جرج فردریک هندل
(هاله 23 فوریه 1685-14 آوریل 1759 لندن)
صرف نظر از اینکه «هندل» و «باخ» هر دو با یک ماه اختلاف در ناحیه ساک به دنیا آمده اند بین آن ها هیچ وجه مشترکی نیست به جز اینکه هر دو در کارشان نابغه بودند. «باخ» موسیقی دان یک شهر کوچک بود و قریحه فوق العاده خود را بیشتر در راه خدمت به کلیسا به کار می برد. در صورتی که «هندل» آثار خود را برای اهالی یکی از پایتخت های بزرگ می نوشت و قسمت اعظم عمر خود را در عظیم ترین شهر جهان گذرانید. صرف نظر از موسیقی دان های حرفه ای کسی «باخ» را نمی شناخت و شهرتش منحصر به آلمان بود در صورتیکه «هندل» چندین سال نامور ترین مصنف جهان به حساب می آمد. ولی بازی ایام سرنوشت آن دو را تغییر داده است. شهرت رئیس خوانندگان «تماس کیرشه» مدام رو به افزایش است و چیزی نمانده که بعضی او را به مقام الوهیت برسانند در حالی که خداوند موسیقی سده هیجدهم از صدر مصطبه جلال هبوط کرده است. آنکه در مقام خدایی بود امروز مورد بی اعتنائی است اما از طرف دیگر بعضی در ستایش «باخ» زیاده روی می کنند. گر چه معلوم نیست به توان این را زیاده روی نامید. ما امروز اسم «هندل» را کمتر می شنویم و قسمتی از آن چه راجع به او می شنویم مربوط به نحوه پر مبالغه اجرای «مسیحا»ی اوست. «جرج فردریک هندل» که به طور قطع یکی از بزرگترین موسیقی دان هایی است که در جهان سراغ داریم در 23 فوریه 1685 در شهر «هاله» به دنیا آمد. پدرش «جرج هندل» یک دلاک و جراح متمول و یکی از اهالی متنفذ شهر بود. در شصت و یک سالگی برای دومین مرتبه ازدواج کرد و دختر یک کشیش را گرفت و نتیجه پیوند این دو خانواده بسیار شریف ولی کاملاً متوسط که حتی یک قطره خون موسیقی در رگ های آن جاری نبود نخستین فرزند آن ها «جرج فردریک هندل» است. این دلاک جراح سالخورده نه تنها فهم موسیقی نداشت بلکه از موسیقی دان ها نفرت داشت و مصمم بود که پسرش حقوق دان شود. با این وصف تمایل زیلدی هنری این کودک او را وادار کرد برای ارضای اشتیاق شدید خود به موسیقی راهی بیابد و معلوم نیست چگونه نواختن ارگ و کلاویه را فرا گرفته است. وقتی هفت ساله شد پدرش که جراح دربار «وایسن فلس» بود یک بار او را به دربار برد و «هندل» برای «دوک» ارگ نواخت. «دوک» به قدری تحت تأثیر قریحه سرشار این کودک واقع شد که به پدر بهت زده و خشمگین او توصیه کرد برای وی یک معلم موسیقی استخدام کند. کسی را که برای این منظور جستجو می کردند در همان شهر «هاله» یافتند و او «فریدریخ ویلهم تزاخو» (1663-1712 مصنف و ارگ نواز) ارگ نواز کلیسای «لیب فراون کیرشه» بود. «رومن رولان» (1866-1944 نویسنده و مورخ نامدار فرانسوی که تحقیقاتش درباره «بتهوون» و «هندل» و موسیقی قدیم فرانسه بسیار پر ارزش است.) محقق مشهور آثار مصنفان سده هفده و هیجده قریحه این موسیقی دان فراموش شده را تصدیق کرده است. رایطه بین استاد و شاگرد از همان آغاز کار بسیار خوب بود. «تزاخو» بلافاصله موهبت خداداد را در این کودک تشخیص داد و نهایت توجه و مراقبت را در تعلیم و تربیت او چه در نواختن ساز و چه در تصنیف موسیقی به کار برد. ولی پر ارزش ترین خدمت او به «هندل» این بود که او را به سبک موسیقی ملل دیگر مخصوصاً ایتالیا آشنا ساخت. «هندل» ظاهراً از همان موقعی که نزد «تزاخو» به تحصیل موسیقی مشغول بود با سهولت و روانی فوق العاده ای که تا پایان عمر هم از آن بهره مند بود به تصنیف موسیقی پرداخت. روزی که این کودک پر قریحه نیاز به تفریح و گردش پیدا کرد برای او سفری به برلن ترتیب داده شد. پسر بچه یازده ساله ظاهراً این سفر طولانی را به تنهایی انجام داد. در شهر مزبور که هنر و ادبیات تحت هدایت و ارشاد بانو «سوفیا» ( ملکه پروس 1705-1668 که از علاقه مندان ادب و هنر بود و تأسیس دانشگاه برلن تا حد زیادی مربوط به کوشش و همت او بوده است.) فرمانروای آن منطقه، مختصر رونقی داشت این طفل خرد سال با استقبال فراوانی در دربار پذیرفته شد. گویا اشخاص متنفذی از او طرفداری می کرده اند. به هر حال وسائلی فراهم آمد که در حضور بانو «سوفیا» ساز بنوازد. همه از روش کار و مهارتش در نواختن « کلاویه» در شگفتی فرو رفتند و بانو «سوفیا» حاضر شد مخارج اعزام او را به ایتالیا برای تحصیل موسیقی به عهده بگیرد. ولی پدر «هندل» از این پیشنهاد به خشم آمد و دستور داد پسرش فوری به «هاله» باز گردد. متحمل است که هنگام بازگشت او به «هاله» خبر مرگ پدر که در تاریخ یازدهم فوریه 1697 اتفاق افتاده به او رسیده باشد. پنج سال بعد «هندل» پس از فراغ از تحصیلات مقدماتی به منظور اجرای توصیه پدر برای تحصیل خقوق وارد دانشگاه «هاله» شد. ولی صداقت او در مورد اطاعت از امر پدر دیری نپایید زیرا یک ماه پس از گرفتن گواهینامه خود به عنوان نوازنده ارگ به طور موقت در «دم کیرشه» استخدام شد. فقط ایمان پیروان متعصب و سخت گیر «کالوان» (1509-1564 روحانی فرانسوی ) به قریحه فوق العاده این جوان هفده ساله که تازه تحصیل در دبیرستان را به پایان رسانیده بود و از فرقه مذهبی ایشان هم نبوده موجب شد که این مقام مهم به او تفویض شود. «جرج فیلیپ تلمن»(1767-1681 پیش خود تعلیم موسیقی گرفت و از مصنفان توانائی است که شهرتش در دوره حیات، شهرت «باخ» را تحت شعاع قرار داده بود.) که به عنوان قوی دست ترین مصنفان عصر، از سال 1702 مشهور شده بود در همین ایام از شهر «هاله» دیدن کرد و مدیحه ای در ستایش «هندل» معروف سروده. ولی واضح بود که موطن اصلی «هندل» شایستگی این را نداشت که از این نابغه خردسال نگه داری کند. در سال 1703 شاید پس از مشورت با «تزاخو» آماده عزیمت به «هامبورگ» مرکز اپرای آلمان شد. در این بندر پر مشغله «راین هاردت کایزر» (1739-1674 پدر اپرا در آلمان که از سبک اپرای فرانسه و ایتالیا پیروی نکرده و در ترکیب صدای سازها و پروراندن حالت اپرا بسیار توانا بوده است.) معروف در عالم موسیقی حکومت می کرد و در این موقع در اوج شهرت خود بود. طبیعی است که «هندل» مجذوب اپراهای «کایزر» گشته و در تالار اپرای او به نواختن ویولن اشتغال جسته و از عقاید موسیقی و لحن های تغزلی این مصنف که «موزار کوچک» زمان خود بوده بهره مند شده است. رابطه «هندل» با «کایزر» محتملاً بسیار رسمی بود ولی با موسیقی دان دیگری به نام «یوهان ماتسون» (1764-1681 خواننده تنوراپرا و مصنف دیپلمات و کسی که زنان را در نخستین بار در آواز جمعی کلیسا داخل کرد.) که او نیز نظر به علاقه ای که به موسیقی داشت از تحصیل در دانشکده حقوق صرف نظر کرده و آدمی بسیار خون گرم ولی کمی دمدمی بود بسیار صمیمی شد. «ماتسون» مرد بسیار مطلعی بود که هم آواز می خواند و هم آهنگ می ساخت و هم رهبری ارکستر می کرد. ولی سنگین شدن گوش مانع او در ادامه این فعالیت شد و به تصنیف موسیقی پرداخت و متجاوز از هشتاد مجموعه که شامل منابع پر ارزشی از موسیقی آن عصر است از خود باقی گذاشت. به علاوه درباره قواعد موسیقی نیز نظرهایی ابراز داشته که هنوز متبع و مقبول است. «هندل» و «ماتسون» با هم تباد فکر داشتند و روح پر نشاط و جوان آن ها این تبادل فکر را آسان می ساخت. «هندل» تشنه این بود که راجع به کم و کیف اپرا که یک ربع قرن پیش از آن شاهکارهای بزرگی از آن به وجود آمده بود آگاه شود. «ماتسون» که یکی از اپراهایش تا آن وقت اجرا شده بود مثل یک مربی، اطلاعات خود را بطیب خاطر، در اختیار آن جوان نورسیده که نبوغ او را فوری و با غبطه درک کرده بود می گذاشت. این دو نفر با هم دوست جدا نشدنی شدند و هنگامی که «ماتسون» به «لوبک» سفر کرد تا در آن جا برای جانشینی «بوکسته هود» در کلیسای «مارین کیرشه» امتحان دهد «هندل» نیز به همراه او رفت. اما وقتی اطلاع یافتند که شرایط لازم برای قبول شدن در مسابقه این است که برنده مسابقه با دختر «بوکسته هود» ازدواج کند پس از نگاهی به آن دختر همان کاری را کردند که ظاهراً «باخ» چند سال بعد کرد یعنی مثل باد فرار کردند. اپرای «ماتسون» به نام «کلئوپاترا» با جلال و شکوه فراوان در سال 1704 اجرا شد ولی شور و هیجانی که به وجود آورد با ارزش آن از لحاظ موسیقی متناسب نبود. این اپرا به قدری مورد توجه و علاقه مردم واقع شد که ستاره شهرت «کایزر» موقتاً تاریک گردید. «ماتسون» که هوس کرده بود اشعار عاشقانه «انتونی» (سردار رومی و عاشق «کلئوپاترا» که داستان عشق آن ها موضوع شاهکار بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان بوده) را خودش روی صحنه ادا کند. «هندل» را برای رهبری ارکستر پشت «کلاویه» می نشانید و وقتی روی صحنه نقش خود را اجرا می کرد و میمرد دوباره جای «هندل» را می گرفت و خودش عهده دار رهبری می شد. «هندل» که دیگر تاب تحمل جها طلبی بی اندازه «ماتسون» را نداشت یک روز حاضر نشد جای خود را به وی باز دهد. کلمات تندی بین آن ها رد و بدل شد و با مشت و سیلی به یک دیگر حمله ور شدند و تماشاکنان هم بنا به رسم و عادت مردم هامبورگ با جانب داری از این با از آن آتش دعوا را شعله ور تر می ساختند. پس از اینکه پرده پائین آورده شد این دو دوست قدیمی در حالی که مردم با شور و ولوله به دنبال آن ها بودند به «بازار غاز فروشان» شتافتند و در آن جا با شمشیرهای آخته به جان یک دیگر افتادند. اگر شمشیر «ماتسون» در اثر خوردن به دکمه نیم تنه «هندل» نشکسته بود میلیون ها نفر از مردم جهان از شنیدن آوازهای جمعی «هاله لویا» و «لارگو» محروم مانده بودند. این تصادف که نقطه اوج دعوا بود موجب شد که این جنگ تن به تن پایان پذیرد. بعد از ترک مخمصه که چند هفته به طول انجامید با هم آشتی کردند و پس از برگزاری یک جشن مفصل آشتی کنان، مشغول تمرین نخستین اپرای «هندل» شدند. «المیرا» که نخستین شب اجرای آن غروب روز هشتم ژانویه 1705 تعیین شده بود و در آن «ماتسون» نقش اول «تنور» را به عهده داشت از لحاظ زیبایی و شکوه صحنه ها شایان توجه بود. با اینکه اشعار و کلمات آن بسیار بی معنی و مطنطن بود صحنه های دراماتیک زیادی داشت که «هندل» موسیقی آن را با مهارت خاصی تنظیم کرده بود و این گواه بر این بود که مصنف آن برای نوشتن اپرا به دنیا آمده است. نمایش این اپرا با توفیق فراوان همراه بود و تقریباً هفت هفته ادامه یافت و فقط به جهت اینکه «هندل» می خواست دومین اپرای خود یعنی «نرون» (یعنی عشقی که از طریق قتل و کشتار به دست آید.) را اجرا کند تعطیل شد. «کایزر» که نسخه کتاب «المیرا» را به «هندل» داده بود (زیرا خودش از فرط تنبلی حال آن را نداشت که برای آن آهنگ بسازد.) از اینکه این مصنف تازه کار این همه توفیق کسب کرده بود در پوست نمی گنجید. از این رو با همراهی دوستانش درصدد نابود کردن تنها کسی که ممکن بود اپرای شهرستان را از ابتذال نجات بخشد بر درآمد و بالاخره موفق شد که او را از هامبورگ براند. البته «هندل» ممکن نبود در هامبورگ بماند. دلبستگی کمی که با اقامت در ایتالیا داشت در اثر ملاقات با «جیووان گاستون دومدیچی» موجب ازدیاد علاقه اش به رفتن به آن کشور شد. این مرد که از آخرین حکمروایان یک خاندان معرفت فلورانس بود گوای اینکه مرد هرزه و فاسدی بود ولی به موسیقی علاقه زیادی داشت. فقط یک چیز می توانست این شاهزاده خوش گذران را به هامبورگ یعنی شهر تاریک و خفه ای که ساکنان آن را طبقه کاسب و بازاری تشکیل می دادند علاقه مند کند و آن اپرا بود. این شاهزاده که فوق العاده تحت تأثیر قریحه و شخصیت «هندل» واقع شده بود به او اصرار کرد که به سمت جنوب مهاجرت کند. ولی مصنف جوان به این اصرار تن درنداد و صبر کرد تا اقدامات دشمنانش از یک طرف و تنزل کار اپرا در هامبورگ از طرف دیگر باز ثابت کرد که شهر مزبور جای مناسبی برای فعالیت او نیست. از این رو کمی پیش از عید میلاد مسیح در سال 1706 مصمم شد که بنه کن به ایتالیا عزیمت کند. با مبلغ ناقابلی معادل دویست سکه طلا و نامه ای به عنوان «فردیناند» برادر «جیووان گاستون» عازم ایتالیا شد. در بین راه در شهر فلورانس توقف کرد که مراسم احترام را به خاندان «مدیچی» به جا آورد. در ضمن بیست «کانتاتا» ساخت و قسمتی از «المیرا» را اصلاح و اپرای جدیدی آغاز کرد. پس از آنکه به شهر روم رفت و در آن جا اقامت گزید و از ملاحظه خست و لئامت «فردیناند» در بحر اندیشه فرو رفت. «فردیناند» به قدری خسیس بود که در جواب «اسکارلتی» که از او درخواست وام کرده بود گفته بود «من در حق تو دعا می کنم.» شهر مقدس واتیکان نیز که اجرای اپرا در آن قدغن بود برای «هندل» جالب نمی نمود. به همین جهت «هندل» فوری به «فلورانس» بازگشت. در این موقع اپرای جدیدی را به نام «رودریگو» به پایان رسانیده بود. «فردیناند» که از موسیقی عمیق و علمی و مغموم «اسکارلتی» خسته شده بود اجرای این اپرای نشاط انگیز را تعهد کرد و به قدری تحت تأثیر آن قرار گرفت که سر کیسه خود را باز کرد و پنجاه لیره به اضافه مقداری بشقاب به مصنف آن هدیه نمود. پس از اینکه «هندل» یک داستان ایتالیایی را در آن به کار برد متوجه شهر «ونیس» که پرتو خورشید رنسانس هنوز بر آن می تابید شد. در این شهر در سال 1637 اولین عمارت اپرا بنا شده بود و مردم آن هنوز علاقه مند ترین مردم جهان به اپرا بودند. مردم ونیس «هندل» را با سردی پذیرفتند و امیدهای او مبدل به یأس شد. درهای پانزده اپرای شهر بر روی وی بسته باقی ماند ولی شهرت او در محافل اعیان و اشراف ادامه یافت. «دومه نیکو اسکارلتی» (1757-1685 پسر مبتکر تکنیک پیانو و چند ابداع مهم در تصنیف موسیقی بوده است.) پسر «الساندرو اسکارتی» که مقدر بود در اصول و شیوه ساز های کلیددار از قبیل پیانو و کلاویه انقلابی به وجود آورده و شهرت پدرش را که منتقدان موسیقی قرن هیجدهم او را به مقام الوهیت رسانیده اند، تحت الشعاع قرار دهد نخستین بار در یک مهمانی بال ماسکه موفق به شنیدن صدای ساز «هندل» شد. وقتی «اسکارلتی» ساز آن مرد نقاب دار را شنید در حالی که در جای خود خشک شده بود گفت: «این یا همان مرد معروف ساکسونی و یا شیطان است.» رفاقتی که بین این دو نفر به این ترتیب آغاز شد سال ها دوام یافت. ولی آنچه بیش از همه در زندگی هنری «هندل» مهم و موثر بود ملاقات او با دو نفر دیگر، که یکی «ارنست اگوستوس» شاهزاده «مانور» و دومی «دوک منچستر» نماینده دولت انگلیس در شهر ونیس بود. اولی واسطه بود که «هندل» به عنوان رئیس هیئت نوازندگان برادرش که فرمانروایی «هانور» را داشت و بعداً پادشاه انگلیس شد استخدام شود و دومی نیز او را تشویق کرد که برای کسب شهرت و افتخار به انگلستان عزیمت کند و قول داد که پس از رفتن به آن کشور از هیچ مساعدتی دریغ ننمایید.
«هندل» در قبول این دعوت عجله ای نشان نداد و به همراهی «دومه نیکو اسکارتی» عازم جنوب شد و یک بار دیگر در مقر حکومت پاپ اقامت گزید. آوازه شهرت اپرای «رودریگو» پیش از او خود به این شهر رسیده بود و این بار اعیان روم برای کسب افتخار آشنایی با او هم به رقابت می نمودند. آکادمی «ارکادی» (این کلمه در اصل نام ناحیه ای از یونان قدیم بوده که ساکنان آن به سادگی و بی تکلفی شهرت داشتند.) که اعضای آن مرکب از چند هنرمند و عده زیادی هنر دوست بود ورود این جوان ساکسونی خود نما را جشن گرفتند. و دو نفر از پیشوایان خراج این آکادمی مهماندار وی شدند. شاهزاده «روسپولی» ( این شاهزاده در دربار واتیکان مهماندار پادشاهان و امرا و بزرگان بوده است.) یک تئاتر اختصاصی در کاخ خود ساخت تا «هندل» نخستین «اوراتوریو»ی خود را به نام «رزورتز یونه» برای نخستین بار در آن به نمایش بگذارد. این تصنیف در واقع یک اپراست ولی به جهت ممانعت «پاپ» از اجرای اپرا، به این نام نامیده شده است. این «اوراتوریو» به قدری مورد تشویق مردم روم واقع شد که همه راجع به آن صحبت می کردند و از «هندل» خواهش شد که «اوراتوریو»ی دیگری بسازد. ولی این «اوراتوریو» با وجود اینکه تحت سرپرستی «کاردینال اوتوبواونی» خواهر زاده پاپ اجرا شد و عبارات و کلمات آن را نیز« کاردینال» دیگری تنظیم کرده بود مورد توجه نشد. علت عمده آن این بود که موسیقی آن مشکل نوشته شده بود و اجرای آن برای ارکستری که اعضای آن را «کورلی» (1713-1653 یکی از استادان بزرگ موسیقی ویولن که سبک و شیوه بخ خصوصی برای ویولن ابتکار کرده که هنوز مورد عمل است.) معروف گرد آورده و «اتوبواونی» نیز سر دسته نوازندگان آن بود اشکال داشت. این اثر همیشه در ذهن «هندل» بود تا اینکه پنجاه سال بعد «اوراتوریو»ی دیگری بنا بر همین مضمون تصنیف کرد. «هندل» که همواره در ازدیاد فهم موسیقی علاقه مندان خود کوشا بود در این موقع به «ناپل» رفت ولی در آن جا نیز با اینکه از لحاظ وزن اجتماعی وضع رضایت بخشی داشت فرصتی برای نشان دادن کار خود نیافت. مدتی این جوان شمالی شیفته و فریفته مناظر بهشتی جنوب شد آهنگ های محلی گیرا و دلپذیر آن نواحی را در حافظه خارق العاده خود ضبط می کرد. ولی تنها نتیجه مهمی که از یک سال اقامت خود در آن شهر گرفت این شاهزاده با فضل که از نونهالان یکی از خاندان های اشرافی ونیس بود داستان اپرای بعدی او یعنی «اگری پینا» را بوی داد و نقشه اجرای آن را در تماشاخانه ای در ونیس که در حوزه نفوذ و تسلط او بود طرح کرد. اعتماد به حتمی بودن اجرای این اپرا برای عموم مردم تحت این شرایط مساعد، خستگی «هندل» را زائل کرد و در سه هفته موسیقی آن را ساخت. نسخه پر ارزش موسیقی را در کیف سفری خود گذاشت و عازم روم شد و در آن جا به انتظار رسیدن تاریخ شروع تمرین معطل ماند. در 26 دسامبر 1709 اپرای «اگری پینا» به صورت با شکوهی در تماشاخانه «سان جیووانی کریسو ستومو» به روی صحنه آمد و بیست و هفت شب متوالی اجرا شد. این اپرا بون تردید بهترین اثری بود که «هندل» تا آن تاریخ نوشته بود و چون در ونیس به عنوان معیار یک تصنیف خوب مورد قبول واقع شده بود شهرت مقبولیتش در ایتالیا مسلم گردید. انعکاس تشویق و تجلیل فراوانی که از «هندل» به عمل آمد از ایتالیا تجاوز کرد و در سرتاسر کشورهای اروپا پیچید و در خود ونیس اهمیت او از «قاضی اعظم» نیز بیشتر شد. به این ترتیب تفوق هنری «هندل» در ایتالیا که با سرعت فوق العاده ای حاصل شده بود ولی دیگر به نظر خودش چیز مهمی نمی آمد، مسلم گردد. با این وصف وضع آینده او روشن نبود و همچنانکه مشغول طرح نقشه اقدام بعدی خود بود «ارنست اگوستوس» شاهزاده هانور در زندگی او داخل شد. این شاهزاده که یکی از طرفداران جدی «هندل» بود شب های متوالی به تئاتر «کریسو ستومو» می رفت و در لژ سلطنتی می نشست و سر مست موسیقی «هندل» می شد . زیبایی های متنوع اپرای «اگری پینا» بر او مسلم داشت که جای «هندل» فقط باید در دربار برادرش باشد. از این رو با اصرار زیاد او به دربار برادر خود دعوت کرد و «هندل» هم این دعوت را پذیرفت. در شهر «هانور» مناسب ترین شرایطی که هر مصنف در سده هیجدهم در آلمان آرزوی آن را داشت برای «هندل» موجود بود یعنی زیبا ترین ساختمان اپرا و ماهرترین و کامل ترین گروه خوانندگان و نوازندگان در آن شهر گرد آمده بودند. این وضع مناسب توسط یکی از برجسته ترین رجان آن عهد که «اگوستینو استیفانی» نامیده می شد پس از کوشش های فراوان و مداومی فراهم آمده بود. وقتی «هندل» به آن دیار وارد شد این مرد جالب ونیسی که خود را نخود هر آشی می کرد و در هر کاری هم جرقه ای از نبوغ داشت به عنوان رئیس ارکستر در کار موسیقی دربار دخالت داشت. قبل از این تاریخ این دو نفر یک دیگر را در «روم» ملاقات کرده بودند و روابطی مبنی بر احترام متقابل بین آن ها برقرار بود. معلوم نیست که آیا «استیفانی» گذشت کرده و مقام خود را به جوان تازه وارد تسلیم نموده و یا در اثر اختلاف سلیقه ی که بین او و هیئت ارکستر و خوانندگان در بین بود به کنار رفته است . به هر حال «هندل» بلا فاصله رئیس هیئت ارکستر شد و «استیفانی» هم توفیق او را از خدا خواست. گوای اینکه ارتباط بین این دو نفر زود گذر بود ولی نفوذ «استیفانی» در کامل ساختن سبک و شیوه ایتالیایی «هندل» محقق است و «هندل» این دین را هرگز از یاد نبرد. نخستین کاری که رئیس جدید هیئت ارکستر کرد تقاضای مرخصی برای رفتن به انگلستان بود. چرا به انگلیس رفت؟ شاید علتش فقط بی آرامی و بی تابی و کنجکاوی او و مسخره کردن دنیای تازه ای بود. وقتی «هندل» به ساحل انگلیس قدم نهاد کشور مزبور محزون ترین دوره های خزان را در تارخ هنر خود طی می کرد. همه اوضاع مخالف «هندل» بود یک کلمه انگلیسی نمی دانست. چند نفر موسیقی دان آلمانی که در لندن به سر می بردند ورود این تازه وارد را برای موقع و مقامی که به زحمت تحصیل کرده بودند خطرناک یافتند. علاوه بر این ها این دوره که ملکه «آن» (1714-1665 ملکه انگلیس) در انگلستان حکومت می کرد موسیقی به علت های مختلف بخ سبب تنزل قریحه عمومی به صورت بسیار تأسف آوری درآمده بود. موسیقی انگلیس که اساس آن به همت «دنستابل» طرح ریزی شده و بخ کوشش «اورلاندو گیبونز» (1625-1583 یکی از نوازندگان برجسته ارگ واز مصنفان عالی مقام انگلیسی) و «ویلیام برد» (1623-1542 ارگ نواز معروف و مصنف برجسته انگلیسی) عظمت و جلال یافته و «هنری پرسل» (1695-1658 بزرگترین مصنف انگلیسی که به بیماری سل در لندن از دنیا رفته است.) آن را به اعلی درجه کمال رسانیده بود یک باره از اعتبار افتاده بود. پانزده سال پیش از عزیمت «هندل» به انگلیس در سال 1710 «پرسل» جوان مرگ شده بود. تصور اینکه اگر عمر «پرسل» طولانی تر بود چه کار های دیگری ممکن بود انجام دهد عملی بیهوده است. ولی تنها اپرایی که تحت عنوان «دیدوواینیاس» نوشته در حد کمال است. با وجود اینکه در نوشتن موسیقی برای صحنه تئاتر توانایی فراوان داشته اپرای دیگری تصنیف نکرده است. «پرسل» بیشتر وقت خود را به ساختن «انتم» (قطعه موسیقی که برای آواز های مذهبی با همراهی ساز یا بدون آن ساخته شود و پنج نوع است.) و «کچ» (یک قطعه آواز جمعی که برای هر خواننده به نوبت و در جای معین در آواز شرکت می کند و عموماً تفریحی است.) و موسیقی مجلسی و قطعاتی برای ارگ و آهنگ های اتفاقی که از طرف مقامات دولتی، هنگام ضرورت خواسته می شود صرف می کرد. به هر حال خواه ما «پرسل» را بزرگتر و خواه کوچک تر از آن چه بوده فرض کنیم وضع او مبهم است. از لحاظ هنری مردی است تمام عیار. اجداد او کاملاً شناخته نشده و اولاد و اعقابی هم که وارث و مدعی ماترک هنری او باشد نداشته ولی «هندل» هر چه توانسته از ساخته های او اقتباس و استراق کرده است. به طور محقق آنچه به تصنیفات «هندل» رنگ انگلیسی می دهد همین ترکیباتی است که از مصنفان انگلیسی اقتباس کرده و مخصوصاً صلابت آوازهای جمعی او و فواصل زیاد بین نغمه های هم آهنگ و نفیر تند و تیز سازهای مسی و بادی که در ساخته هایش به کار برده است او را کاملاً رسوا می سازد. تهلیل ها و آوازهای جمعی پر طنطنه ای که توسط این متجاوز ساکسونی تنظیم و تعبیه گردیده و در این دویست ساله اخیر در اعیاد قبایل مختلف خوانده شده شهرت «پرسل» را محو کرده است. با این وصف «پرسل» مصنفی بزرگ و از زمان خود بسیار جلو بوده است و ثصنیفاتش بدون تردید نشانه قریحه سرشار، و معرف دوره زندگی اوست. کسی را در جهان نمی توان یافت که نا حق و ناروا تا این درجه در گمنامی باقی مانده باشد. وقتی «هندل» به انگلیس وارد شد انگلیس را از لحاظ موسیقی جای مناسبی نبود. ریشه ذوق و استعداد هنر ملی در آن کشور خشک شده بود و میدان برای نفوذ خارجیان خالی مانده بود. ولی با وجود علاقه ای که مردم انگلیس به اپرای ایتالیایی نشان می دادند هیچ یک از دسته های ایتالیا نتوانسته بودند زمینه ثابت و پا برجایی در آن جا برای خود دست و پا کنند. عده زیادی خواننده خوب در آن کشور یافت می شد ولی مصنف با قریحه ای نبود که به قوه نبوغ خود جرأت و جسارتی در مردم لندن بیافریند و ایشان را آماده این سازد که شب ها برای حضور در مجالس موسیقی به کوچه ها و خیابان های آن شهر که از دزدان و آدم کشان پر بود قدم بگزارد. «دروری لین» (قدیمی ترین تماشا خانه لندن است. در سده هفدهم تماشاخانه به همین نام در محل فعلی آن وجود داشت که در 1671 آتش گرفت) و «تماشاخانه ملکه» در محله «هی مارکت» در هرزه ترین و کثیف ترین نقطه های شهر قرار داشت و علاقه مندان به تئاتر و موسیقی که هر روز از تعدادشان کاسته می شد جرأت نمی کردند برای مشاهده اپرا به آن تماشاخانه ها رفت و آمد کنند. در خود تماشاخانه ها هم هر شب جیب ها بریده، و دعواها برپا بود و بینی ها شکسته می شد. میزان بلیط فروشی مدام پائین می آمد و مردم با بیزاری فراوان از شهر دست می کشیدند و معلوم بود که فقط یک چیز نو ظهر و بدیع می تواند وضع را عوض کند. ورود «هندل» در این موقع واقعه بسیار مناسبی بود. مدیر تیز فهم «تماشاخانه ملکه» که در «آرون هیل» نام داشت تشخیص می داد که در چه وضع نامطلوبی قرار دارد. از این رو به محض اینکه «هندل» وارد لندن شد مجموعه اشعار مهملی که اقتباسی بود از اشعار «تاسو» (1595-1544شاعر معروف ایتالیایی که داستان های جنگ صلیبی را به شعر تنظیم کرده است.) به نام آزادی بیت المقدس به او داد و پیشنهاد کرد که موسیقی آن را تنظیم کند. پس از مدت دو هفته «هندل» شاهکاری از موسیقی ساخت و تقدیم «هیل» کرد. این اپرا که «رینالدو» نام دارد در تاریخ 24 فوریه 1711 در لندن اجرا شد و استقبال بی نظیری که مردم از آن کردند به مراتب بیشتر از تصور «هیل» بود. در یک شب «هندل» کشور انگلیس را نیز در قلم رو حکومت خود درآورد. «ادیسون» که خود مصنف یک اپرای وازده بود بیهود از «رینالدو» انتقاد می کرد و «استیل» ( از نویستدگان) هم بیهوده با چماق به کمک رفیق خود «ادیسون» می رفت زیرا طولی نکشید که همه جا صحبت از «رینالدو» بود و شهرت آن مثل آتش سرتاسر شهر را فراگرفت. مردم با آهنگ آن جا می رقصیدند و سوت می زدند و آن را زمزمه می کردند. عده زیادی برای مشاهد آن به شهر بازگشتند. از شب اول تا ماه ژوئن پانزده شب در تالار انبوه از جمعیت نمایش داده شد. «جان والش» که موسیقی آن را به چاپ رسانید و از فروش آن به قدری استفاده برد که «هندل» با تلخی گفت اپرای بعدی را «والش » تصنیف می کند و من منتشر خواهم ساخت. با این وجود اینکه «هندل» قریب یک ربع قرن به ساختن اپرا سرگرم بود هرگز به میزان اپرای «رینالدو» در کار خود توفیق نیافت، خود او اظهار داشته است که آواز «کارا اسپوزا» بهترین قطعه ای است که از ذهن من تراوش کرده است. آواز موسوم به «لاسیاچیو پیانگا» هم که نغمه به نغمه از قطعه «اگریپینا» گرفته شده است دست کمی از آن ندارد. ولی این آوازهای محزون و غم افزا به طور کلی برای اپرا مناسب نیست. «هندل» در اپرای «رینالدو» لحن ها و ترکیبات تند و پر حرارتی را که نشانه جوانیست زیاد به کار برده بدون اینکه علاقه خاصی به کسی داشته باشد. به نظر چنین می آید که این آهنگ ها از ساخته های جوان عاشقی بوده باشد. ولی به استثنای یک داستان عشقی که به او نسبت داده اند و مربوط به علاقه گذرانی است که بیکی از خوانندگان اپرای «رودیگو» داشته و آن هم کاملاً مسلم نیست هیچ علامت و نشانه ای حاکی از اینکه «هندل» در بند احساسات لطیف خود بوده موجود نیست. به تحقیق معلوم شده است که به استثنای «سرآیزاک نیوتن» (1727-1642 یکی از بزرگترین ریاضی دان های و فیلسوفان انگلیس که کشف قوه جاذبه و طریقه حساب فاضله مربوط به اوست.) «هندل» از لحاظ روابط عشقی بی احساس ترین مرد انگلیس در سده هیجدهم بوده است. در پایان فصل «هندل» با کمال بی میلی از مهمان نوازی های اعیان « پیکادلی» (یکی از محلات اعیان نشین لندن.) صرف نظر کرد و برای انجام دادن وظائف خود به شهر «هانور» بازگشت. بعد از زندگی پر جنب و جوش لندن مذاجعت به «هانور» بسیار تأسف آور بود زیرا اپرا که تنها وسیله خوشدلی برای او در زندگی محسوب می شد تعطیل بود. یک سال بعد باز تقاضای مرخصی کرد که خوشبختانه با آن موافقت شد زیرا که فرمانروای آلمان که آرزوی تاج و تخت انگلستان را در دل داشت مایل بود که برای ایجاد حسن نیت سفیری به آن کشور بفرستد و هیچ کس مقدمش گرامی تر و عزیز تر از«هندل» نبود. ولی به او اخطار شد که «در موقع مقتضی» مراجعت کند. «هندل» این عبارت مبهم را به صورت کش داری تعبیر کرد زیرا به استثنای سفر هایی که به سایر کشورهای اروپا و «ایرلند» کرد بقیه عمر خود را تا دم واپسین یعنی در حدود نیم قرن در انگلستان به سر برد. «هندل» پس از مراجعت به انگلیس اپرای متوسطی را که در شهر «هانور» شروع کرده بود به معرض نمایش گذاشت ولی توفیقی نصیبش نشد. اپرای دیگری که «تسو» نام داشت پس از مدتی به نمایش درآمد. اشعار این اپرا را مردی به نام «نیکو لوهایم» ساخته بود و چون شعر و موسیقی آن هر دو بسیار خوب تنظیم شده است اجرای آن با توفیق فراوان همراه بود و از این تاریخ همکاری طولانی و پر سعادت این دو نفر با هم شروع گردید. اشعا این اپرا به «ریشاربویل» «ارل» (عنوان اشرافی) منطقه «برلینگتون» که از هواداران بزرگ هنر در زمان خود بود و در هفده سالگی تصنیفات «هندل» را ادراک و تحسین می کرد تقدیم شد. این شخص پس از اینکه اپرای «تسو» را شنید از «هندل» دعوت کرد که در کاخ «برلینگتون» اقامت گزیند. در این جا بود که «هندل» با نخبه مردان فرهنگی و اجتماعی ارتباط حاصل کرد. «پوپ» (1744-1688 شاعر معروف انگلیس در قرن هیجدهم و مترجم آثار «همر» شاعر یونانی.) و «گای» (1732-1685 شاعر معروف انگلیسی و مصنف اشعار «اپرای گدایان».) به این کاخ رفت و آمد زیاد داشتند و «پوپ» موسیقی اپرایی را به نام «دنسیاد» که سال ها بعد تنظیم اشعارش به عهده او گذاشته شد در ذهن خود مطالعه می کرد. شخص با تشخیص دیگری هم «هندل» را از عنایت و توجه خود برخوردار گردانید. در همان ایامی که اجرای اپرای «تسو» در تالارهای پر از جمعیت در جریان بود «هندل» به طرح ریزی و تلفیق کلمات اولین اپرای انگلیسی خود برای جشن تولد ملکه «آن» مشغول بود. این ملکه که تنها دختر «جیمز» دوم و تنها و تلخ کام بود پس از شنیدن این هدیه تولد و قطعه دیگری به نام «ته دوم» (سرود نیایش را گویند و معنی عبارت این است «خداوندا ما ترا ستایش میکمیم.»)که «هندل» برای جشن صلح «اوترخت» (قرارداد صلح معروفی که بین انگلیس و فرانسه و اسپانیا در سال 1713 منعقد شد و به جنگ های این سه دولت خاتمه داد.) ساخته بود به قدری تحت تأثیر قرار گرفت که یک مستمری سالانه به مبلغ دویست لیره استرلینگ برای او تعیین کرد. این ملکه بیچاره که تمام نیروی خود را اغلب به گرفتن انتقام های جزئی صرف می کرد چون از فرمانروای «هانور» نفرت داشت خوشحال بود از اینکه انگلستان را به نظر موسیقی دان های محبوب وی تالی بهشت جلوه دهد. ولی «هندل» راه خطا می پیمود. در ماه اوت 1714 برای ملکه اتفاقی افتاد که نام او را جاودان ساخت. یعنی جهان را بدرود گفت. در همان روز فرمانروای «هانور» به عنوان پادشاه انگلستان اعلان شد. ابتدا شواهد و دلایلی برای «هندل» موجود بود حاکمی از اینکه اربابش از بی اعتنائی که «هندل» به او کرده درصدد انتقام است و از این جهت بیمناک بود. نامش مخصوصاً از صورت اسامی مصنفانی که بنا بود برای جشن تاجگزاری قطعاتی بسازند حذف شده بود و با اینکه مستمری او قطع نشد به دربار احضار نگردید. ولی «ژرژ» اول عاشق موسیقی بود-حتی «تاکری» (1863-1811 یکی از نویسندگان معروف انگلیس که در نکته سنجی و بذله گویی منحصر به فرد شناخته شده است.) هم ضمن بدگویی هایی که از او می کند این نکته را تصدیق کرده است. در سال 1715 شنیدن این شایعه که «هندل» اپرای زیبای دیگری به معرض نمایش گذاشته برای پادشاه تحمل ناپذیر بود. شب اول را در کمال ناراحتی نادیده گرفت ولی در شب دوم به همراهی دو خانم عجیب و غریب آلمانی (که یکی معشوقه و دیگری ناخواهری او بود.) به اپرا رفت. از آن تاریخ به بعد برای مشاهده برنامه های مختلف اپرا به تماشاخانه می رفت و به این ترتیب رابطه بین او و «هندل» اصلاح شد. این آشتی که نتایج سود بخشی برای موسیقی انگلیس داشت موجب ناراحتی افراد و لنگار و یاوه گو شد و افسانه عجیبی برای آن ساختند که هنوز هم یکی از ذخایر جالب بنگاه های رادیو محسوب می شود. افسانه مذبور این است که در سال 1715 چون اوضاع و احوال رضایت بخش نبود میرآخور خیراندیش و نیک خواه اعلی حضرت پادشاه نقشه عجیبی طرح کرد به این شرح که هنگامی که «ژرژ» بر حسب معمول مشغول گردش در روی رودخانه «تایمز» «رودخانه معروف انگلیس که از وسط لندن می گذرد.) بود «هندل» و گروهی از نوازندگان در کشتی دیگری به فاصله کمی او را همراهی می کردند و آهنگی می نواختند که پادشاه را بی اندازه تحت تأثیر قرار داد و در نتیجه این تمهید مراد حاصل شد یعنی «ژرژ» «هندل» را در آغوش کشید و او را کاملاً عفو کرد. در این قصه یک اشتباه هست و آن اینکه به کلی عاری از حقیقت است. قسمتی از این قطعه که به «موسیقی آب » معروف است در سال 1715 ساخته و اجرا شده است و قسمت دیگرش در سال 1717 یعنی بعد از آشتی کردن پادشاه با «هندل».
قسمتی که در سال 1715 ساخته شده بود به دستور «ژرژ» برای مجلس ضیافتی که در روی رودخانه «تایمز» برگزار می شد بود ولی نه به صورتی که نقل شده است. «ژرژ» از این که قطعه به قدری خوشش آمد که آنشب دستور داد مکرر آن را بنوازند. با اینکه هر بار در حدود یک ساعت طول می کشید. امروز با اینکه این قطعه به صورت ناقص اجرا می شود (در سال 1740 که نخستین بار به چاپ رسید دارای بیست و پنج موومان بود) شخص می تواند مکررآن را بشنود بی آنکه از زیبایی و کمال آن چیزی کاسته شود. «هندل» هرگز چیزی که بیش از این قطعه حالت انگلیسی داشته باشد نساخته است. احساسات انگلیسی در سرتاسر آن استنباط می شود. به علاوه به سبک انگلیس ها به صورت مقفی و با هارمونی ساده نمایان ساخته شده است. برای قسمت مربوط به «سورنای» که موثر ترین قسمت های آن است فرمی به کار رفته که از لحاظ قدمت مسلماً به زمان «بن جا نسون» (درام نویس معروف انگلیسی که معاصر شکسپیر بوده است.) می رسد. این «سویت» با یک قطعه «الگرود سیزو» (تند و با اراده) که بی نهایت محکم و با جبروت است شروع می شود که در آن سازهای مسی نواهای جاندار و بسیار لطیفی دارند و به طور قطع اگر «پرسل» آن را می شنید بی اندازه اذت می برد. این «سویت» که چند سالی قبل از «کنسر تو براندن بورگ» (تصنیف باخ) ساخته شده (قسمت سوم این کنسرتو با موسیقی آب از لحاظ استحکام ریتم شباهت تامی دارد) قدیمی ترین اثر ممتازیست که برای ارکستر نوشته شده است. مشکل به توان دوره ای را در تاریخ بشر یافت که مردم از زیبایی و استحکام این قطعه محفوظ نشده باشند. در نتیجه آشتی «هندل» با «ژرژ» اول مستمری او دو برابر شد. «ژرژ» برای اینکه محبت خود را به «هندل» تمام مند او را به عنوان استاد موسیقی دختران و نوه هایش یرگزید. این البته افتخاری بود که لذت چندانی نداشت. و در سال 1716 وقتی پادشاه از راه و رسم کارها در انگلیس ملول و منزجر شد و به قهر تصمیم عزیمت به هانوور را گرفت و حتی تهدید کرد که دیگر باز نخواهد گشت «هندل» را همراه خود برد. برای «هندل» این مدت اقامت در آلمان دوره بیکاری محسوب می شد. زیرا پادشاه مشغول رسیدگی به امور سیاست و مملکت داری بود و ساعات فراغت را هم به شکار می پرداخت و به موسیقی توجهی نمی کرد. «هندل» سفری به «هاله» رفت و از مادر خود دیدن کرد و مساعدت سخاوتمندانه ای به زن بیوه «زاخو»(1712-1663 نوازنده ارگ و مصنف موسیقی و معلم هندل.) که در کمال بی نوایی به سر می برد کرد. سفری هم به «انزباخ» کرد تا دوست صمیمی دوره تحصیل خود یعنی «یوهان کریستف اشمیت» را ببیند. «اشمیت» با عائله ای سنگین در وضع رقت باری زندگی می کرد. دل «هندل» به حال او سوخت و از آن جا که به شخص غم خوار و مشفقی که کارهایش را سرپرستی کند احتیاج داشت از او دعوت کرد که با وی به انگلستان برود. «اشمیت» این پیشنهاد را پذیرفت و وظایف خود را به قدری خوب سرو صورت می داد که «هندل» دیگر بدون او کاری نمی توانست انجام دهد. طولی نکشید که «اشمیت» تمام خانواده خود را نیز به انگلستان منتقل کرد و چنین به نظر می آید که همه در خانه «هندل» به سر می برند. یکی از پسران او که اسمش به صورت انگلیسی «جان کریستوفر اسمیت» تلفظ می شود به تدریج وظائف پدر را به عنوان همه کاره «هندل» به عهده گرفت. این شخص که خودش مصنف پر کار و ارگ نواز بسیار شایسته ای شد کسی بود که «هندل» هنگام نابینایی تصنیفاتش را به او می گفت و او را روی کاغذ ثبت می کرد. تعلق خاطر «هندل» به خانواده «اشمیت» بی اندازه زیاد بود. یک بار به سببی از «اشمیت» پیر رنجید و او را از ارث محروم کرد ولی طولی نکشید که نام او و « جان کریستوفر» هر دو را در وصیت نامه خود قید کرد و حق آن ها را نیز از اموالش سه برابر ساخت. زیرا در عین اینکه عشق برای «هندل» مفهومی نداشت مردی پر محبت و قدرشناس بود. در سال 1717 «هندل» با دستی خالی به انگلستان بازگشت و حتی برای شنیدن قطعه «پاسیونی» که تنها محصول مدت توقفش در آلمان بود و بنا بود در «هامبورگ» اجرا شود معطل نماند. مضمون این قطعه همان است که «باخ» چندی بعد آن را برای قسمت هایی از «پاسیون» معرف خود به نام «پایسون یوحنا» به کار برد. البته «پاسیون» «هندل» این شایستگی را ندارد که با شاهکار بزرگ «باخ» مقایسه شود ولی در عین حال نشان می دهد که نبوغ «هندل» با سنخ پارسایی و زهد و تقوای مردم آلمان سازگاری نداشته است و اینکه کمترین علاقه و توجهی به این قطعه نشان نداد مدلل می دارد که شاید «هندل» خودش متوجه بوده که تصنیف این نوع موسیقی کار او نیست. بین «هندل» که علاقه اش به ظاهر اشیاء و «باخ» که تمام توجهش به باطن امور بود به اندازه فاصله زمین و آسمان تفاوت است و «هندل» را هرگز نمی توان واقعاً یک مصنف موسیقی مذهبی به شمار آورد. بازگشت «هندل» درست مقارن با همان موقعی بود که شور و حرارت مردم انگلیس به اپرا تخفیف یافته بود و «هندل» مدتی در کار خود مبهوت بود. به علاوه از لحاظ مالی نیز در زحمت بود و مستمری و حق التدریس هایی که از تعلیم شاهزادگان و اشراف زادگان دریافت می کرد کفاف هزینه مردی را که راه و رسم زندگی پر تجمل را از معاشران عالی مقام خود یاد گرفته بود نمی کرد. ولی مثل همیشه گنج بادآوری او را نجات داد. با «جیمز بریجز» ملقب به «ارل کار ناروون» که مردی رذل ولی دوست داشتنی بود و چندین سال یکی از بهترین مقام ها را در انگلیس داشت یعنی رئیس خزانه داری نیروهای نظامی آن کشور بود ملاقات کرد. این شخص ثروت هنگفتی تحصیل کرده بود و در سال 1712 کاخی عظیم در لندن به نام «کانونز» بنا کرد که مخارج آن را 230.000 لیره استرلینگ نقل کرده اند. عالم با شکوه موسیقی در کاخ «کانونو» و قسمت مخصوص به موسیقی در آن به شرح توسط «دفو» (دانیال دفو 1731-1660 پسر قصابی از اهالی لندن بود که نویسنده معروفی در مسائل سیاسی شد.) توضیح داده شده است. «نماز خانه کاخ مثل نماز خانه شاهی » دارای گروهی خواننده و نوازنده است و هر وقت عالی جناب به کلیسا می رود «محافظان سوئیسی» او در حالی که مثل محافظان پادشاه در صف های منظم قرار دارند او را همراهی می کنند. هر وقت سر میز غذا حاظر می شود نیز موسیقی برای او می نوازند. آقایان بسیار شایسته خدمتگذاران میز غذای او هستند و باید بگویم که کمتر پادشاه یا شاهزاده آلمانی را می توان یافت که با این جلال و شکوه و عظمت و نظم زندگی کند.«
مدیر موسیقی کاخ «کانونو» مرد شایسته ولی فضل فروشی بود به نام «دکتر جان کریستف پپوش» که بعد ها به عنوان تنظیم کننده موسیقی نمایشنامه معروف «اپرای گدایان» شهرت یافت. «پپوش» بیچاره موقع خود را پس از ملاقات اربابش با «هندل» به کلی از دست داد. از خدمت در کاخ ارباب معاف شد و «هندل» جای او را گرفت. «هندل» در این جا در محیطی که حتی برای او بیش از حد انتظار مجلل و پر تجمل بود در کمال آسایش به سر می برد و بیشتر وقت خود را به نواختن «ارگ» و «کلاویه» صرف می کرد. گاهی یک برنامه «ماسک» (نمایش نامه هایی که با موسیقی، شعر و رقص و آواز و صحنه مجلل و لباس های عالی اجرا می شد.) یک نمایش خانه خصوصی ترتیب می داد و یا قطعاتی برای میهمانان اربابش می نواخت. در 1719 وقتی «ارل» به مقام «دوکی» (بعد از پادشاه عالی ترین مقام انگلیس)ارتقاء یافت «هندل» قطعاتی به فرم «کانتات» (قطعه اختصاصی آواز) تصنیف کرد که آن ها را «چاندوس انتمز» می نامند. این قطعات که چندان شهرت ندارد و تقریباً در همه آن ها مضمون مزامیر انجیل مطرح است در واقع طرح های است که بعد ها «هندل» در یک اثر دراماتیک مهم مذهبی از آن ها استفاده کرده است قطعات مخصوص سرود خوانان، عالی و با هیبت و وقار است و با در نظر گرفتن کوچکی آن قطعه باید گفت که قسمت آوازهای جمعی بسیار عالی و با شکوه است. «هندل» در سال 1720 اولین مجموعه از قطعاتی را که به نام «قطعات مخصوص کلاوسن» ساخته در اصل برای فرزندان پادشاه تدوین کرده بود به چاپ رسانید. این قطعات را ابداً نمی توان با آن چه که «باخ» به نام «کلاویه معتدل» ساخته مقایسه کرد زیرا «باخ» از لحاظ طرح در حقیقت عالم جدیدی را در موسیقی باز نموده در صورتی که «هندل» به برداشتن رد پای «دومه نیکو اسکارلتی» و «کوپه رن» اکتفا کرده است. مجموعه دیگری از این نوع قطعات در سال 1733 چاپ شد (البته بدون اجازه خود «هندل»). این قطعات نیز به همان کیفیتی که گفته شد به سبک معمولی تنظیم شده است. تصنیفات «هندل» برای «کلاویه» کسانی را که با آثار «باخ» و طرح های فوق العاده پرتزئین او آشنایی دارند مأیوس می سازد. این ساخته های «هندل» از لحاظ هم آهنگی بسیار عریان به گوش می خورد و طرح های او که مدام روی «تونیک» و «دومینانت» ختم می شود نشانه فقدان قوه تصور مصنف آن است. این قطعات و مخصوصاً مجموعه دوم آن در واقع انگاره های است برای نواختن خود «هندل» و در صورتی که مستمع علاقه مند باشد ممکن است به قوه تصور آن ها را غنی تر سازد و خود «هندل» قدرت فوق العاده ای در این کار داشت و هنگام نواختن نغمه های تزئینی زیادی مثل سیل از سر انگشت هایش جاری بود. آنچه گفته شد دلیل این نیست که این قطعات به همین صورتی که هست قابل شنیدن نیست. در نخستین بار که شخص آن ها را می شنود در سادگی و حالت روستایی آن زیبایی خاصی احساس می شود و به تدریج میل می کند آنها را مکرر بشنود. پنجمین «سویت» (قطعاتی متوالی به فرم رقص که از حیث حالت مختلف ولی در یک گام باشد.) در کتاب اول شامل آواز ها و واریاسیون هایی است که به غلط به نام «آهنگر هم آهنگ» معروف است. و هفتمین سویت در همین کتاب به شیوه پر وقار و پر ابهتی که «هندل عموماً در آوازهای جمعی به کار می برد ساخته شده و یک قطعه «پاساکای» (شیوه خاصی در تصنیف موسیقی.) که به هر صورتی باشد زیباست در به آن کار بسیار عالی است. بالاخره در قطعه «شاکون» (شیوه دیگری در موسیقی) که در «سویت دوم» از مجموعه دوم آورده تغییر و تنوع بسیار زیبایی در طرح به کار برده و این راه و رسمی است که «هندل» همیشه معمول می داشته است. این تصنیف ابتداء در نهایت صلابت و وقار به صورت با عظمتی شروع می شود و بعد به حالت های مختلفی از قبیل شتاب زده –شوخ- غمگین تغییر می یابد و در پایان ، نغمه ها مثل گردابی در زیر آبشار- درروی هم می غلطند و قطعه به انجام می رسد. در این قطعه هیچ چیزی که دانشجوی سال اول تئوری موسیقی را گیج کند وجود ندارد به وجود این مسحور کننده است. برای «بهتوون» یک اثر الهام بخشی محسوب می شود، چنانکه درباره آن می گوید: «برو و از او فرا بگیر که چگونه شاهکار بزرگ را با وسائل ساده به وجود آورده است.». اشتیاق «هندل» با اینکه آثاری برای صحنه و تئاتر تهیه کند در سال 1720 به نتیجه رسد و موسیقی داستان «اسیس و گالاتیا» اثر «جان گای» را تصنیف و شوخ ترین و جالب ترین لحن ها را برای صدای بم تنظیم کرد که کلماتش این است: « ای که گونه هایت از گیلاس زیبا تر است.» در همان سال غزلی محزون را که شاید مصنف آن «پوپ» باشد به موسیقی گذاشت و آن را «هامان و مردخای» ( هامان وزیر خشایار شاه که در صدد آزار یهودیان برآمد و «استر» ملکه یهودی مذهب شاه، به کمک مردخای قبیله یهود را از مرگ نجات بخشید و هامان به دستور شاه اعدام شد.) نامیده و نقل می کنند که «دوک چاندوز» مبلغ هزار لیره به او هدیه داد. این دو تصنیف هر دو به صورت «ماسک» تنظیم شده و بی شک نخستین بار در تماشاخانه خصوصی «کانونز» به معرض نمایش درآمده است. اما «هندل» آن ها را در این موقع کنار گذاشت و سال ها بعد آن ها را به صورت مفصل تر نمایش داد. ولی باید گفت که باز هم نشانه و نمونه کار مصنفی است که با فراغ بال تحت حمایت شاهزاده خیر اندیشی کار می کند. در همان روزهای که مشغول ترویج این آثار ناچیز بود زمینه مساعدی آماده می شد که موجب گردید شهرتش عالمگیر شود و در غوغای پر هیاهوی اپرا داخل گردد. گروهی از اشراف که از آثار مبتذل محافل تئاتری لندن منزجر بودند تحت مدیریت «دوک نیو کاسل» یک شرکت سهامی تأسیس کردند که پس از کسب اجازه از «ژرژ» اول «آکادمی پادشاهی موسیقی» نامیده شد. در این موقع در انگلیس نقشه های پر فایده اقتصادی بسیار وسیع در شرف طرح شدن بود و برای این که شهر لندن مرکز اپرا شود و امور هنری بر اصول تجاری استوار گردد این شرکت تشکیل شد و با این جهت تشکیل آن با وضع اقتصادی زمان کاملاً متناسب بود. کلیه سهام این شرکت که به مبلغ 50.000 لیره استرلینگ تضمین شده بود به زودی فروخته شد. هر سهم یکصد لیره ارزش داشت و دارنده هر سهم از حق داشتن جای ثابت و دائم در جلسات برخودار بود. در اوائل سال 1719 «هندل» که بنا به پیشنهاد پادشاه به عنوان مدیر قسمت موسیقی برگزیده شده بود برای انتخاب آوازخوان به آلمان مسافرت کرد تا برای اجرای این نقشه بزرگ آن ها را استخدام کند. برای هر کار پول فراوان خرج می شد. تعداد زیادی از مصنفان موسیقی عضو وابسته این شرکت شدند. شاعرانی چند نیز برای تنظیم اشعار «ماسک» رسماً استخدام گردیدند که از جمله آن ها همکار صمیمی «هندل» یعنی «هایم» (شاعر و نوازنده ویولن سل که در حدود 1679 در روم به دنیا آمد و در 1729 در لندن از جهان رفت.) را باید نام برد. برای کارگردانی نیز مدیران شرکت او وجود «جان جیمز هایدگر» که او را «کنت سوئیس» می خواندند استفاده کردند. گر چه «هایدگر» مرد عاشق مآب زمان خود محسوب نمی شد ولی مسلماً شخص شایسته ای بود. زشتی چهره او ورد زبان ها بود ولی خوشبختانه از سرمایه ذوق و دانش تا حد نبوغ برخوردار بود. رابطه دوستی صمیمانه ای بین او و «هندل» از سال 1713 شروع شده بود. در آن سال اپرای «هندل» موسوم به «تسو» به صحنه نمایش گذاشته شد و کارگردان بی شرافتی پول های فروش بیلیط را برداشت و فرار کرد و این مرد نیک سرشت سوئیسی به کمک «هندل» آمد و اپرای او را از تعطیل نجات داد. نخستین دوره برنامه های آکادمی پادشاهی موسیقی با اپرا ی «هندل» آغاز نشد بلکه با آتش شله قلمکاری از یک مصنف موسیقی درجه چهار افتتاح گردید. این برنامه بیش از شش شب دوام نیافت ولی بلافاصله بعد از آن در تاریخ بیست و هفتم آرویل 1720 برنامه حقیقی فصل با قطعه «رادامیستو» که یکی از زیبا ترین و دلپذیرترین ساخته های «هندل» است شروع گردید. از ستارگان معروف و خوانندگان برجسته ای که «هندل استخدام کرده بود هیچکدام هنوز به لندن وارد نشده بود و نقش مشکل «زنوبیا» به احتمال قوی توسط «اناستازیارا بینسون» که صدای متوسطی داشت ولی به سبک کار آشنا بود اجرا گردد.«ژرژ» پادشاه انگلیش و ملازمانش در جایگاه سلطنتی قرار داشتند و تمام تالار نمایش را رجال و معاریف شهر اشغال کرده بودند. صندلی های بالکون به قیمت چهل «شیلینگ» به فروش رسید. این اثر نیازی به وجود هنرمندان معروف و دل ربایی ایشان نداشت. تقریباً دو ماه تماشاخانه «هی مارکت» مرکز غوغا و ولوله علاقه مندان به «هندل» بود و گاه گاه شور و حرارت آن ها تا حدود مجادله بالا می گرفت. بار دیگر نغمه های «هندل» را هر کس زمزمه می کرد و صاحبان سهام شرکت، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. در این موقع که «هندل» در اوج شهرت خود نیروهایی برای از بین بردن او دست به دست هم دادند. دشمنانشان تحت هدایت رفیق سابقش «ارل برلینگتون» مشکل پسندانی بودند که می گفتند این آلمانی درشت اندام کسی نیست که بتواند شیوه خالص ایتالیایی را رسالت بخشد. «برلینگتون» سفری به خارج کرد که شخص مورد نظر خود را همراه بیاورد و با «جیووانی با تیستا بو او نو نچینی» (1750-1660 رقیب سر سخت «هندل» که از 1702-1727 با نوشتن و اجرا کردن 18 اپرا در لندن با «هندل» به سختی رقابت می کرد.) که در سرتاسر اروپا همان شهرتی را داشت که «هندل» در انگلیس داشت، به انگلیس بازگشت. این ایتالیایی متظاهر ولی با قریحه، سر دسته گردانندگان توطئه های روزافزونی شد به ضد کسی که برای موسیقی انگلیس کسب حیثیت و شهرت کرده بود. تقدیر هم به این مرد روی موافق نشان داد. اپرایی که «هندل» برای افتتاح فصل بعد یعنی سال 1721 تهیه کرده بود با وجود لحن های زیبا و «رولاد» های عالی که برای صدای «نازک» (درقدیم ایتالیا رسم بود که پسران خوش آواز را اخته می کردند تا صدای آن ها تا پایان عمر به همان نازکی باقی بماند.) «سه نه سینو» ( 1750-1680 یکی از معروف ترین مردان نازک صدا در سده هیجدهم که تا سال 1729 در اپرای «هندل» کار می کرد ولی در آن سال با وی مشاجره کرد و به هواداران «بواو نونچینی» پیوست.» شور انگیز ترین آواز خوان نازک صدای زمان، تنظیم کرده بود با شکست مواجه گردید. جمعیت هایی که سال پیش «بواو نو نچینی» را به خاطر اپرای «استارتو» تجلیل و تشویق کرده بودند تقاضای موسیقی سبک تری به سبک وی داشتند و «بو او نو نچینی» هم آماده تدارک آن بود. دو اپرای خوش آهنگ او که پشت سر هم اجرا شد تمام مردم شهر را به سوی او کشانید و نظر مجامع مدپرست زمان به جلب کرد. به هر حال برای مدتی «هندل» از صحنه نمایش بیرون رانده شد. «بو او نو نچینی» بدون دور اندیشی سرمست جام افتخاری که به این طریق نصیبش شده بود گردید. سال بعد با زندگی پر تجمل و تنبل پروری که برای خود تدارک دیده بود فقط توانست برای تشیع جنازه دوک بزرگ «مارل بارو» یک مارش عزا تصنیف کند. در ضمن «هندل» تمام نیروی خود را برای مبارزه نهایی با رقیب مخنث خود به کار انداخته بود، زیرا مانند یک فرمانده بزرگ و هوشمند متوجه شد که مردم لندن را نمی توان با موسیقی تنها جلب کرد. بنابراین «فرانسسکا گوزونی» را از «ونیس» به لندن دعوت کرد. این زن که در این موقع بیست و دومین مرحله زندگی خود را می گزراند به قدری در اروپا شهرت یافته بود که فقط به خاطر شهرتش «هندل» حاضر شد مبلغ 2000 لیره در سال به او بپردازد. ولی این زن زشت رو به قدری جسور و سرسخت بود که یک بار «هندل» او را تهدید کرد که اگر آن طور که او می خواهد آواز نخواند او را از پنجره به بیرون خواهد انداخت. ولی رام کردن «گوزونی» به زحمتش می ارزید زیرا در دوازدهم ژانویه 1723 در شب اول اپرای «اوتون» به قدری خوب از عهده اجرای نقش خود برآمد که «هندل» مقام و شهرت سابق خود را دوباره به دست آورد. با اینکه «بو او نو نچینی» چند سال دیگر در لندن باقی ماند و گاهگاهی هم اپرایی را با احزار توفیق به معرض نمایش می گذاشت ولی در پایان مانند یک رقیب قدیمی، بی سر و صدا از مبارزه دست کشید و میدان را برای فاتح ساکسونی باقی گذاشت. ولی اشخاص بی غرض، با لطیفه ای که «جان بایروم» در حین دعوا و جنجال مردم درباره این دو نفر سروده است، موافق خواهد بود.
زبانـت درکـش ای حــافظ زمــانـی