از رمانتیک های نخستین، با استعدادترینشان به شیوه کلاسیک بازگشت، کسی که حامی سنت ها، و موسیقی دانی «ناب» بود. برلیوز، شومان، شوپن، لیست- همه نوابغ بودند، اما مندلسون به عنوان موسیقی دان بی مانند بود، و هیچکس جز موزار با چنین استعدادی زاده نشده بود. در واقع مندلسون زودتر از موزار پیشرفت کرد، زیرا 16 سالگی اوکتت زیبایی در می بمل ساخت، و در هفده سالگی زودتر اورتور رویای نیمه شب تابستان را نوشت، و موزار را وقتی هم سن و سال او بود- درنوردید، و هر موسیقی دان دیگر که به خاطر نبوغ در تاریخ اسم و رسمی داشت. مندلسون متخصص موزیکال بود. مانند موزار هر کاری از دستش بر می آمد. یکی از بهترین پیانیست های روز بود، بزرگ ترین رهبر ارکستر (پیش از واگنر و لیست در جایگاه نوازندگان فعال بود)، و شاید بزرگ ترین ارگ نواز. اگر می خواست، می توانست یکی از بهترین ویولن نوازان هم باشد. شنوایی کاملی داشت، حافظه اش فراگیر بود. به علاوه انسان دوست، با فرهنگ، کتابخوان و علاقه مند به شعر و فلسفه هن بود. همانطور که بارها سخن رفته، به هر زمینه ای که رو می کرد به موفقیت دست می یافت. اما هرگز در اندازه ای که در خور خلاقیت ذاتیش بود نزیست. یک محافظه کاری ویژه، یک وقفه حسی او را از رسیدن به بلندی ها باز می داشت. هر چه پا به سن می گذاشت، موسیقیش که همیشه استادانه بود، به مجموعه ای از اشارات نغز و مودبانه بدل می شد. علت را باید در زمینه های خانوادگیش جستجو کرد. فرزند خانواده ای بانکدار، ثروتمند، برجسته، یهودی، و محافظه کار بود، از کودکی به او آموخته بودند که درستکار و شایسته باشد، دنبال خوبی ها برد، و از لغزش و خطا پرهیز کند. یک کودک هر چه مشتاق و با استعداد هم باشد، وقتی تحت نفوذ پدری حساس و متعصب به اعتبار اجدادی قرار گیرد اگر هم از محافظه کاری و احتیاط انباشته نشود، به خیر و خوشی بزرگ نخواهد شد. مندلسون مرد محتاطی شد، از هر چیز که نظم امور را تهدید می کرد بوی بدگمانی می شنید. به خواهرش می گفت:« به کار تازه ای که هنوز در جهان رایج نشده و نامی به خود نگرفته دست مزن، بقیه دیگر ذوق آزمایی است.» احتیاط، احتیاط. این احتیاط می توانست آمیزه ی ثروت و یهودیت، در جامعه به شدت ضد سامی برلین باشد که مندلسون را ناخودآگاه پیش از حد محتاط می کرد، در هر کاری دو دل می شد، و از اینکه پذیرفته نشود در هراس می افتاد. شاید هم نژادش او را به سمت آن ناسیونالیسم آشکار آلمانی که بعدها در واگنر به ثمر رسید هل داد. آلمانی بود، و به آن افتخار می کرد، وطن پرستی که به رفعت آلمانی در موسیقی و دیگر هنرها اعتقاد داشت. یهودیان آلمان هر وقت اجازه می یافتند، سعی می کردند بیش از هر آلمانی دیگر آلمانی باشند، و مندلسون هم خود را بیش از آن یهودی باشد آلمانی می دانست. ظاهراً فقط یکبار به تبار خود اشاره کرده. به هر حال والدینش آبراهام و لیا که اورتودوکس نبودند فرزندان خود را نام مندلسون بارتولدی تعمید دادند. (برادر لیا نام بارتولدی را برای خود اختیار کرده، به آیین مسیحیت درآمده بود.) مندلسون ها متغیری از تابع جامعه برلین بودند؛ پذیرفته شدند، خانه آن ها مرکز موسیقی و روشنفکری بود- اما این موسیقی و افکار روشنفکری مربوط به نظام و طبقه ای بود که مشروعیت داشت. زمینه تربیت و پرورش فیلیکس مندلسون با اندیشه های انقلابی ارتباط پیدا نمی کرد. هنگامی که به سن رشد رسید معیاری از بورژوازی ثروتمند آلمانی به شمار می رفت. طبیعت هم جذاب او را گرفته بود، زیرا جوانی جذاب شده بود، با همت بلند، ملایم و فعال با نجابت اشرافی، پیشانی بلند، موی تابدار، و چهره ای ظریف، و موثر. مودب و به آداب بود، کمی ظاهر ساز، و بعدها بیشتر از خودراضی، بی اعتماد، که در عین حال خیرش هم به دیگران می رسید، از زندگی آرام خانوادگی لذت می برد، همسر وظیفه شناسی داشت، نگران آینده فرزندانش بود، مدام کار می کرد و تنها فرقش با دیگر بورژواهای ثروتمند این بود که اتفاقاً نابغه از کار درآمده بود. چه فرزند خارق العاده ای بود این نوه فیلسوف بزرگ، موسی مندلسون(1729-86 اولین چهره برجسته یهودیت مدرن) در 3 فوریه 1809 دیده به جهان گشود؛ وقتی سه ساله شد خانواده به برلین مهاجرت کرد، و در اینجا بود که فیلیکس در فضای سرشار از سختگیری بزرگ شد. سختگیری، زیرا پدر و مادر، هر دو مصمم بودند فرزندانشان را طوری تربیت کنند که از مزایای مادی و معنوی خانواده به بهترین شکل استفاده کنند. لیا خودش موسیقی دان و نقاش آماتور بود، در ادبیات انگلیسی، فرانسه، ایتالیایی مطالعه داشت، و آثار همر را به زبان اصلی می خواند. آبراهام نیز به موسیقی علاقه مند بود، مردی ادیب و فرهنگی به شمار می رفت. لیا و شوهرش نه تنها بر تحصیل فرزندان خود نظارت داشتند، بل مراقب بودند که بچه ها درسشان را جدی بگیرند. و این به کار زیادی نیاز داشت، گردش دسته جمعی که نبودند. فیلیکس ساعت 5 صبح از خواب برمی خواست، و خود را برای تمرین موسیقی، درس تاریخ، زبان یونانی و لاتین، علوم طبیعی، ادبیات معاصر و طراحی آماده می کرد. (این عادت زود برخاستن را تمام عمر حفظ کرد. او نیز مانند خواهر با استعدادش فانی، در برنامه تحصیلی پیشرفت داشت. فانی 4 سال از فیلیکس بزرگتر بود. وقتی متولد شد مادرش به دست های طفل شیرخوار مندلسون بود. فانی و فیلیکس: یکی همپایه موزار، دیگری- فانی – که پیانیست قابلی بود همپایه نانرل، خواهر موزار. اما تفاوتی که مندلسون ها و موزارها داشتند این بود که فیلیکس تا پایان عمر روابط صمیمانه ای با خواهرش داشت. همانطور که مادرش گفته بود، فانی حقیقتاً انگشتان مناسبی برای نواختن فوگ های باخ داشت، مانند برادر شگفت انگیزش با استعداد بود، و در 13 سالگی کلاویه خوش کوک باخ را به طور کامل از خفظ می نواخت. او و برادرش در کودکی دوئت می نواختند، و فانی چون برادر آواز تصنیف می کرد، و قطعاتی برای پیانو سولو، و تریو برای پیانو، و آثار دیگر، که اغلب آن ها انتشار نیافت. آنطور که در فرهنگ نوین موسیقی و موسیقی دانان گروو آمده، فانی هنشل (شوهرش ویلیلم هنشل نقاش بود) آثار زیادی به شیوه برادرش نوشت. دیوید مونتگُمری در یاداشتی راجع به سه قطعه برای چهار دست اثر فانی، در سی- در تال گروتویزن چیزی دیگر می گوید. می نویسد بعضی جهات فانی ماجراجوتر از فیلیکس بود «ظاهراً نوشته های ملودیک او شباهت آشکاری با کارهای برادرش دارد، اما هارمونی و ساختار حسی آن ها مستقل است. شاید فقدان اظطرار (یا شاید هم فقدان فرصت مناسب) در چاپ و انتشار آن ها، استعداد و مهارتش را در مقایسه با آهنگسازان روز اروپا پنهان داشته.» برای تعیین مقام و حدود سه قطعه برای چهار دست موسسه ی تال و گروتویزن ناچار شد به بایگانی کتابخانه عمومی برلین، جایی که دست خط فانی را نگه داری می کنند مراجعه کند. سه قطعه اثری دوستداشتنی است: با جدیت، اعتماد به نفس، احساس نفیس ملودیک و جذابیت بسیار. مندلسون در 9 سالگی در حضور جمع می نواخت. ایگناس موشه لس یکی از معتبرترین نوازندگان روز پرداخت نهایی را در شیوه او انجام داد. هیچ تردیدی در استعداد برجسته او نبود، و مانند موزار مندلسون هم در کودکی چندان حضور عمومی نداشت. درست بر عکس بود. پدر و مادر فلیکس در مورد این که فرزندانش حرفه موسیقی را برگزیند تردیدهای داشتند، و چه بسیار جلسات مشورتی که در خانه تشکیل دادند. اما به زودی این واقعیت آشکار شد که چنین استعدادی قطعاً باید تشویق شود و رشد کند. نه تنها در نوازندگی پیانو توانا بود بلکه در 1825 هنگامی که 16 سال بیشتر نداشت چهار اپرا نوشت، و کنسرتو، سنفونی، آواز، و قطعاتی برای پیانو، که اغلب آن ها هنوز به شکل دستخط است، انتشار پیدا نکرده. موسیقی خود را با ارکستری که والدینش اجیر می کردند تمرین می کرد. تعجبی ندارد که افرازمندی بی نقص از کار درآمد. برای ارکستر خود آهنگ می ساخت و اجرا می کرد. یکشنبه صبح جلسه موسیقی در خانه مندلسون ها تشکیل می شد، و مشاهیر اروپا که عضو محافل هنری، و اهل زندگی اجتماعی بودند در آن شرکت می کردند. در ارکستر روز یکشنبه تمام بچه های مندلسون می نواختند. فیلیکس رهبری می کرد، یا پشت پیانو بود، فانی هم پیانو می زد، ربکا (متولد 1811) آواز می خواند، و پل (متولد 1813) ویولن سل می نواخت. امروز هم گاهی پس از سال ها یکی دوتا از این قطعات کشف می شود؛ که به خاطر شکل استوار، نشاط، و نهاد حرفه ای ظریفی که دارند موثر و قابل تاملند. در آن وقت پسر نابغه خاندان مندلسون یکی از آهنگسازان خوب اروپا بود. و هنگامی که در 1825 اوکتت ( می بمل) منتشر شد نشان داد که یکی از بزرگ ترین است. اوکتت از بسیاری جهات نمونه برجسته آثار مندلسون به عنوان آهنگساز است. اصول سونات را برپا می دارد، هرگز سعی نمی کرد در آن جهت زمینه تازه ای خلق کند. در کار این پسر 16 ساله تمایل انقلابی برای دسترسی به شکل های آزاد وجود ندارد، اما تم آغازین و جامعش چه متین و منطقی عرضه می شود و توسعه می یابد! در این اوکتت تمی وجود دارد که آن را با بی نظمی های متریک، او آن دست که برلیوز، شوپن، و شومان مجبور به استخدامش بودند کاری نیست. ذهن مندلسون در این مایه ها جستجو نمی کرد، تم آغازین اوکتت نشان از جریان آرامی دارد، زمینه های کمال مولف خود را شکل می دهد، و هنگامی که تکمیل می شود آراستگی، ظرافت، و نرمی آثار بعدی او را با خود دارد. در موومان سوم این اوکتت، اسکروتزو، چیز تازه ای به موسیقی می افزاید. این اثر نفیس و خوش پیکر، لغزان و سبک چون هوا در زمان خود معجزه ای بود، و اکنون نیز معجزه ای است. منتقدان موسیقی و پژوهندگان متقدم همه متفق القول این اثر را «موسیقی پری وش مندلسون» خوانده اند، و به موسیقی کیفیتی پری وار می دهد. این شیوه سال بعد با اورتور رویای نیمه شب تابستان به اوج رسید. 17 سال داشت، و بعدها هرگز قطعه ای که تا این حد به کمال رسیده باشد ننوشت. اوبرون (پادشاه پریان در نمایشنامه رویای نیمه شب تابستان)، تیتانیا (ملکه پریان همسر اوبرون در همان نمایشنامه)، عشاق، بوتوم (بافنده ی آتنی در همان نمایشنامه)- همه در متن این چشم انداز پریوش حضور دارند. کیفیت موسیقی به شکلی است که تا ابد زنده و تازه می ماند، و این همان آمیزش نمونه شکل و محتواست. این البته شامل ارکستراسیون هم می شود. مندلسون در مقام متخصص ارکستراسیون مفاهیم طلایی عرضه می داشت- به همان خوبی که آهنگ می ساخت؛ آن پیزهایی را به خدمت می گرفت که باید می گرفت، نه بیشتر؛ و آنچه به کار گرفت با ذوق، و مهارت تخیل همراه بود. نخستین سال های زندگی مندلسون در برلین با تلاش برای تهیه مقدمات اجرای مصایب سن ماتیو اثر باخ به اوج رسید ( دو اجرا 11، 12 مارس 1829). این اثری بود که از روزگار باخ تا آن تاریخ شنیده نشده بود. گرچه اگر باخ حضور داشت ممکن بود در تشخیص اثر خود به آن شکل که مندلسون عرضه می داشت دچار مشکلاتی شود. چهارصد خواننده در گروه همسرایان در اختیار گرفت، ارکستری بزرگ و پر جمعیت. بعضی فرازها را حذف، و بعضی را تقویت کرده بود تا موسیقی را برای شنوندگان برلینی خوش و مطبوع کند. اگر لازم می دانست در ارکستراسیون و رهبران ارکستر به موسیقی قدیم می پرداختند، پرداخت. این حیای مجدد موجب درخشش رنسانس باخ می شد. در طول زندگی هرگز از باخ جدا نماند، و احتمالاً آثار معتبر او به طور کامل از حفظ داشت. موسیقی دانان خوب حافظه خوبی هم دارند، و مندلسون در این مورد استثنایی بود. در کودکی 9 سنفونی بتهوون را در قلبش جای داده بود، و با پیانو می نواخت. کافی بود قطعه ای را یکبار بشنود، دیگر فراموش نمی کرد. چارلز هاله راه گزافه پیموده و گفته است مندلسون هرخط از موسیقی خود را در ذهن دارد و می تواند فوراً بنوازد. مانند مردان جوان نسل خود مندلسون نیز اجباراً به سفری بزرگ رفت که در 1829 آغاز شد. این سفر سه سال طول کشید. به ایتالیا، فرانسه و انگلستان رفت. دیدارهایی کرد، و همه از دیدنش شادمان شدند. نامه های مفصل می نوشت و با طرح های مدادی می آراست. او را به عنوان نقاش هم ستوده اند. طرح هایش از استحکام و دقت خطوط برخوردار است، خودپردازی نمی کند، آنچه را دیده تصویر کرده. اما وقتی می خواست یک قامت انسانی را بکشد، به عنوان طراح البته ضعف هایی داشت که بروز می کرد. با این حال این طرح ها دارای جذابیتی است که در منظره هایش وجود ندارد. در 1831 به پاریس آمد، با لیست، شوپن و کالک بره نر ملاقات کرد، و اولین بارقه های رمانتیک را شنید، خیلی هم خوشش نیامد. به نظر او شوپن سرآمد این درآمد نوین بود، ولی خیلی طول کشید تا بر تردید درونی خود درباره ی هارمونی های رادیکال و شیوه نوازندگی او مسلط شود. احترام زیادی برای شخص شومان مریی می داشت، اما به موسیقی او بی اعتماد بود. این احساس او را ناراحت می کرد، و مندلسون محافظه کار دوست نداست احساس ناراحتی کند. برلیوز به کنایه می گفت: «مرده ها را دوست دارد.» مندلسون دوره بیدر مایر را از نو زنده کرد: راحتی، احساس خانگی، با عواطف پر مایه، بورژوا، و حرفه ای. ولی حتی در این حال هم که طبیعتاً نسبت به رمانتیسیسم بدگمان بود، وقتی در 1835 به سرپرستی امور موسیقی لایپزیگ منصوب شد، از رهبری آثار رمانتیک بازنماند. جالب است به این نکته توجه کنیم که وقتی نسل های بعد به موسیقی مندلسون به عنوان پدیده های غیرواقعی، کم مایه و سطحی می نگریستند رمانتیک ها نظر متفاوتی داشتند. برای نموته از دیدگاه شومان موسیقی او به خودی خود کامل بود. «مندلسون را اولین موسیقیدان زمان می دانم،ذ و برابرش کلاه از سر برمی دارم.» برلیوز آوانگارد برای او به عنوان آهنگساز احترام زیادی قایل بود، لیست نیز همینطور. برخی از این تحسین ها شاید به خاطر این بود که جوابی به فضایل او به عنوان موسیقی دان کارآموخته داده باشند. و مندلسون به لحاظ کاردانی فنی از دیگران جلوتر بود. اما شواهد روشنی وجود دارد که نشان می دهد آثار او با همعصران رمانتیکش برخورد سختی داشت. و عوام الناس چیز زیادی از آن دریافت نمی کردند. در واقع هیچ آهنگ ساز رمانتیک هم ، حتی شوپن در طول حیات به عنوان استاد موسیقی مورد تجلیل و اقبال بین المللی قرار نگرفت. معیارهای مندلسون بس رفیع بود، و عاقبت وقتی در 1833 رهبر ارکستر دوسلدورف شد فرصت یافت آن ها را به عمل درآورد. بی درنگ برنامه ای برای اجرای موسیقی قرن 16و 17، از آثار لاسو، پالسترینا، و لیو تهیه کرد، اپرای دون ژوآن را نیز روی صحنه برد. با این حال موسیقی او برای شهر ولایت خواب آلوده ی دوسلدورف پیچیده و بغرنج و سفسطه کار می نمود. و هنگامی که در 1835 او را برای اجرای کنسرت به گواند هاوس لایپزیک- شهر باخ- دعوت کردند، با اشتیاق پذیرفت. در اندک مدت لایپزیک را پایتخت موسیقی آلمان کرد، و در موسیقی ارکستری کشورش انقلابی پدید آورد. نوازندگان را از 40 تن به 50 تن افزایش داد، فردیناند داوید را به عنوان متولی کنسرت استخدام کرد، و با برقراری مقرری ماهانه برای هر یک از نوازندگان ارکستر موجبات راحتی فکری آنان را فراهم نمود. یکی از اولین رهبرانی بود که چوب رهبری به دست گرفت. ارکستر را به صورت یک واحد کامل درآورد. به عنوان رهبر از اشارات سر و دست پرهیز می کرد، به تمپوی تند تمایل داشت، بر ریتم دقیق، و تمامیت ملایم و روان تاکید می گذاشت. احتمالاً اولین رهبر مدرن به معنای امروزی بود. سرزنده، پرتلاش، حساس و مستبد بود، از نوازندگانش اطاعت محض طلب می کرد، و اگر به آنچه می خواست دست نمی یافت شکیبایی از دست می داد. برنامه کنسرت را دگرگون کرد. پیش از آن که گواند هاوس را تحویل بگیرد، آنانکه آثارشان نواخته می شد آهنگسازانی بودند که اینک به کلی فراموش شده اند، مانند آنتون ابرل، ایگناس فون زیفرید، کارل رایسینگر، الکساندر فسکا، زیگیسوند نویکوم، فردیناندریس، و از این دست. همه این ها را کنار زد، احساس کنسرت را بر موزار و بتهوون گذاشت، و آن را با آثار هایدن، باخ، و هندل، تقویت کرد. در میان آهنگسازان متاخر که به شنوندگان لایپزیک معرفی شدند اسپور، چروبینی، موشه لس، گاد، روسینی، لیست، شوپن، شومان و شوبرت دیده می شدند. خود را از گوناگونی برنامه ها که مد روز بود راحت کرد، و آن برنامه هایی را که شباهتی به امروز داشت بنا نهاد، که با یک اورتور شروع می شد، و با اثری بزرگ و معروف ادامه می یافت و بعد یک کنسرتو، یا اثر بزرگ دیگر می آمد، و با یک قطعه کوتاه پایان می گرفت. هرگز به خاطر استراحت حاضران موومان های سنفونی را از هم جدا نمی کرد. معمولاً آن روزها سنفونی بتهوون پس از دو موومان متوقف می شد، یک هارپ نواز، یا نوازنده ی ویولن سل می آمد و مردم را سرگرم می کرد، و بعد سنفونی ادامه می یافت. برگزارکنندگان کنسرت ظاهراً احساس می کردند که شنوندگان به آن درجه از قوام فرهنگی دست نیافته اند که سنفونی بتهوون را از ابتدا تا انتها طاقت آورند. در لایپزیک سخت کار می کرد، اما بالاخره فرصتی هم برای ازدواج پیدا کرد. همسرش سیسیل ژان- رونو دختر کشیشی از کلیسای اصلاح شده فرانسه بود. ازدواج به خوبی و خوشی برگزار شد و با چهار فرزند دوام و قوام یافت، اما با کمال حیرت از احوال سیسیل خبر چندانی در دست نیست. مندلسون ها زندگی خانوادگی خود را خصوصی نگه می داشتند و به این ترتیب سیسیل ها در سایه باقی ماند. قطعاً زنی باهوش و همراه بود، و هنگامی که خواهر شوهرش به لایپزیک آمده بود روابط صمیمانه ای با او برقرار کرده. فانی در نامه ای برای خانواده به برلین فرستاد نوشت:

سرانجام با زن برادرم آشنا شدم، و ناگهان احساس کردم کدورتی از ذهنم پاک شد، نمی توانم انکار کنم چقدر ناراحت بودم، از این که او را نبینم حالم خوب نبود. چه مهربان و دوست داشتنی است، مثل بچه ها شیرین است. سرزنده و خندان و خوش اخلاق، و من فکر می کنم فیلیکس خیلی خوشبخت است. هرگز با شوهرش بد اخلاقی نمی کند، به طرز غیر قابل وصفی او را دوست دارد، و هنگامی که نق می زند، با چنان متانتی با او رفتار می کند که تند مزاجی او را هم درمان می کند. وقتی می آید مثل این است که نسیم فرح بخشی آمده، اینقدر ساده و خنده روست.

علاوه بر کنسرت های لایپزیک، در 1841 سرپرستی کنسرت های آکادمی هنرهای زیبای برلین را نیز بر عهده گرفت. به عنوان رهبر میهمان به سراسر اروپا سفر کرد، به خصوص در لندن مورد استقبال قرار گرفت. دوستی نزدیکی با ملکه ویکتوریا و شاهزاده آلبرت داشت. ملکه موسیقی آرام می پسندید، و آقای مندلسون او تنها کسی بود که این نوع موسیقی را فراهم می کرد. نامه های مندلسون پر از اشارات و ذکر وقایع قلعه ویندزور هنگام آهنگسازی یا برگزاری کنسرت است. خانواده سلطنتی علاقه فراوانی مخصوصاً به پیانوی آقای مندلسون داشتند. می نشستند و گوش می کردند. مندلسون به عنوان نوازنده پیانو شیوه ناب کلاسیک را عرضه می داشت که درست نقطه مقابل رعدهای رمانتیک مکتب لیست، یا نوسانات شکننده شوپن بود. نواختنش هم مانند موسیقیش بود پاک، ظریف، دقیق ، منطقی با کمی استفاده از پدال. گویی کیفیتی خوش از نواختن کالک بره نر با ذهن بازی می کرد. در حالی که مشغول رهبری ارکستر، و نواختن پیانو در کنسرت بود- به آهنگسازیش اشاره ای نمی کنیم- مقدمات تشکیل کنسرواتور لایپزیگ را هم در 1842 فراهم می کرد. سال بعد در سوم آوریل گشوده شد. خودش و رابرت شومان آهنگسازی و پیانو درس می دادند. در میان استادان کنسرواتور فردیناند داوید کرسی تدریس ویولن را در اختیار داشت. هنگامی که مشغول ساختن کنسرتوی ویولن در می مینور بود نکات فنی را با داوید مشورت می کرد. به این ترتیب در اواسط دهه 1840 مندلسون آهنگساز، رهبر ارکستر، پیانیست، معلم، مدیر اجرایی، مرد خانواده و مسافر فعالی بود. در نامه نگاری دستی فراز داشت، در جشنواره ها پشت هم می نواخت- در کولونی، دوسلدورف ، شوه رین، و بیرمنگام. در 1845 خواست او را از وظایفی که در برلین داشت معاف کند، و این فرصت بیشتری برای کار در لندن به او می داد. فعالیت های شبانه روزی خود را حفظ می کرد، مدام در سفر بود، و کار می کرد، و تندمزاج تر می شد. خانواده نگران سلامتیش بود، جسماً و روحاً خسته بود. اما در کار اجبار داشت. مثلاً در 1847 قطعه سن پل را در لایپزیگ رهبری کرد، و به لندن رفت، قطعه ایلیا را چهار بار با ارکستر نواخت و بعد همین اثر را به منچستر و بیرمنگام برد. کارهای دیگری هم در انگلستان داشت، یکی هم این بود که به عنوان نوازنده بر صحنه می رفت و رسیتال هایی برگزار می کرد. وقتی این کارها به پایان رسید یکسره مریض و خسته بود؛ از قولش روایت کرده اند که گفت اگر یک هفته دیگر بماند لندن او را خواهد کشت. پس لندن را ترک گفت و برای رهبری به فرانکفورت رفت. در همین شهر بود که خبر مرگ خواهر عزیزش را دریافت کرد- می 1847. فانی در برلین بود، حمله ای به او دست داد و در 14 می درگذشت. وقتی مندلسون این خبر را شنید خود نیز دچار حمله شد، که دیگر شفا نیافت. مجبور شد کار را متوقف کند- بالاخره! و همراه خانواده به سویس رفت، سعی کرد خود را با نقاشی آبرنگ و تصنیف کوارتت زهی و قطعات دیگر سرگرم کند. در سپتامبر به لایپزیگ بازگشت. می گفت حالش بهتر است. اما حمله دیگری دست داد که بخشی از بدنش را فلج کرد. در 38 سالگی،4 نوامبر 1847 چشم از جهان فرو بست. رمانتیسیسم مندلسون به مراتب محدودتر از آهنگسازان بزرگی بود که در دو دهه 1830 و 1840 فعال بودند. اصلاً دم و بازدم رمانتیک نداشت، هیچ یک از آن خیالات بلندپروازی که رمانتیک ها را دلخوش می کرد به خود راه نمی داد. یکبار نوشت،«مردم شکایت می کنند که هنر موسیقی بسیار مبهم است، شکایت دارند که وقتی گوش می کنند افکار مبهمی به ذهنشان درمی آید، در حالی که ادبیات اینطور نیست، همه مفهوم واژه ها را درک می کنند. برای من کاملاً برعکس است... افکاری که از موسیقی مورد علاقه من صادر می شود، آنقدر مبهم نیست که نیاز به کلام داشته باشد، بسیار روشن است.» این نظر کسی است که به منطق موسیقی حساسیت نشا می داد، و موسیقی مندلسون اگر منطقی نباشد هیچ است. به طور غریزی از هر نوع افراط و بی اعتدالی پرهیز می کرد- در موسیقی، در نقاشی، در زندگی. طبیعتاً طنین سرو صدای موسیقی برلیوز توی ذوقش می زد:« سر هم بندی هراس آور، هیاهوی ناشایست... آدم باید بعد از نواختن یکی از این ملودی ها برود و دستش را بشوید.» در بعضی از نخستین آثارش تجربه ای با هارمونی های نو داشت، از آن دست که لیست یا شوپن صادر می کردند، اما به زودی عقب نشست، گویی ترسیده بود. نغمه های او تقریباً توانگری ساختمانی آثار شومان، شوپن و لیست را ندارد. فاقد آکوردهای متناوب، گام های نو و بی سابقه، و طبقه بندی نامنظم متریک است. موسیقی او به طور وسیعی دیاتونیک بود. او و رمانتیک ها به یک زبان سخن نمی گفتند. این فقدان هارمونی دندان گیر کمک کرد موسیقی او مردم پسند باشد. شنوندگانی که ذهن محتاط داشتند از تنافر اصوات، از خیزش های وحشیانه و بلند رمانتیک ها آزار می دیدند، و حالا می توانستند لم بدهند و مندلسون بشنوند. در آثار او ارتباط نیرومندی با موسیقی مردم پسند هامل، چروبینی، و حتی بعضی از نوازندگان سالنی وجود دارد. اما آنچه او را فرسنگ ها از آنان فاصله می داد وقار و ظرافت مندلسونی و ساختار خوش برش آهنگینی بود که به نمایش در می آمد. نسل بعد در موسیقی او شاید تنها اثراتی از کمال می دید؛ ملودی های او را بی رغیب بیش از حد منظم و قابل پیش بینی می دانستند. موسیقی مندلسون در مقایسه با آهنگسازان بزرگ چندان بهره ای از عناصر حیرت انگیز ندارد. پژوهندگان و موسیقی شناسان نیمه اول قرن نوزدهم مندلسون را به آسمان می بردند. مخصوصاً در انگلستان نفوذش تا پایان قرن ادامه داشت و مکتب بریتانیا را نیز بال و پر گرفته بود. از لحظه ای که برای نخستین بار قدم به لندن گذاشت، به انگلستان علاقه مند شد و تحسین ها دو سره بود. سر جرج گروو(1820-1900 موسیقی دان و محقق انگلیسی، صاحب فرهنگ نوین موسیقی و موسیقی دانان.)مندلسون را شهروند انگلیسی خطاب کرد. «خیلی وقت است او را نیمه انگلیسی می دانند، زیرا زبان ما را خیلی خوب صحبت می کند، نامه ها و یاداشت های دوستانه ای به انگلیسی می نویسد؛ به ولایات ما سفر می کند، اولین اثر بزرگش بر اساس شکسپیر بوده... و سنفونی اسکاتلندی و اورتور هبرید نشان می دهد که چشم اندازهای بریتانیا چه تاثیر عمیقی بر او نهاده.» در قرن بیستم شهرت و اعتبارش عمق بیشتری یافت و تمایل به آثار او تیزتر شد، و با وجود اظهار نظرهای اهانت آمیز منتقدان روشنفکر هرگز از برنامه ارکسترها و کنسرت ها بیرون نرفت. دوره ای بود که نه تنها رمانتیسیسم به کلی از مد افتاد- و همراه خود شومان، لیست، و حتی شوپن را در سایه قرار داد- بلکه منتقدان آوانگارد، تقریباً همه، با قاطعیت می گفتند موسیقی مندلسون بی اصل و نسب است و از ذوق بهره ای ندارد. پل روزنفلد منتقد امریکایی درباره آثاری مانند ایلیا و سن پل چیزی جز تحقیر نداشت. در نامه هایش آشکارا می گفت مندلسون یک یهودی فرصت طلب بود که سعی می کرد به جامعه مسیحیت وارد شود، و این آثار مذهبی گذرنامه او بود. عقیده روزنفلد عموماً از جانب منتقدان آوانگارد پذیرفته شد. اما علاقه مندان به موسیقی و همینطور افکار عمومی توجهی به این تلخ گویی ها نمی کردند.  آثاری چون کنسرتوی ویولن، سنفونی ایتالیایی، سنفونی اسکاتلندی، رویای نیمه شب تابستان، اورتور هبرید (یا آنطور که شهرت یافت غار فینگال) معروف ترین بودند. هرجا که یک ارکستر مجلسی حضور داشت تریوهای ر مینور، دو مینور، و مجموعه کوارتت های زهی هرگز فراموش نمی شد. از ادبیات پیانو اثری چون واریاسیون های موقر و کنسرتو در سل مینور بیرون نیامد. با این حال عجیب بود که بسیاری ار موسیقی دانان و منتقدان 1920 تا 1940 درباره او و آثارش اینطور سطحی و پایین فکر می کردند. اگر عده ای از شنوندگان با ضد رمانتیسیسم استراوینسکی و بارتوک بزرگ شده، احساس خوبی نسبت به موسیقی آتشین لیست، یا مراحل پوشیده و روحی شومان نداشته باشند، قابل درک است. اما موسیقی مندلسون ساختار زیبا و خطوط و روشنی دارد، و به شکل وسیعی از کیفیت های رمانتیک پرهیز می کند. مندلسون قطعاً باید از سوی ضد رمانتیک های قرن بیستم پذیرفته می شد. شاید اجتناب از ماجراجویی در موسیقی آثار او را برای مدتی ناخوش کرده بود. به هر روی در سال های پایانی قرن بیستم عده ای با شور و شدت به کشف دوباره مندلسون مشغول بودند. حتی آوازهای بی کلام که یک وقت مورد تمسخر واقع می شد، به عنوان اثری بی نقص که در دوره ای به خصوص با معیارهای فردی نوشته شده بود مورد احترام قرار گرفت. اکنون نوازندگان پیانو یکبار دیگر دارند به اتودهای سه گانه، 6 پره لود و فوگ و آثار استادانه ای مانند فانتزی در فا دی یز مینور (اپوس 28) می نگرند. در این سال های اخیر گشت و گذاری در آثار او که هنگام نوجوانی 12 سالگی در برلین نوشته است انجام گرفته، و شنوندگان از بالندگی، شیرینی و مهارت های فنی آن لذت برده اند- سنفونی برای سازهای زهی، کنسرتو برای دو پیانو، و آثار مجلسی. آوازهای او دوباره بازگشته اند حتی امثال شگفت انگیز!- اوراتوریوهایی که امروز خود به خود دیگر نمی تواند به عنوان نشانی از اصول بدبوی اخلاقی و پرهیزگاری دوره ویکتوریا، به حساب آید. مندلسون به تدریج در چشم انداز واقعی خود پدیدار می شود. گرچه آهنگسازی مودب به آداب و صاحب فن بود، ولی مقامی فراتر از این ها داشت. موسیقیش تا حد زیادی که غیر قابل تصور است حساسیت و هویت، و شیوه مخصوص به خود دارد؛ دست کم در هر یک از بسیار شکل های موسیقی نمونه ای در میان آثارش مشاهده می کنیم- سنفونی، کنسرتو، موسیقی پیانویی، موسیقی مجلسی، آواز، اوراتوریو، اورتور. در واقع همه چیز جز اپرا. نفوذ او را در موسیقی مکتب فرانسه (به ویژه در آثار گونو، و فاوره) ریشار اشتراوس جوان، و موسیقی دوره جوانی چایکوفسکی مشاهده می کنیم. امروز تردیدهایی هم به لحاظ گرایش های سانتی- مانتالیزم در آثار او وجود دارد. ولی اینک که موسیقی سریال و فوق سریال در بستر خود جاریست، نیورمانتیسیسم نیز در حال بازگشت است، و مندلسون هم می رود که وجهه ی شیرین ، ناب، و کاملاً منطقی خود را باز هم به دست آورد.