسم حقیقی آن را بیابد صحیح نیست. واقعه ای که رخ داد همان طور که می دانیم اینست که «موزار» «هایدن» را در سال 1871 ملاقات کرد و در مدت چهار سال بعد از این ملاقات شش قطعه چهاربخشی تصنیف و به او اهداء کرد. نفوذ پر برکت «هایدن» در هیچ جا حتی در سنفونی به اندازه نفوذ او در این قبیل آثار «موزار» آشکار نیست. بدیهی است در نخستین قطعه چهار بخشی که بعد از آشنائی با «هایدن» نوشته و در گام سل ماژور است این نفوذ به قدری هویدا است که ابتکارات خود «موزار» تحت الشعاع قرار گرفته است. اگر بدون سابقه ذهنی بخواهیم درباره این قطعه قضاوت کنیم در اینکه آن را به کجا و یا به چه کس استناد دهیم دچار محظور می شویم. ضمناً باید تذکر داد که این قطعه با بهترین قطعات چهار بخش «هایدن» ممکن است اشتباه شود. ولی دومین قطعه از این شش قطعه چهاربخشی که در گام و مینور است کاملاً به شیوه خود «موزار» ساخته شده با این تفاوت که بر خلاف انتظار مانند آثار «بتهوون» حالت تراژدی دارد. با توجه به دوران بعد زندگی هنری «موزار» یعنی دوره رومانتیک، با تمام افتخارات و نقائصش ، این قطعه کلاسیک محسوب می شود. با ششمین قطعه از این سلسله چهاربخشی که در گام دوماژور است «موزار» طوفانی در محافل منتقدان بر پا کرد که هنوز هم فروکش نکرده است. در مقدمه آن یک ترکیب نامألوف بکار برده که برای هیچکس قابل ادراک نبود. شاهزاده ای آن را پاره کرد و ناشری از چاپ کردنش سر باز زد و آن را پس فرستاد و گفت :«دارای اشتباهاتی فاحش است» نقادان حرفه ای انجمن کردند و به بربری بودن «موزار» رأی دادند. تنها «هایدن» شعور این را داشت که بگوید: «اگر «موزار» این طور نوشته حتماً به دلیل قابل قبولی این کار را کرده است.» ما که امروز سیب های کال ترکیبات نامألوف موسیقی مدرن را خورده ایم وقتی به قطعه چهاربخشی دو ماژور گوش می دهیم هیچ ناراحتی در خود احساس نمی کنیم مگر اینکه زیبائی آن ما را از خود بی خود سازد. این انتقادهای سخت و همه جانبه محتملا «موزار» را افسرده خاطر ساخته است. به هر حال دیگر جرأت این را نکرد که آشکارا بر خلاف رای منتقدان راهی بپیماید. چهار قطعه چهاربخشی دیگر را که برای سازهای زهی از این پس نوشته کاملا به شیوه مورد قبول و بدون نظر خاصی تصنیف کرده است. نبوغ «موزار» در این آثار اخیر بیشتر صرف زیبائی از لحاظ جنبه های فنی شده و نه بیان احساسات عمیق. مخصوصاً سه قطعه آخر بسیار آراسته و مهذب به صورت زیبائی سطحی است و البته لازم بود که چنین باشد زیرا به دستور فردریک دوم پادشاه پروس که خود در نواختن ویولن سل تسلط نسبتاً کافی داشت ساخته شده و همین امر موجب شده که یک مصنف ورزیده مثل «موزار» اجازه دهد که بخش ویولن سل تعادل و توافق صدای سازهای دیگر را به هم بزند. این سه قطعه که آن ها را چهار بخشی های «پادشاه پروس» می خوانند از چهاربخشی های «هایدن» بارور شده است. در این قطعات «موزار» خصوصیات ویژه و هویت هر یک از سازهای چهارگانه را کاملاً مشخص ساخته و هیچ مصنف دیگری حتی «بتهوون» نتوانسته است از حد او در این زمینه تجاوز کند. نکته ها و ظرائف دقیق و لطیفی که «موزار» در چهاربخشی های «هایدن» بکار برده دست کمی از آنچه که در سنفونی ها و کنسرتوهای بزرگ خود بکار برده است ندارد. در اواخر سال 1785 هنگامی که «موزار» باز مصمم شد برای صحنه چیزی بسازد در بکار بستن شیوه کنتر پوان تسلط کامل پیدا کرده بود. اپرای «کارگردان تئاتر» که یک بارد و خنک از زندگی تئاتر است بسیار کم مایه و ناقابل است و باید گفت حیف وقت و دقتی که «موزار» صرف آن کرده است. ظاهراً «موزار» از اینکه فرصت یافته بود دوباره برای تئاتر چیز بنویسد به قدری خوشحال بود که این داستان مبتذل را به عنوان شروع کار خود برگزید با امید اینکه به کمک آهنگ های زیبا آن را به کمال برساند. به علاوه این داستان را امپراطور برای او فرستاده بود و بعید نیست که سیاست بکار برده و برای جلب نظر امپراطور آن را پذیرفته باشد. خلاصه اینکه مقرر بود که رقیبش «سالی یری» (1825-1750 نوازنده و مصنف معروف) نیز در جشن دربار برنامه ای ترتیب دهد. پیش درآمد و قطعه نهائی این اپرا از لحاظ ترکیبات کنترپوانی به مراتب غنی تر از اپراهای دیگر اوست و هر یک از بازیکنان اپرا موسیقی مخصوص به خود دارد که معرف خلق و خو و ذات و صفات اوست. ولی با تمام این امتیازات این اپرای کوچک یک بار بیشتر به روی صحنه نیامد. فقط گاه گاه اقتباس هائی از آن اجرا شده که اگر «موزار» خودش می شنید آن ها را نمی شناخت. «کارگردان تئاتر» موجب وقفه ای در ایجاد یکی از شاهکارهای «موزار» یعنی «عروس فیگارو» شد. کی بعد از بازگشت پدر «موزار» به سالزبورگ شخصی به نام «لورنزو داپونته» (1838-1749 شاعر برجسته دربار «ژوزف» دوم که اصلا یهودی بود و اشعار چند اپرای «موزار» را تنظیم کرده است. مدتی در پایان عمر معلم زبان ایتالیائی دانشگاه کلمبیا بود.) نزد «موزار» رفت و به او پیشنهاد کرد که موسیقی نمایشنامه «عروسی فیگارو» اثر «بومارشه» (1799-1732 نمایش نامه نویس معروف فرانسه)  را که یک نمایش نامه کمدی معروفی است بنویسد. مخالفت های زیادی برای اجرای این تصمیم به عمل آمد ولی هیچ یک از این مخالفت ها نتوانست مانع اجرای تصمیم این کشیش یهودی الاصل که از طبقات عادی اجتماع برخاسته و در دربار «ژوزف» دوم به مقام منشیگری در زبان لاتین و شاعر تئاتر ارتقاء یافته و همین امر حس اعتماد به نفس را در او نیرومند ساخته بود بشود. امپراطور اجرای نمایش نامه های «بومارشه» را به علت جنبه های تند سیاسی اش غدغن کرده بود و تصور می شد که این ممانعت شامل اپرای مذکور نیز بشود. علاوه بر این «موزار» می ترسید که «سالی یری» و رقیبان دیگرش از آن پس نگذارند اپرای دیگری از او به روی صحنه بیاید. ولی «داپونته» که جانشین تأیید شده «متاستاسیو» (1782-1698 شاعر و درام نویس که موضوع و مضمون اپراهای «گلوک» و «موزار» را به شعر تنظیم می کرده است.) بود در تنظیم کلمات و عبارات اپرا وظیفه متساوی به عهده گرفت و با منقح کردن نمایش نامه از مسائل سیاسی نظر موافق امپراطور را به آن جلب کرد و به این ترتیب مزاحمت رقیب «موزار» را از بین برد. «داپونته» بهترین منظومه ای را که تا آن وقت به دست «موزار» رسیده بود برای او تهیه کرد. موسیقی این اپرا در آوریل 1786 به پایان رسانید. این شاهکار به همراهی قطعات دیگر از جمله سه کنسرتوی بسیار عالی برای پیانو نوشته شده است. اپرای «عروسی فیگارو» در اول ماه مه به معرض نمایش گذاشته شد و به قدری مورد تشویق و توجه عمومی قرار گرفت که در تاریخچه اپرا بسیار کم سابقه بود. تقریباً هر قسمت آن بنا به تقاضای تماشاکنان تکرار شد و فریاد «زنده باد «موزار» زنده باد «موزار» از اطراف تالار نمایش به آسمان رسید. با اینکه در انتخاب بهترین اپرای «موزار» ممکن است چهار عقیده مخالف ابراز شود تردیدی نیست که «عروسی فیگارو» بیش از اپراهای دیگرش و حتی می شود گفت که بیش از هر اپرائی که تا کنون نوشته شده دارای آهنگ های فراموش ناشدنی است. این اپرا از آغاز تا انجام پر است از آهنگ هائی که از لحاظ زیبائی شنونده را مبهوت می سازد. موقعی که انسان این اپرا را برای بار اول می شنود وحدت آن را احساس نمی کند و چنین به نظر می آید که جنگی است مرکب از آهنگ های زیبا و دلپذیر. شخص باید مدت ها مدید با آن آشنائی داشته باشد تا بتواند کاملاً تشخیص دهد که «موزار» با چه قدرت و مهارت هنری کمال و زیبائی موسیقی را با حقیقت دراماتیک به نحو شایسته توأم ساخته است. این سلسله آهنگ های لطیف که یک نفس به گوش می رسد با یک پیش درآمد که فعلا خیلی معمول و معروف است شروع می شود. این پیش درآمد با لطافت و بی نظیر و نشاط و شادابی فراوان زمینه را برای آنچه بعد باید اتفاق افتاده آماده می سازد، و به این ترتیب داستان نمایش با آوازهای بسیار دلپذیر «فیگارو» در پرده اول و آوازهای فرح بخش «کنتسا» ( زن یکی از اشراف شهر «سویل» و یکی از اشخاص بازی در این اپرا) و «کروبینو» (کسی که نقش غلام بچه را در این اپرا بازی می کند.) در پرده دوم و ناله و ناله ها و زاری های «کنتسا» در پرده سوم و بالاخره آوازهای جانسوز و عاشقانه «سوزنا» (نامزد «فیگارو» در این اپرا)  در پرده چهارم ادامه می یابد. انتخاب بهترین آهنگ از بین این آوازها کار بسیار مشکلی است. علت اینکه بسیاری از مردم آهنگ «وواچه ساپه ته» بهتر از آهنگ های دیگر می شناسند. این است که برای سوت زدن آسان تر است. توفیق فراوانی که در سایه این اپرای تند نصیب «موزار» شد در وضع مالی او تغییری ایجاد نکرد. البته برای تصنیف موسیقی آن مبلغی پول به دستش رسید ولی طولی نکشید که آن پول را تمام کرد. «موزار» طوری زندگی می کرد که خرجش بیش از دخلش بود. لباس های خود و فرزندانش را به عالی ترین وضع ممکن تدارک می کرد و در بهترین محله وین در قسمتی از یک خاک بسیار عالی اقامت گزیده بود. زندگی خصوصی او به قدری با هیجان و پر تلاطم می گذشت که از لحاظ جسمی و مالی هر دو برای او گران تمام می شد. در همین ایام بود که رابطه نا مناسبی با زن های متفرق پیدا کرد و این امر با در نظر گرفتن عشق خلل ناپذیری که به «کنستانس» داشت کمی مبهم به نظر می آمد و باید اذعان کرد که «کنستانس» هم مثل زن «سزار» نبود و اغلب به سبب ولنگاری و بی توجهی اش به امور زندگی مورد ملامت واقع می شد. ولخرجی فوق العاده «موزار» در زندگی و بی بند و باری و تلون مزاجش ایجاب می کرد که یک در آمد ثابت و مسلم داشته باشد و ظاهر امر چنین بود که مردم وین آماده تأمین چنین درآمدی برای او نبودند. پس از اجرای اپرای «فیگارو» امپراطور در تمجید «موزار» فروگزار نکرد ولی باز هم مقامی در دربار به او نداد. «موزار» که نومید شده بود دوباره به فکر این افتاد که ستاره اقبال خود را در انگلیس بجوید ولی به لحاظ دعوت گرمی که از پراگ برای ملاحظه اپرای «فیگارو» به او رسید خود را مجبور دید که به آن شهر عزیمت کند. «موزار» این دعوت را فوری پذیرفت و به سرعت عازم پراک شد و با زن خود «کنستانس» در منزل بسیار عالی ثون اقامت گزید و اعیان و اشراف پراک برای گفتن خوش آمد از ایشان دیدن کردند. پذیرائی مردم پراک از «موزار» به قدری گرم بود که شاید به فکرش خطور کرده باشد که شهر مزبور جائیست که مردمش هم آثار او را درک می کنند و هم اجرا او را به میزانی که شایسته است خواهند داد. حضورش در شب نمایش «فیگارو» در تالار غوغائی به پا ساخت و چند روز بعد که خودش ارکستر را رهبری می کرد صدای کف زدن مردم به میزانی بود که ممکن بود تصور شود که مردم پول گرفته اند که کف بزنند.  دو کنسرت هم در آن شهر داد و هر دو به همین میزان مورد توجه واقع شد. در کنسرت اولی یک سنفونی جدید از تصنیفات خودش را رهبری کرد که آن را سنفونی پراک می نامند این سنفونی از لحاظ اندازه و تناسب حد فاصلی است بین قطعات کامل کوچک از قبیل «هافنر» و «لینز» و آثار محکم تر و حماسه ای او مثل سه سنفونی آخری که نوشته است. «موزار» در این موقع دردانه محافل هنری پراک بود و قطعاً خاطرات دوران کودکی را بیاد می آورد. به محض اینکه اظهار تمایلی از طرف او شد به اینکه اپرائی برای مردم با محبت پراک بنویسد مدیر تئاتر که از توفیق خود در اجرای «فیگارو» و بی اندازه خرسند بود طرح قراردادی را به دست او داد. البته «موزار» مجبور شد بدون قبول پیشنهاد شهر پراک را ترک گوید ولی لااقل یک بار جیب هایش پر از پول بود. شهر وین پس از گرمی و صمیمیت مردم «پراک» بسیار سرد و خشک می نمود و «موزار» با حرارت فوق العاده دست بکار نوشتن اپرای جدید شد. «داپونته» پیشنهاد کرد که داستان «دون ژوان» را انتخاب کند و برای اینکه احوالش برای نوشتن این اپرا مناسب و آماده باشد یک بطری «توکای» (شرابی است بسیار قوی از انگور بنفش رنگی به همین نام در مجارستان) در یک سمت او بود و یک دختر زیبا در سمت دیگرش. هنگام نوشتن موسیقی هر وقت احساسات و هیجانات شدید و تندی که بین اشخاص بازی رد و بدل می شد او را ناراحت می ساخت «داپونته» از «کازانوا» (1798-1725 یک مرد عیاش و حادثه جوی معروف ایتالیائی که چندین سال اروپا را میدان بازی ها و صحنه سازی های خود ساخته بود و کتاب خاطرات او معروف است.) دعوت می کرد که او را ارشاد و راهنمائی کند. «موزار» در همان حین که مشغول تصنیف بهترین قطعات پنج بخشی خود برای سازهای زهی و همچنین قطعه شیرین «یک شب کوتاه موسیقی» بود به طرح ریزی بنای زیبای اپرای «دون جیوانی» (همان «دون ژوان» است.) شروع کرد. در این بین تازه واردی به سراغ او آمد که بی شباهت به وارد شدن میهمان سنگی به «دون جیوانی» نبود. این جوانک بی ریخت که سر و وضعش کمی بهتر از سر و وضع یک برزگر «فلاندری» بود نشست پشت پیانو و با مهارت بی سابقه ای شروع به نواختن کرد و بداهه سرائی او به حدی بدیع و نو ظهور بود که «موزار» با تعجب و وقار به یکی تز میهمانان گفت:« روزی خواهد رسید که دنیا درباره این شخص که می بینید صحبت کند.» «موزار» درست می گفت. این شخص تازه وارد «لودویک وان بتهوون» بود. در سپتامبر 1787 «موزار» و زنش باز عازم پراک شدند که دو ماه دیگر در جشن هائی که بنا بود در آنجا برگزار شود شرکت جویند. موسیقی اپرای «دون جیوانی» هنوز ناتمام بود یکی به این علت که «موزار» کار زیاد داشت و دوم اینکه می خواست قبل از نوشتن آوازهای نهائی با خوانندگانی، که می بایست آن را بازی کنند مشورت نماید. پیش درآمد آن آخرین قسمتی بود که تصنیف شد و همان شب اول نمایش آن را به هیئت ارکستر داد و آن ها را بدون مطالعه و تمرین قبلی نواختند . شب اول نمایش این اپرا که در بیست و نهم اکتبر اتفاق افتاد با توفیقی به مراتب عظیم تر او توفیق اپرای «فیگارو» روبه رو شد در صورتی که مردم پراک از اپرای «فیگارو» هنوز خاطرات شیرینی داشتند. ورود «موزار» به محل ارکستر درست همانطور که ورود یکی از خاندان امپراطوری را با بوق و شیپور اعلام می کردند به مردم اطلاع داده شد. اجرا کنندگان اپرا مخصوصاً خوانندگان که گوئی می دانستند در یک واقعه تاریخی شرکت دارند با شوق و ذوق فراوان ورود او را تجلیل کردند. «دون جیوانی» طرفداران بسیار دارد که آن را بزرگ ترین اپرائی که تا کنون تصنیف شده است می دانند و شور و هیجان ایشان درباره این اپرا به اندازه شور و هیجان کسانیست که مدعی اند این افتخار باید به اپراهای «تریستان وایزولد»(یکی از اپراهای واگنر) داده شود. در این که «دون جیوانی» اپرای بسیار پر هیجانی است شکی نیست. اشخاص بازی در آن در کمال صراحت نقاشی شده اند و حوادث به سرعت به سوی عاقیت اجتناب ناپذیر «دون جیوانی» پیش می رود و صحنه های کمدی و تراژدی به سهولت تبدیل می شود و زندگی با رنگ های گوناگونی که دارد در آن منعکس است و قسمت نهائی آن به صورتی غریب و خارق العاده و مهیب پایان می یابد. اپرای «دون جیوانی» در سال 1787 اثر بدیعی محسوب می شود و هنوز هم هست. «دون جیوانی» نخستین قهرمان از قهرمان های متعددی است که «بایرون» (1824-1788 شاعر معروف انگلیسی که در اوائل سده نوزدهم نفوذ زیادی در سنخ فکر نویسندگان و متفکران اروپا داشته و در جنگ های استقلال یونان کشته شده است.) در آثار خود بکار برده و در سر تا سر سده نوزدهم نمونه های از آن در روی صحنه فراوان دیده شد و افراط او در عیاشی و نابود شدنش در پایان کار در تحقیق یک آزمایش مقدماتی بود برای افسانه های دوزخی که بعداً «وبر» (1826-1786 مصنف و رهبر موسیقی آلمان) و «مه یوبی یر» (1864-1791 مصنف آلمانی) در اپراهای خود بکار برده اند. تمام این مطالب بی ارزش رومانتیک با موسیقی «موزار» به عالی ترین صورت کلاسیک تعبیر شده و هیچ مضمون مطنطن و گزافی در آن شنیده نمی شود فقط در پایان داستان هنگامی که مجسمه مرمر دعوت «دون جیوانی» را به شام می پذیرد کمی مهیب و ترسناک است. باید دانست که تصنیف این اپرا سیزده ساله قبل از سده نوزدهم صورت گرفته و لهیب آتش ابلیسی که خانه عیش این قهرمان بد کار را در خود می بلعد بنای کاخ کلاسیک را نیز به تدریج محو می سازد. ولی ناراحتی کسانی که این نغمه های رومانتیک را به عنوان یک پیشگوئی شوم تلقی می کنند در صحنه های قبل جبران شده است. باید البته تصدیق کرد که پیش درآمد این اپرا را نمی توان از آثار خوب «موزار» به حساب آورد زیرا شنونده را برای وقایع پر هیجان بعد اصلا آماده نمی سازد. این وقایع عبارت است از یکی بیانات «لپورلو» (نوکر دون جیوانی) که فهرستی از معشوقه های اربابش را به ما می دهد و این قطعه در واقع شاهکاریست از کمدی و قدرت. ده پانزده دقیقه بعد یک قطعه دو صدائی شنیده می شود که بسیار زیبا و محسور کننده و لطیف است. در اپرای «دون جیوانی» تقریباً به اندازه اپرای «فیگارو» آوازهای لطیف و پر هیجان موجود است. آواز دیگری مشحون از نغمه های روان و سلیس در دنبال آن می آید که آن را بهترین آواز برای خواننده تنور شناخنه اند. ولی معروف ترین قسمت های اپرای «دون جیوانی» آوازهای آن نیست- بلکه قطعه مینوئه ای است که پرده اول اپرا با آن پایان می پذیرد. «مندلس» در کودکی با اطمینان کامل به «گوته» ارجمند گفت که این مینوئه «زیباترین موسیقی در سراسر جهان است» و با اینکه این قطعه با هر آلت موسیقی از ارگ بزرگ گرفته تا ارگ دستی نواخته شده است بدون اشکال می توان بیان «مندلسن» را تأیید کرد. پس از برگزار شدن شب اول اپرای «دون جیوانی» «موزار» و زنش با خانواده های هنر دوست شهر پراک به رفت و آمد و معاشرت پرداختند و تا دوازدهم ماه نوامبر مراجعت خود را به وین به تأخیر انداختند. سه روز بعد «گلوک» از جهان رفت و یک ماه بعد «ژوزف» دوم «موزار» را به عنوان مصنف خصوصی کاخ خود نامزد کرد. این مقام بر حیثیت و آبروی «موزار» افزود ولی «موزار» درباره درآمدش در این سمت چنین گفته است که :« برای کاری که انجام می دهم بسیار زیاد است ولی برای کاری که از عهده ام ساخته است بسیار کم» «گلوک» ماهی دو هزار «گولدن» در سال دریافت می کرد در صورتی که امپراطور برای «موزار» ماهی هشت صد گولدن مقرری تعیین کرد و این مبلغ ناچیز به استثنای حقوق مختصری که از سال 1791 از کلیسای «سن استفن» می گرفت تنها درآمد ثابت و مطمئن او بود. مدتی وقت خود را به نوشتن آثار مبتذل برای دربار تلف کرد- گرچه این قطعات زیبای رقص مبشر ظهور مصنف معروفی برای آهنگ های رقص به نام «یوهان اشتراوس» بود. در این موقع «موزار» مانند همیشه مست و شور و هیجان بود. و لاقیدی و بی توجهی او در نتیجه عدم علاقه ای که مردم وین به اپرای «دون جیوانی» نشان دادند تشدید شد و در ضمن فقر و تهی دستی مزمن و همیشگی او نیز افزایش یافت. در این موقع بود که مکاتبات مستمندانه او به هم مسلکانش در جامعه «فراماسونی» آغاز گردید و این مراسلات در سال نامه های موسیقی با نمونه های پی برده و ترو دریده تری از مراسلات «واگنر» مقایسه شده است. ولخرجی او بر میزان بذل و بخشش دوستان بردبارش به مراتب فزونی داشت و هر پولی که به دستش می رسید فقط به طور موقت نیاز بی منتهای او را علاج می کرد. بر خلاف عقیده بعضی از مورخان زندگی «موزار» در این موقع بارورترین و پر محصول ترین دوره حیات او بوده است. چند هفته بعد از آغاز نمایش «دون جیوانی» با ورودیه ای معادل یک شلینگ پس از اینکه «سالی یری» رقیب «موزار» با اجرای این اپرا که با توفیق فراوان همراه بود از صحنه خارج شده بود «موزار» به تصنیف یک سنفونی مشغول گردید. گوئی دچار یک جنون و شوریدگی آسمانی شده بود. شش هفته متوالی کار کرد و هنگامی که قلم خود را به زمین گذاشت سه شاهکار بزرگ سنفونیک خود را به اتمام رسانیده بود. چنین واقعه ای را به دو طریق می توان تعبیر کرد: یا اینکه از تیره روزی های حیات به عالم موسیقی پناه برده و یا اینکه این بدبختی ها او را بعوالم پیامبری کشانیده بود. به هر ترتیبی که آن را تعبیر کنیم مسلم است که این سه سنفونی آخری «موزار» بمثابه تاج سه گانه ای است که بر تارک موسیقی ارکستر قرن هیجدهم می درخشد. این موضوع قابل بحث است که صرف نظر از مقام شامخ «بتهوون» آیا اثری کاملتر و زیباتر از این سنفونی در عالم موسیقی ساخته شده است یا نه. در عظمت سنفونی های «بتهوون» از لحاظ موسیقی تردیدی نیست ولی یک قسمت از رواج آنها به سبب این است که زمینه تعبیر و تفسیرهائی خارج از حدود موسیقی در آن ها زیاد است. کشمکش های حیات بشر با تقدیر – یا کشمکش های خود «بتهوون» در آن ها نمایان است و به آسانی ادراک می توان کرد. در صورتی که سنفونی های «موزار» از اینگونه تفسیرها به دور است و شاید به همین علت باشد که سنفونی های او مثل سنفونی های «هایدن» در نظر کنسرت روندگان رومانتیک کمتر جلوه کرده است. سنفونی های «موزار» و «هایدن» را باید فقط به عنوان موسیقی شنیده و مطالعه کرد. تقریباً هر کوشش که برای یافتن مفاهیم انسانی یا فوق انسانی در آثار «موزار» به عمل آید نشان می دهد که جستجو کننده از انتظارم فکر کاملاً بی بهره بوده است. این افکار ناشی از این است که بعضی حاضر نیستند یا نمی نوانند شرایط ذاتی و واقعی موسیقی را به عنوان یک هنر تشخیص دهند و بپذیرند و احتجاج درباره موسیقی را به این مایه سخافت می رسانند که تصورات پوچ و نامعقول خود را درباره سنفونی های «بتهوون» تنها ملاک قطعی آن معرفی می کنند. در مکتب این کج اندیشان بود که سنفونی اول «برامز» را «دهمین سنفونی بتهوون» نامیدند و تصور کردند که به این وسیله از «برامز» تجلیل کرده اند. و نیز همین گروه بودند که چون «موزار» را به طور مبهم یک مصنف موسیقی می شناختند انواع و اقسام مطالب عجیب و غریب درباره آثار او مخصوصاً سه سنفونی آخرش نوشتند و خواندند. ولی گلاویز شدن ایشان به این نحو با آثار درخشان و بلورین «موزار» جز اینکه برهانی بر حماقت خودشان باشد نتیجه ای عاید نساخت. فی المثل در همان حین که با تصورات فرضی خود درباره پیش درآمد سنفونی می بمل مست مسرت و شادی بودند افکار واهی ایشان در ابرهای ابهام دور می شد و می دیدند که چیزی جز موسیقی باقی نمانده است. «موزار» اثری متنوع تر و غنی تر از این سه سنفونی تصنیف نکرده است. هر کدام از آن ها پر است از ابتکارات بدیع موسیقی  و هر کدام حالت و کیفیت مخصوص به خود دارد و اگر شرایط تصنیف آن ها را در نظر بگیریم بی شبهه دستخوش شگفتی خواهیم شد. در سنفونی می بمل پس از پیش درآمد سنگین و با شکوهی که آنرا «قطعه کلاسیک» خوش صدا نامیده اند موسیقی حالتی خوش و مسرت بخش و حتی کمی بی بند و بار به خود می گیرد و فقط چند نغمه ای است که احساس تفکر به ما می دهد. رنگ آمیزی با استفاده از نوای سازهای مختلف مخصوصاً در این قسمت بسیار غنی و پر تنوع است و مخصوصاً سازهای بادی وظیفه بسیار مهمی به عهده دارند. باید در نظر داشت که سنفونی می بمل نخستین اثر بزرگی است که در آن از سیه نای حد اعلای استفاده شده است. مینوئه بسیار زیبا که تقریباً به اندازه مینوئه اپرای «دون جیوانی» شهرت یافته است تقریباً نیمه «اسکرتزو» (این کلمه در اصل به معنی شوخی و لطیفه است و در سنفونی معمولاً موومان سوم را تشکیل می دهد که از حیث ترکیب و تألیف و وزن مسرت بخش و پرهیجان به گوش می رسد.) است. «بتهوون» «اسکرتزو» را در سنفونی شماره 2 به مرحله بلوغ و در سنفونی شماره 3 به حد کمال رسانید. موومان اول سنفونی سل مینور شاید زیباترین قطعه موسیقی جهان باشد و به همین سبب است که به این سنفونی لطمه وارد می سازد زیرا سه موومان دیگر آن اغلب به عنوان قطعاتی نا متناسب با موومان اول در زوایای فراموشی باقی می ماند. البته با اینکه حالت مسحور کننده و توصیف ناشدنی قطعه زیبای «الگرو» در هیچ یک از آن ها نیست سهم خود را در سنفونی سل مینور به خوبی ادا می کند و آن را به عنوان یک اثر کامل هنری معرفی می نماید. این سنفونی که «اریک بلوم» درباره آن گفته است که :« در آن شیوه های کلاسیک و رومانتیک در هم می آمیزند و تعادل و تناسب کامل بین این دو سبک به صورت بی نظیری  برقرار است» پر تلاطم ترین سنفونی های «موزار» است. نغمه هائی که از آن احساس تفکر می شود نخستین بار آمیخته با حالتی مالیخولیائی و افسرده به گوش می رسد. در سنفونی بعدی یعنی سل ماژور هیچ اثری از این تلاطم احساس نمی شود بلکه به عکس گوئی «موزار» نشاط پیشین خود را باز یافته است. این سنفونی به نام جعلی و مستعار «ژوپیتر» نامیده می شود و معروف ترین سنفونی های جهان است. همچنین از لحاظ طرح محکم ترین و کلاسیک ترین این سه سنفونی محسوب می شود. چهار چوب یا استخوان بندی این سنفونی بنابر این سلسله قواعد کلی موسیقی که بر «موزار» الهام شده استوار است و این قواعد مثل قضایای ریاضی اقلیدس منظم و مرتب است. در موومان آخر که معروف ترین موومان این سنفونی است پنج جمله موسیقی به قسمی ساحرانه در هم می غلطند که معمولا این موومان را به صحنه موسیقی شطرنج تشبیه می کنند. این سنفونی از آغاز تا انجام ترکیبی است از جلال و شکوه که به صورتی عجیب ولی کاملا پسندیده و مقبول به هم پیوسته است. در حقیقت این سنفونی که آخرین اثر «موزار» در این شیوه است پر است از نیرو و استواری و نشاط جوانی و در سراسر آن یک نوع احساس پهلوانی و قهرمانی می شود که در آثار دیگر «موزار» بسیار نادر است. تعجبی ندارد که این سه سنفونی که آخرین آنها در اوائل ماه اوت 1788 به پایان آمده نیروی خلاقه «موزار» را ظاهراً به انتها رسانیده است زیرا «موزار» دوره بعد را که تقریباً یک سال تمام به طول انجامید بدون بهره برداری سپری ساخت. حاجب به تذکر نیست که «موزار» تصنیف موسیقی را به کلی کنار نگذاشت برای اینکه تعداد زیادی آهنگ های کوتاه موسیقی مجلسی و موسیقی رقص در این دوره ساخته که اغلب آن ها از کارهای بی ارزش و معمولی است. مقداری از اوقات خود را نیز بنا به سفارش «بارون ون سویتن» (1803-1734 یکی از مروجان بزرگ موسیقی که تصنیفات ناقابلی از جمله سنفونی دارد.) که یکی از معروف ترین موسیقی دان های غیر حرفه ای وین و تنظیم کننده کلمات اپرای «هایدن» به نام «آفرینش» بود به کمال ساختن هم آهنگی بعضی از «اوراتوریو»های «هندل» مخصوصاً مسیحا صرف کرده است. سرزنش ها و بدگوئی های زیادی درباره پرداخت کردن و اصطلاح جلا دادن آثار «هندل» به عمل آمده ولی درهای این بحث و گفتگو همچنان باز است زیرا در اینکه آیا مصنفی، هر چقدر هم بزرگ و عالی قدر باشد، حق داشته باشد که آثار مصنف دیگری را به اصطلاح کامل بسازد جای حرف و تأمل است. در ماه آوریل 1789 «موزار» بنا به دعوت شاگردش شاهزاده «کارل لیخنوفسکی» عزم مسافرت کرد. در دربار فرمانروای «ساکسون» در شهر درسدن قطعاتی با توفیق فراوان نواخت و همچنین در شهر لایپزیک قطعاتی با همان ارگی که «یوهان سباستیان باخ» کار کرده بود اجرا کرد. رئیس سرود خوانان کلیسای «تماس» که خود از شاگردان «باخ» بود اجرای یکی از شش قطعه «موته» را که از «باخ» باقی است توسط سرودخوانان کلیسا ترتیب داد. این قطعه به قدری «موزار» را تحت تأثیر قرار داد که تقاضای دیدن موسیقی آن را کرد و با صدای بلند گفت:« این یک اثر استثنائی است که از آن می توان چیز یاد گرفت.» مرحله بعدی او شهر «پتسدام» بود. در اینجا برادرزاده «فردریک» کبیر که شخص فرهنگ دوستی بود همان تجلیلی را که عمویش از «باخ» به عمل آورده بود در مورد «موزار» معمول داشت. با اینکه «موزار» از گروه نوازندگان پادشاه انتقاد کرد و هنگامی که ارکستر قطعه ای از خود او را می نواخت مدام تکان می خورد و از این و آن چیز می پرسید «فردریک ویلهلم» انعام خوبی به او داد و به او سفارش داد که شش قطعه چهار بخشی برای آلات زهی و همچنین شش سنات آسان برای پیانو برای شاهزاده خانم تصنیف کند. اینکه نقل می کنند که «موزار» پیشنهاد رئیس هیئت موسیقی دربار پتسدام را که اجرا کریمانه ای هم به دنبال داشت برعایت احترام «ژوزف» دوم رد کرده است با احتمال قوی افسانه ای بیش نیست. اگر فرض کنیم که چنین عمل غیر محتملی را انجام داده باشد پس از بازگشت به وین (باجیبهای خالی) لابد از دریافت سفارش جدیدی از طرف امپراطور برای ساختن اپرای دیگری توسط او و «داپونته» بسیار خرسند گردیده است. در نتیجه این توحید مساعی اپرای «کوزی فون توته» به تعجیل برای زمستان آن سال ساخته شده و در روز دوم ژانوئه 1790 به معرض نمایش درآمد. راجع به اپرای «کوزی فون توته» زیاد چیز نوشته شده که بیشتر آن درباره اشعار آن است که متناوباً آن را سطحی و ناشایسته خوانده اند. در این دو ایراد حقیقتی نهفته است ولی این دو شرط هر دو لازم است فقط از این لحاظ که این اثر را به صورت یک «اپرا کمیک» واقعی در آورد. اشعار و کلمات آن نیز با وجود حوادث نا بهنگام و بی معنی در حد خود کاملا کافی است. از لحاظ طرح کلی شبیه به نمایشنامه «دو اشراف زاده از اهالی ورونا» (نمایشنامه ای است از شکسپیر) است با این تفاوت که در اپرای «کوزی فون توته» داستان بغرنج تر و اشخاص بازی بیشتر است. موسیقی آن نیز با کلمات کاملا متناسب می باشد زیرا «موزار» در آن بیش از اپراهای دیگرش از آرایش های زائد و عاری از لطافت استفاده کرده است. در حقیقت این اپرا مجموعه ای است که از آغاز تا انجام مرکب است از هرزه گی و بی پروائی و خنده و لوده گی. تذکر این مطلب گرچه بی ارتباط است ولی جالب به نظر می رسد که آغاز نمایش اپرای «کوزی فون توته» مقارن با ابتدای وقایع ترسناک انقلاب فرانسه بود. بنا به همین دلیل پوچ و سست آن را به عنوان آواز قو 3 هنگام مردن، یا غزل آخر طبقه سنگدل و خوشگذران اشراف سده هیجدهم معرفی کرده اند. (در اتریش این خوش گذرانی و عیاشی و سنگدلی تا سالها بعد از انقلاب فرانسه همچنان ادامه داشت). این اپرا در حقیقت یک اعتراف مطبوعی است به زبان موسیقی که حالت شیر و شکری را دارد که روی شیرینی عروسی یک غلتبان ریخته باشند. بعضی عقیده دارند که این بهترین اپرائیست که «موزار» تصنیف کرده. اپرای «کوزی فن توته» برای مردم بی مرام و فاقد اخلاق اتریش بسیار مطبوع بود. متأسفانه سه هفته بعد از شروع این برنامه «ژوزف» دوم از جهان رفت و باز امید «موزار» به یأس تبدیل شد. «لئوپولد» دوم، امپراطور جدید میانه اش با موسیقی بسیار سرد بود و به «موزار» علاقه خاصی نداشت و در موقع تاج گذاری نیز «موزار» جزء مدعوین به فرانکفورت دعوت نشد. عمل «موزار» هم در این موقع از روی هیجان و جنون انجام گرفت. «کنستانس» در بستر بیماری افتاده بود و به معالجات و داروهای گران بها احتیاج داشت. خود «موزار» هم به تازگی از یک بیماری شدید خلاصی یافته بود و عفریت و تنگ دستی نیز برای او بی اندازه تحمل ناکردنی شده بود. چند قطعه چیز گران قیمت که برای او باقی مانده بود گرو گذاشت و عازم فرانکفورت شد تا در موقعی که شهر پر از مردم سرشناس است مجالس کنسرتی ترتیب دهد. فقط یک بار موفق شد کنسرت بدهد و در آن کنسرتوی «تاجگذاری» را برای پیانو و ارکستر که واقعاً دو سال پیش نوشته بود اجرا کرد. در این کنسرت هم بر حسب معول تجلیل و تشویق فراوانی از «موزار» به عمل آمد ولی پول مفصلی در کار نبود و در راه بازگشت نیز در هر شهری که کنسرت می داد همین وضع تکرار می شد. در ماه نوامبر هنگامی که به شهر وین رسید مردی خسته و افسرده و بیمار بود. ماه بعد وقتی «هایدن» برای خداحافظی و عزیمت به لندن به دیدنش آمد «موزار» گریه کرد. عقیده داشت و زیاد هم دور از حقیقت فکر نمی کرد که از عمر او چیزی باقی نیست که دوست عزیزش را دیگر ببیند. ماه های اول سال 1791 بی حادثه سپری شد. در ماه مارس «موزار» تصادفاً با یکی از دوستان ایام اقامتش در «سالزبورگ» به نام «امانوئل شیکانه در» که در کار تئاتر مرد همه فن حریفی بود برخورد کرد. این مرد در این موقع در تالارهای بزرگ ولی پست خارج شهر به اجرای برنامه های ظاهر فریب و کمدی های تند و شنیع مشغول بود. از آنجا که او نیز جزء جمعیت فراماسون بود در رگ و ریشه «موزار» رفت که برای یک سلسله افکار گیج کننده و درهم و برهمی که از خواندن کتاب های مختلف جمع آوری و آن ها را با رمزها و استعاره های نفهمیده فریماسونی تلقین کرده بود موسیقی بسازد. این آش شله قلمکار از حیث وقایع و دقایق پر هیجان و اشخاص بازی بسیار قوی بود و «موزار» می توانست آن را به صورت موثری بکار ببرد. فوری مشغول کار شد و آخرین اپرای خود را به نام «فلوت سحر انگیز» تصنیف کرد و چون «کنستانس» در شهر نبود و برای معالجه به «اسپا» رفته بود «شیکانه در» در اطاق کاری نزدیک تماشاخانه برای «موزار» فراهم کرد که در آن وسائل خوشی و عیاشی آماده و زنان هرجائی فراوان بودند. در ماه ژوئیه هنگامی که برای تصنیف موسیقی این اپرا هنوز مشغول کار بود شخص ناشناسی به او وارد شد و سفارش داد که در تاریخ معینی برای او یک قطعه موسیقی عزا بسازد. حق الزحمه این موسیقی بر خلاف معمول بسیار خوب بود و یکی از شرایط کار این بود که کاملاً مخفیانه انجام شود. «موزار» موافقت کرد ولی گوئی تز پیش پایان عمر خود را نزدیک می دید. حالش چندان خوب نبود و احتمالاً تب لازم داشت و این مرد ناشناس که به قیافه اموات درآمده بود مثل اعزرائیل او را وادار کرد که موسیقی عزای خود را تصنیف کند. به محض اینکه شروع به تصنیف این موسیقی عزا کرد سفارش سوم رسید و آن درخواست آمرانه ای بود برای تصنیف یک اپرا به جهت تاجگذاری «لئوپولد» دوم در پراک به عنوان پادشاه بوهم. منظومه «لاکله منزا دی تیتو» اثر مبتذلی بود از «متاستا یسو» که وصله و پینه و اصلاح شده بود و به قدری بی معنی بود که حتی برای مصنف با تدیبری چون «موزار» نیز امکان اینکه از آن یک اپرای حسابی بسازد موجود نبود. از طرف دیگر «موزار» بیمار بود و فقط به نیروی اراده به زندگی ادامه می داد و ملزم بود که اپرای «کله منزا» را در دو ماه به پایان برساند. برای اینکه بیشتر آشفته و مضطرب شود درست در همان دقیقه ای که برای عزیمت به پراک می خواست سوار کالسکه شود آن مرد ناشناس مهیب رنگ پریده ظاهر شد که ببیند کار موسیقی عزائی که سفارش داده به کجا رسیده است. «موزار» زیر لب گفت پس از بازگشت از پراک آن را به اتمام می رساند و سوار کالسکه شد و با احساس ناراحتی فوق العاده قلم و کاغذ را برای طرح ریزی اپرای «کله منزا» به دست گرفت و پس از هیجده روز توقف در پراگ آن را به پایان رسانید. به قدری در این کار شتاب داشت که ساختن قطعات «رسیاتیو» را به عهده دوست و شاگردش «فرانتز سوس مایر»(1803-1766 رهبر موسیقی و مصنف اپرا در اتریش) واگزار کرد. در شب اول نمایش این اپرا در ششم سپتامبر «لا کله منزادی تیو» با شکست مواجه شد و علت شکست آن تا حدی به سبب این بود که درباریان بعد از تشریفات پر تجمل تاجگذاری خسته و فرسوده شده بودند. این اپرا از جمله آثاریست که فقط بنا به اقتضای موقع ساخته می شود با این تفاوت که از نوع بسیار بد آن است. از پیش درآمد بسیار موثر و یک آواز سوپرانو درخشان و یکی دو تا آواز دو نفری که صرف نظر کنیم به خوبی می توان احساس کرد مه مصنف تحت چه شرایط نا مساعد روحی آن را تصنیف کرده است.

«موزار» با بیماری و یأس و نومیدی فراوان به وین بازگشت ولی این موجب نشد که ته مانده نیرو خود را به تمام کردن «فلوت سحر انگیز» صرف نکند. این اپرا اول بار در سی ام سپتامبر در تئاتر «شیکانه در اف درویدن» به نمایش گذاشته شد. ابتدا با سردی تماشکنان مواجه گردید ولی به سرعت شهرت یافت و مورد علاقه عموم واقع شد، به طوری که در ماه اکتبر تنها آن را بیست و چهار مرتبه تکرار کردند. شاید یک علت توفیق آن عملیات بی معنی صحنه بود نه موسیقی آن ولی امروز درست به عکس است. با وجود لغرش های بسیار ابلهانه اش این اپرا به استثنای «ایدومنو» هم ردیف با سایر اپراهای «موزار» در اوج کمال و شهرت قرار دارد. پیش درآمد آن با وجود اینکه تند است یکی از آثار بی نهایت زیباست و در کمال وضوح داستان جدی اپرا را به شنونده اعلام می کند و واقعاً هم همینطور است چون برای جمله های مضحک نیز یک رمز عالی موسیقی بکار برده شده است و رقیقترین جمله بندی های «موزار» در آن وجود دارد. در اپرای «فلوت سحر انگیز» انواع سبک ها و شیوه های موسیقی بکار رفته و در عین حال وحدت اپرا از آغاز تا انجام محفوظ مانده است. این حقیقت که در این دنیای عجوزه هزار داماد اتفاق هر واقعه ای حتمی است با لحن های بسیار مناسبی نشان داده شده است. و با وجود اینکه اشخاص بازی فقط به عنوان علامت و رمز داستان بکار برده شده اند ولی مفصلترین گروه متنوع اشخاص بازیست که در اپرای های «موزار» یافت می شود. از کشیش موقر و چرب و نرمی مثل «ساراسترو»  گرفته تا مرد خوش مشربی که نمونه افراد خوش مشرب قرن هیجدهم است و در این جا به عنوان محک بکار می رود مثل پاپاژنو همه نوع آدمی در این اپرا یافت می شود. «برناردشاو» در جائی گفته است که «موزار» برای «ساراسترو» آوازهائی تصنیف کرد که اگر از دهان خدا هم شنیده شود بیجا و نامناسب نیست. هر کس هر چه می خواهد بگوید به هر حال این کشیش بزرگ خود نما دو قطعه آواز بسیار عالی دارد که در تاریخ اپرا آوازی به این خوبی برای صدای بم نوشته نشده است.  آواز اول دارای شکوه و استحکامی است که «موزار» در نتیجه مطالعه آثار «هندل» به دست آورده است. «ملکه شب» که معرف بدی و خباثت است دختر خود را با لحنی موثر و پر حرارت به شیوه «کولوراتورا» (آواز پر غلت که معرف قدرت خواننده و زیبائی تصنیف باشد.) نفرین می کند. اگر شخص بدون توجه آن را بشنود تصور خواهد کرد که بیکی  از آوازهای زیبای تو خالی اپرای «لاکمه» (1891-1836 موسیقی دان فرانسوی) گوش می دهد ولی در زیر این ظاهر ظریف و فریبنده یک شرارت و شیطنت سرد چنبرزده  است. دختر زیبا ولی بی مزه ملکه «پاپاژنو» که کارش مرغ داری است یک آواز دونائی بسیار زیبا می خوانند که گوئی تز دهان ندیمان عاشق منش «فیگارو» درآمده است. از آنجا که بنا بود در شب های اول نمایش «شیکانه در» خودش نقش «پاپاژنو» را بازی کند برای این نقش بیش از آنچه که از لحاظ دراماتیک شایسته است موسیقی نوشته شده ولی آوازهایش به قدری خنده دار و مضحک است که مستمع را از خود بی خود می سازد، مخصوصاً وقتی آواز معروف دو نفری خود را با «پاپاژنو» سبک مغز که سر تا پایش از پر مرغ پوشیده شده در لحن گنگ بازی می خواند به این ترتیب ملاحظه می شود که در اپرای «فلوت سحرانگیز» برای هر کس، دارای هر نوع ذوق و سلیقه ای که باشد، موضوع جالبی یافت می شود. ولی لطف و زیبائی نهائی این اپرای اخلاقی افسانه ای، بیشتر مربوط به کمال و ظذافت موسیقی آنست. وقتی این اپرا که آخرین اپرای «موزار» است به اتمام رسید مصنف به کلی از کار افتاد. بیماری او بی اندازه شدت یافت (حدس زده شده که بیماری کلیه بوده است) و حتی خبر توفیق فوق العاده زیاد اپرای «فلوت سحر انگیز» هم نتوانست او را از دلسردی و افسردگی بیرون آورد. غیبت «کنستانس» در این موقع که در رنج و ناراحتی شدید به سر می برد بر او بسیار گران آمد زیرا در این موقع احتیاج مبرمی به پرستاری داشت. با عجله و حرارت زیاد به نوشتن آهنگ عزا پرداخت و با دقت و توجه فوق العاده مشغول تصنیف آن شد. کم کم آثار ضعف و غش در او هویدا گشت. خوشبختانه «کنستانس» که خودش بیمار و ناتوان بود در اواخر اکتبر از سفر بازگشت و خواهر جوان خود را نیز به همراه خود آورد تا از «موزار» و خود او پرستاری کند. «کنستانس» می دانست که «موزار» تا چه حد بیمار است و هر چه سعی کرد که او را از ادامه تصنیف موسیقی عزا باز دارد و استراحت نماید موفق نشد. در این موقع تصور عجیبی در مغزش رسوخ کرد و او را سخت آزار می داد بدین معنی که چون نتوانست علت کسالت خود را به طور طبیعی پیدا کند (که البته جز کثرت کار و کم غذا خوردن چیزی دیگری نبود) در پیش خود فکر می کرد که «سال یری» رقیبش او را مسموم کرده است. هر روز عصر وقتی موقع افتتاح تماشاخانه می شد در ذهن خود اجرای اپرای «نی سحر انگیز» را اعلان می کرد و پرده به پرده آن را با ساعت تطبیق می نمود. چند هفته بیشتر طول نکشید که معلوم شد بیماری او بی نهایت شدید است ولی در عین حال نیروی بهبود یافتنش نیز به قدری خوب است که در پانزدهم نوامبر همانسال قطعه «کانتاتا» که برای جمعیت «فری ماسون» ساخته بود به اتمام رسانید و حتی چند روز بعد آن را رهبری کرد. مجدداً بیمار شد. با این وصف متناوباً به ادامه تصنیف آهنگ عزا مشغول بود حتی وقتی از درد به خود می پیچید. «سوس مایر» و دوستان دیگرش اغلب اوقات به دیدنش می آمدند و قسمت هائی از آن را برایش می خواندند. در چهارم دسامبر در موقعی که دوستان دور او جمع بودند درست همان موقع که می خواستند خواندن آواز را شروع کنند «موزار» شروع کرد به گریه کردن  و دوستان مجبور بودند آواز خواندن را تعطیل کنند. پیش از اینکه روز به انتها برسد «موزار» تقریباً مفلوج شده بود. کشیشی به بالای سرش آوردند که آخرین شعیره دینی را به جای آورد و «موزار» به خانواده خود خداحافظ گفت و تعلیماتی درباره آهنگ عزا که هنوز نا تمام مانده بود به شاگردش «سوس مایر» داد. تا آخرین دقایق عمر فکرش به آن مشغول بود. گاهی سعی می کرد آن را زمزمه کند و حتی در گونه های خود باد می انداخت که در حقیقت ادای نوازنده شیپور را در می آورد. تا بالاخره کمی بعد از نیمه شب در کمال آسانی و راحتی جهان را بدرود گفت و این واقعه مصادف با بامداد پنجم دسامبر 1791 بود. «کنستانس» به قدری خرد و نومید شده بود که قدرت فکر کردن نداشت و توصیه مرد تنگ چشم و خسیس را به نام « وان سویتن» که گفته بود شوهرش را به کم خرج ترین طریق به خاک بسپارد بدون اراده پذیرفت و روز ششم دسامبر که باران و طوفان شدیدی هوا را منقلب کرده بود و «کنستانس» و دوستان «موزار» هیچکدام نتوانستند به گورستان بروند جسد «موزار» را در یک آرامگاه اشتراکی با اجساد ده دوازده نفر از بی نوایان در یک جا گذاشتند و رفتند. چندی بعد وقتی «کنستانس» خواست گور شوهر خود را پیدا کند کسی نتوانست محل او را نشان دهد. تقریباً هفتاد سال بعد مردم شهر وین در محل احتمالی گور او یک بنای با شکوهی برپا ساختند.   قطعه موسیقی عزا که در حقیقت وصیت نامه «موزار» محسوب می شود به همان صورت ناقص و مرکب از مقداری طرح و قطعات مجزا باقی ماند تا اینکه «کنستانس» که ظاهراً بعد از مرگ «موزار» عاقل تر از پیش شده بود این قطعات نا منظم را در اختیار «سوس مایر» که بیش از هر کس از تصنیفات «موزار» درباره آن قطعه اطلاع داشت گذاشت. «سوس مایر» قطعات مجزای این اثر را با قطعاتی از ساخته های خود پر کرد ولی بدون تردید اشارات و راهنمائی های استاد خود را در مد نظر داشته است. بنا بر این بدون توجه به جمله هائی که «سوس مایر» تز خود ساخته است طرح و اسلوب موسیقی عزا چندان دور از آنچه که «موزار» در صورت ادامه حیات ممکن بود بریزد نیست. این قطعه پس از تمام شدن به آن شخص ناشناس که معلوم شد مباشر «کنت فرانتزفون والسگ» است به عنوان یک اثر کامل «موزار» تسلیم شد. این آقای کنت (همانطوریکه از ایتدا در نظر داشت) آن را داد به عنوان یکی از تصنیفات خودش اجرا کردند. به این ترتیب این موسیقی عزابا دو بار جعل به جهانیان معرفی شد و قسمتی از حقیقت موضوع موقعی معلوم شد که «کنستانس» اجازه اجرا کردن آن را داد و کمی بعد تحت نام «موزار» به چاپ رسید. قسمت هائی از این قطعه که مسلماً از خود «موزار» است عبارت است از قطعه «کیری» (این کلمه به زبان قدیم یونانی «ای خداوند» و قطعه آغاز مس را تشکیل می دهد.) که پر از حرارت و اندوه است و تا عالی ترین حدود زیبائی اوج می گیرد. خوب است این حقیقت را به صراحت بگوئیم که در قسمت اعظم این قطعه (مقصود قسمت هائی نیست که بنا به ذوق صمیمانه ولی کم مایه «سوس مایر» تصنیف شده است) احساس رنج و درد می شود و شنونده را ناراحت می سازد و به آسانی می توان به این عقیده معتقد شد که وقتی «موزار» این قطعه پر پیچ و تاب را که در واقع آینه ضمیر و فاش کننده افکار و احساسات اوست تصنیف می کرده تشریفات تدفین خود را در نظر داشته است. سی و شش سال بعد در یک مس بزرگ و با شکوهی برای آرامش روح «لودویک بتهوون» نواخته شد. افسانه های موهوم بسیار دیر فراموش می شود و افسانه های بد هم به اندازه افسانه های خوب با زندگی چسبندگی دارد. در اطراف زندگی «اسکندر مقدونی» و «لئونارد» و «بتهوون» افسانه های ساخته شده که به سبب چاشنی حقیقتی که در آن هاست مدام تجدید می شود. ولی افسانه های مربوط به «موزار» مطلب دیگری است. افسانه های ناپسندی است در نتیجه حقیقت مختصری که در آن نهفته است همچنان باقی مانده است. این افسانه «موزار» را الی الابد بچه معرفی می کند. بچه ای که صاحب تکنیکی خطا ناپذیر و بی منتها بود و مقدار معتنابهی از انواع شیوه های مختلف موسیقی ولی بی عمق تصنیف کرده است. ما می دانیم که «موزار» آثار زیادی ساخته که قسمت اعظم آن یعنی تقریباً تمام آنچه را که بیش از 1780 تصنیف شده می توان گفت زیبا ولی کم عمق است. و حتی در بعضی از لطیف ترین تصنیفاتش با جملات بی حالت و نا مفهومی برخورد می شود که ارزش آن به قدر تمرین هائی که «چرنی» (1857-1791 شاگرد بتهوون و معلم بزرگ موسیقی که از جمله شاگردان معروف او «لیست» را می توان نام برد.) برای انگشت های مبتدی نوشته است نیست. بنابر این با مقایسه این آثار و آثار «هایدن» که اغلب مورد ایراد واقع شده که تکنیکش ضعیف است و مکررات زیاد دارد، ملاحظه می کنیم که «هایدن» به مراتب کمتر از «موزار» مرتکب اشتباه شده است. در این افسانه حقیقتی نهفته است. و تعجب در این است که در مقابل حقیقت مطلقی که چون طلامی درخشد با اصرار خودنمائی می کند. ساده ترین امان برای تکذیب افسانه مربوط به بچه باقی ماندن «موزار» تا پایان عمر اینست که سه سنفونی آخر او را مورد مطالعه قرار دهیم در این صورت خواهیم دید که سنفونی های مزبور هر نوع احساسی را تحت تأثیر قرار می دهد. بدون شبهه این سنفونی ها نتیجه فکر و ذوق مردی پخته و عمیق و با شخصیتی است. علت اینکه عده ای دامنه وسیع احساسات پر مایه «موزار» را درک نمی کنند این است که جمله های موسیقی اش بی اندازه منظم و تحت قاعده است. اشتباه این اشخاص در این است که می خواهند میزان و طرز بیان احساسات را در آثار «موزار» بنا به مأخذی که سابقاً در ذهن خود تصویر کرده اند معین سازد که عبارت است از نحوه بیان احساسات به صورت نامنظم توسط مصنفان دوره رومانتیک. بعضی تردید کرده اند که آیا «موزار» را می توان هم سنگ و هم کفو «باخ» و «بتهوون» دانست. «ترنر» که از مریدان خاص «موزار» بود هیچ نظری را بر خلاف «موزار» نمی پذیرفت و در حقیقت صریح ترین سخنگوی آن گروه از نقادان است که معتقد به وجود یک نقص اساسی در «موزار» هستند و بس وعقیده دارند که وقتی این نقص را با کلمات غیر قابل تردید او توأم سازیم مقامش به عالی ترین جایگاه ارتقاء می یابد. «ترنر» راجع به خطاها و سهوهای «موزار» دریک دست نگاه داشتن حالت موسیقی قسمت آخر قطعه پنج بخشی سل مینور (که البته اگر ملاک این نظر را فقط ذوق شخصی بدانیم توضیحش با اشکال برخواهد خورد)چنین می نویسد «قسمت آخر این قطعه پنج بخشی بدون شبهه کامل نیست. چرا؟ زیرا بعد از قطعه ملایم و سنگین قبل که پر کنایه و تند و جگرسوز است شخص انتظار دارد چیزی درباره اثبات قطعی روح بشنود. «موزار» نتوانسته است این نکته را اثبات کند. حتی درصدد اثبات آن نیز برنیامده است......زیرا ایمان و اعتقادی نداشته و نمی توانسته است روح خود را از قعر هاویه جهان به اوج آسمان ها بکشاند و نواهای آسمانی بسازد. بنا بر این و فقط به همین لحاظ او را نمی توان بزرگ ترین مصنفان جهان معرفی کرد» این عقیده مبتنی است بر تمایلات اخلاقی (که بیشتر در قرن نوزدهم توسط نقادان چون «رسکین» (1819-1900 حکیم و نقاد معروف هنری در انگلستان) و «تولستوی» (1828-1910 معروف ترین ادیب و نویسنده در ادبیات معاصر روسی.) اظهار شده است نه توسط نقادان امروز که می گوید هنرمند بزرگ کسی است که با تمام نیروی خود در زوایای بیغوله روح تلاش و کوشش کند و با نواهای ایمان خود مظفر و سر بلند از این ورطه سر بیرون آورد. بدون اینکه بخواهیم درباره صحت و سقم این عقیده اظهار نظر بکنیم باید بگوئیم که به نظر کسانی که چنین عقیده ای را دارند «موزار» به طور مسلم مصنف بزرگی محسوب نمی شود. به هر حال اگر «موزار» فرصت داشت چند سال دیگر به زندگی خود ادامه دهد این انتقاد هم مورد پیدا نمی کرد . در سال های آخر عمر تصنیفاتش عمیق تر شده و بیشتر کیفیت جستجوی در روح خود و در اشیاء خلقت را به خود گرفته بود و به تدریج متوجه الهاماتی می شد که می تواند شخص را به تحقیق درباره حقیقت وجود بشر سوق دهد. معلوم داشتن این منابع همانطور که در مورد «بتهوون» غیر ممکن است در مورد «موزار» نیز امکان پذیر نیست. ولی ظواهر امر حاکی بر این است که این مصنف که هنوز دوران جوانی را می گذرانید  و به شغل منظم و امید بخش و همچنین به غذای بیشتری نیاز داشت و هنوز به اوج قدرت نبوغ خود نرسیده بود در صدد انجام دادن کاری عظیم و مسئولیتی بزرگ برآمده بود. درباره افکار موسیقی که مثل آب از مغز او جریان می یافت هیچ انتقاد و تردیدی در بین نیست. به طور مسلم از لحاظ تکنیک بزرگترین موسیقی دان تمام تاریخ موسیقی بشر شناخته شده است و در سی و شش سالگی یعنی در سنینی که «باخ» و «بتهوون» هنوز در صدد تهیه شاهکارهای خود بودند از این جهان رخت بربست. به عبارت دیگر «موزار» در همان ایامی که تازه می خواست مزه شیرین فتح و نصرت را بچشد دست از جهان کشید و رفت و همانطور که خودش آگاه بود نتوانست به مسائل و مشکلات روحی خود اعتراف و آن ها را اثبات کند.

«من در شرف مردنم. پیش از اینکه از قریحه خود لذت ببرم به دنیای ابدی می شتابم. با این وصف زندگی بسیار زیباست و من کار خود را به مبارکی و سعادت آغاز کردم ولی حکم تقدیر تغییر ناپذیر است. به این ترتیب من آهنگ عزای خود را تصنیف می کنم. نباید آن را ناتمام باقی گذارم.»