رورو 31 مارس 1732—31 مه 1809 وین

در سال 1795 انگلستان به جنگ ممتد با فرانسه که بالاخره بیست سال بعد به میدان «واترلو» ( دشتی است در نزدیکی بروکسل پایتخت بلژیک که جنک بین «ناپلئون» و «ولینگتون» در 18 ژوئن 1815 در آن رخ داده است.) کشانیده شد گرفتار بود. سالی بد و تاریک بود و همه جا مردم دچار قحطی و آشوب و گرسنگی بودند. زندگی «پیت» (1800-1759 یکی از نخست وزیران و سیاستمداران معروف انگلیس که در بیست و یک سالگی به نمایندگی مجلس انتخاب شد و در بیست و سه سالگی وزیر دارایی و سال بعد نخست وزیر شد و هفده سال در این سمت باقی ماند.) جوان مکرر در معرض تهدید و خطر افتاده بود زیرا فقط به خاطر طبع لجوج و سرکش او بود که جنگ ادامه داشت. در ماه اکتبر هنگامی که« ژرژ سوم» برای افتتاح مجلس از خیابان می گذشت تودۀ مردم گرسنه او را به باد ناسزا گرفتند. همه، به استثنای هیئت دولت طرفدار و هواخواه صلح بودند و به نظر چنین می آید که ملت دلیر انگلیس راجع به هیچ چیز جز به مصائب و بد بختی های خود فکر نمی کردند مجلس شورا صحنۀ جر و بحث های تند و زنندۀ، و طعن و طنز درباره مسائل مهم ملی بود. در چنین موقعی که کوچکترین تحریک ممکن بود موجب سقوط دولت و تغییر آراء عمومی گردد دو حزب مخالف «ویگ» و «توری» موافقت کردند که به مبلغ یکصد «گینی» در مقابل ادعای یک مصنف اتریشی به وی پرداخت شود. این طلبکار «فرانتز ژوزف هایدن» نام داشت که برای مردم انگلیس کنسرت های ترتیب داده بود که از زمان «ژرژ فردریک هندل» تا آن تاریخ هیچکس برای آن ها ترتیب نداده بود. البته بعید نیست که عده ای از رجال مسن تر زیر زبانی از برنامه کنسرت های او انتقاد کرده و گفته باشد که در تنظیم آن حسن سلیقه به کار نبرده است. معروف بود که آقای «هایدن» عایدی خوبی به اضافه یک طوطی گران بها از جزیره انگلیس با خود برد. هر شخص دقیق و نکته سنجی که چنین ثروتی را در آن کشور به دست آورده بود امکان نداشت که برای خاندان سلطنت که با حضور خود بیست و ششمین مجلس کنسرت او را افتخار بخشیده بودند صورت حساب بفرستند. ولی حقیقت این است که این مرد کاسب منش از این لحاظ دقیق و نکته سنج نبود. روستازاده ای بود مثل همه روستایان جسور و در امر پول واقع بین.

این مهمترین خصلتی است که درباره «هایدن»، دکتر موسیقی از دانشگاه «اکسفورد» و رهبر موسیقی در دربار شاهزادۀ والامقام «استر هازی» در خاطرها باقی است. حتی با کلاه گیس نقره فام که به سر و لباس گلابتون دوخته در باری که به تن داشت هرگز پدران فقیر و حقیر خود را از یاد نمی برد و ابداً سعی نمی کرد که آن ها را به عنوانی غیر از آنچه بودند معرفی کند. به عکس همیشه با کمال افتخار اعتراف می کرد که از خاندانی پست برخاسته است. شغل پدرش چرخ سازی بود و از آن مادرش آشپزی و هر دو از طبقه ناشناس جامعۀ خود محسوب بودند. پدر «هایدن» در «رورو» واقع در جنوب اتریش به سر می برد و در این شهر بود که «هایدن» در خانه ای محقر و فقیرانه که هنوز هم پا برجاست در 13 مارس 1732 چشم بدین جهان گشود. والدینش هر دو عاشق موسیقی بودند و پدرش چنگ زدن را با گوش دادن آموخته بود. اوقات بیکاری آن ها اغلب به خواندن آهنگ های محلی صرف می شد که «هایدن» بعداً آن ها را به عنوان جمله های موسیقی در تصنیفاتش به کار برده است. کودک خردسال به قدری به این موسیقی خانوادگی علاقه مند بود و به قدری این آهنگ را شیرین می سرود که یکی از بستگان دورش که در شهر مجاور «هاین بورگ» معلم مدرسه و استاد موسیقی بود او را در شش سالگی نزد خود برد. این مربی جدید گو که بدون دلیل با او  سختگیری می کرد مبانی زدن ویولن و کلاویه را به او آموخت و صدای او را نیز تعلیم داد به طوری که دو سال بعد هنگامی که مدیر موسسه «سن استفن» در وین از شهر «هاین بورگ» عبور می کرد و صدای «هایدن» را شنید درخواست کرد که «هایدن» را برای آواز خواندن در گروه خوانندگان به او بدهند. این اجازه به او داده شد و «هایدن» در هشت سالگی مقیم شهر وین گشت. راجع به زندگی «هایدن» در مدرسه آواز جمعی «سن استفن» افسانه های زیاد نقل می کنند به طوری که ممکن نیست شخص بتواند حقیقت واقع را از افسانه متمایز سازد. این داستان های بی هدف و بی معنی را اگر جمع کنیم و در هم بکوبیم و نکات مفید آن را در نظر بگیریم نه تنها حاکی از فقر و بیچارگی اوست بلکه معرف عشق شدید و علاقه وافر او به موسیقی نیز هست. رئیس مدرسه که تنها هدفش این بود که مدرسه را با حداقل مخارج بگزراند و در تشویق و استفاده از قریحه «هایدن» همتی نشان نداد. به علاوه بسیار سخت گیر و جبار بود و با شاگردان مثل برده فروشان رفتار می کرد و جای بسی تعجب است که این سخت گیری ها بی منطق، به روحیه طفل آسیبی نرسانیده است. هیچ عشق و علاقه ای بین «هایدن» و مدیر مدرسه وجود نداشت و به محض اینکه «ماریا ترزا» شکایت کرد که صدای «هایدن» دارد کلفت می شود مدیر از این خوشحال شد که اولین بهانه را برای اخراج او به دست آورده است. وقتی «هایدن» به شوخی موی بافته خواننده ای را چید مدیر او را از مدرسه بیرون انداخت و به خود می بالید که بالاخره از شر یک پسر بچه جسور و شوخ چشم خود را خلاص کرده است. به این ترتیب «هایدن» در هفده سالگی در خیابان های وین تنها و بدون دوست و آشنا ماند. ولی این قدرها هم که تصور می شود اوضاع سخت نبود. با وجود اینکه تقریباً یک قرن لازم بود بگزرد تا به همت «یوهان اشتراوس» ویم شهر نمونه ای برای خوشی و شادکامی گردد، در آن موقع هم مرکز مهر و محبت بود. موسیقی دان های مختلف با «سرناد» (موسیقی شامگاهان) در هوای آزاد از مشتری های خود پذیرایی می کردند، و اغلب کنسرت های تشکیل می دادند. شهر وین حالت یک کشتی تجملی به خود گرفته بود که نصف جمعیت آن تمام وقت خود را به پذیرایی از مهمانان خیر و دست و دل باز و صاحب ثروت مصروف می داشتند. خیابان ها پر بود از مردم خندان و با محبت که از پذیرایی و تشریفات کمال لذت را می بردند. یکی از خوانندگان که صدای «تنور» داشت وقتی با زن و فرزند خود از میان جمعیت می گذشت «هایدن» را دید که دلشکسته و پریشان احوال در خیابان ها سرگردان است. با کمال خوشرویی او را به خانه محقر خود که در طبقه زیر شیروانی عمارتی بود دعوت کرد و یک تختخواب به او اختصاص داد. سه سال آزگار کوشش «هایدن» صرف این می شد که خود را از گرسنگی نجات دهد و این برای او بسیار پر مرارت و جانکاه بود. در گروه خوانندگان کلیسا آواز می خواند، در جمع نوازندگان خیابانی داخل می شد و در مجالس عقد و عروسی و عزاداری و مجالش مشابه آن برای نواختن موسیقی شرکت می جستند. در تمام این مدت در کمال سختی درس می خواند. تئوری موسیقی را مثل آب فرا گرفت و برای نواختن «کلاویه» روز و شب تمرین می کرد. شش سنات از ساخته های « کارل فیلیپ امانوئل باخ» به دست آورد و به قدری آن ها را خوب فرا گرفت که زمینه مناسبی برای تصنیفات بعدی او گردید. «کارل فیلیپ امانوئل» در تنظیم و تنقیح فرم سنات از لحاظی از پدر نامدار خود سبقت جسته است زیرا «سباستیان باخ» چیزی کشف نکرد و فقط آنچه در دست بود تکمیل کرده بود. خود «هایدن» هم قطعات «چهار بخشی» و سنفونی را به مراتب بیش از پیشینیان خویش تکمیل کرده است ولی هر پیشرفتی که در این مورد نصیب وی شد مدیون متقدمین است. در هر مورد که لازم به نظر می رسد از دیگران تمجید می کرد و در این مورد نیز دین خود را به «باخ» در کمال راحتی اذعان کرده است و «باخ» نیز به تعاریف «هایدن» پاسخ مناسب داده و او را صالحترین پیرو مکتب خویش خوانده است. در نتیجه اطلاعات مفصلی که در علوم نظری موسیقی به دست آورد و تسلط فوق العاده ای که در نواختن ساز نصیبش گردید به فکر تصنیف موسیقی افتاد. قسمت اعظم تصنیفات اولیه اش، که از جمله یک « اپراکمیک» را باید نام برد، و برای آن مبلغ معتنابه 25 «دوکا» (پول قدیم اتریش) دریافت کرد، مفقود شده است. یک «مس» بی اهمیت که «هایدن» تعصب ابلهانه ای به آن داشت از او باقی است. باید در نظر داشت که آثار نخستین «هایدن» چیزی به مقام او نمی افزاید و در آن موقع هم برای او سود مادی نداشت. «هایدن مجبور بود که علاوه بر اشتغال به موسیقی یک کار دستی نیز انجام دهد تا کسری هزینه زندگی خود را تأمین کند. چنیدن سال به یک زن جوان هنر دوست و ادب خواه اسپانیایی که تحصیلات عمومی اش تحت نظر «متاستاسیو» انجام می گرفت درس موسیقی می داد. ملاقات «هایدن» با این پیر پسر کج خلق ولی مهربان یعنی «متاستاسیو» موجب بروز حوادثی گردید که جریان زندگی او را تحت الشعاع قرار داد. زیرا «متاستاسیو» او را به پیر پسر کج خلق دیگر به نام «نیکولاپورپورا» که بزرگترین استاد آواز در جهان شناخته شده است معرفی کرد. «هایدن» به هوس افتاد که پیش این استاد درس بخواند ولی پولی نداشت که به عنوان حق التدریس بپردازد جز اینکه نوکری او را بپذیرد و برای همراهی با آواز او «کلاویه» بنوازد. «پورپورا» که معروف به پول پرستی است قرارداد بسیار سختی با «هایدن» بست. کارکردن برای «پورپورا» مشکلترین شغلی بوده که «هایدن» در عمر خود انجام داده است. «پورپورا» پیر مرد آتشین مزاجی بود که در نتیجه رقابت بی حاصلش با «هندل» و درخواست بی نتیجه اش برای ترفیع، و همچنین به سبب اینکه می دید قسمت اعظم دوران زندگی خود را پشت سر گذاشته، تلخ و ستیزه جو شده بود و «هایدن» مجبور بود ترشرویی او را تحمل کند. ولی در ضمن اینکه لباس های کثیف استاد را تمیز می کرد و یا در موقعی که به همراهی آواز معشوقه سفیر ونیس هنگام درس گرفتن، پیانو می نواخت فرصت می یافت اطلاعاتی را که لازم داشت کسب کند. «ژرژ ساند» (1876-1804 بزرگترین زن نویسنده فرانسه در سدۀ نوزدهم که در رمان نویسی و درام نویسی شهرت یافت و دوست صمیمی «الفرد دوموسه» و «شوپن» بوده است.) در رمان مفصل و پر سود خود به نام «کنسوئلو» حقایق چندی دربارۀ این ارتباط حجیب در کمال دل پسندی بیان داشته است. با اینکه «هایدن» از روی سخا و بلند نظری دین خود را به «پورپورا» اذعان کرده است باید دانست که دین او بیشتر جنبه اجتماعی داشته است تا هنری، زیرا به توسط «پورپورا» بود که «هایدن» با اعیان و رجال ثروتمند و مشاهیر زمان آشنا شد. از جمله یکی «گلوک» بود که به سبب اپراهای ایتالیایی خود شهرت به سزایی یافته ولی هنوز برای اصلاح اپرا اقدامی نکرده بود. مهم تر از همه برای «هایدن» آشنایی با یک مرد اتریشی متمولی بود به نام «کارل فون فورن بورگ».  «کارل فون فورن بورگ» مرد بسیار با ذوقی بود که در خانه ییلاقی خود واقع در خارج شهر وین مهمانی های مفصلی می داد و اغلب جوانان نیازمند را دعوت می کرد که رهبری موسیقی «وین زیرل» را به عهده بگیرد. «هایدن» با شوق و نشاط از این فرصت استقبال نمود و در سال 1755 شغلی را که سالیان دراز به آن اشتغال داشت و عبارت بود از نوازندگی در یک خانواده اشرافی شروع کرد. کمی کمتر از یک سال در «وین زیرل» اقامت گزید ولی در این مدت کوتاه هیجده قطعه برای سازهای زهی تصنیف کرد و آن ها را با بی توجهی به نام های «دی ورتی منتی» (در اصل اشعاری که در آهنگ گذاشته می شود.) و «نکتورن» (قطعاتی برای پیانو که بسیار پر احساس ولی بدون فرم مشخص باشد.) و «کاساتیون» (نوعی سرناد) نامید. «هایدن» این قطعات را بنا به شیوه و سنت «سویت» برای ارکستر، تنظیم کرد ولی به تدریج بنا به نکته هایی که از سناتهای «کارل فیلیپ امانوئل باخ» آموخته بود در آن ها اصلاحاتی به عمل آورد. به این ترتیب «هایدن» از سویت، شیوه نوی به وجود آورد و بنا با آلات و سازهای که به کار می برد عقاید خود را درباره قطعات چهار بخشی زهی و سنفونی ظاهر ساخت. بدیهی است این عقاید جدید را در یک مدت محدود و یا بدون استفاده از عقائد مصنفان دیگر به کار نبسته و تفاوت بین سبک او در آثاری که در «وین زیرل» ساخته و سنفونی «اکسفورد» که در اواخر عمر خود تصنیف کرده بسیار زیاد است. قبل از اینکه سنفونی و قطعات چهاربخشی را در چهار موومان به شیوه ای که تا پیش از زمان او معمول بود به حد کمال برساند اشتباهات بزرگی مرتکب شد که بعضی از آن ها بسیار زیبا و مطلوب است. «هایدن» با پول و با حیثیتی که کسب کرده بود به وین بازگشت. چیزی نمانده بود که این خطر دامنگیر او شود که خود را به عنوان معلم آواز و «کلاویه» معرفی کند. پس از سه سال که نبوغ و نیروی آفرینش خود را معوق و معطل گذاشت و وقت خود را به تدریس و نوازندگی که حق الزحمه اش فوری دریافت می شد صرف کرد، بالاخره «فون فورن بورگ» او را از این ورطه نجات داد و او را به «کنت ماکسی میلیان فون مورزین» که یکی از اعیان «بوهم» بود و یک خانه ییلاقی بسیار مجلل داشت که هزینه نگهداری آن بیش از عوائدش بود معرفی کرد. «فون مورزین» «هایدن» را به عنوان مصنف و مدیر موسیقی خانه خود استخدام کرد و در مقابل حق الزحمه ناقابلی، معادل دویست فلورین، در سال برای او در نظر گرفت. ارباب جدید «هایدن» را در حدود دو سال نزد خود نگاه داشت و در این مدت «هایدن» وقت خود را بیشتر به تصنیف موسیقی صرف می کرد و مقدار زیادی قطعات مختلف موسیقی ساخت که همه مفقود شده است. در این موقع که بیست و هشت سال از عمر «هایدن» گذشته و یکی از افراد خوب شهر وین شناخته شده بود به فکر افتاد که زن بگیرد. در سر راه ازدواج او سه مشکل بزرگ داشت. اول اینکه درآمدش حتی برای زندگی یک نفره نیز کافی نبود. دوم اینکه «کنت فون مورزین» هرگز مرد متأهل را در خدمت خود نگه نمی داشت و سوم اینکه معشوقش دختر جوان یک سلمانی بود که داخل صومعه شد و به زنان تارک دنیا پیوست. ولی هیچ یک از این سه مشکل نتوانست مانع اجرای تصمیم «هایدن» بشود. مصمم بود ازدواج کند و هیچ چیز مانع او نبود. بنابراین مرد سلمانی که حسابگری ماهر بود به جای دختر کوچک تر دختر بزرگتر خود را به «هایدن» پیشنهاد کرد و «هایدن» پیشتهاد را فوری پذیرفت. این دختر سه سال از «هایدن» بزرگتر بود و زنی بسیار سخت و تحمل ناپذیر بود. از همان آغاز معلوم بود که این ازدواج بدون عشق، با شکست مواجه می شد. خوشبختانه «هایدن» احساسات چندان زیادی نداشت و ازدواج با این پیر زن زشت رو او را از تصمیمی که گرفته باز نداشت. بچه ای پیدا نکرد که روابط زناشویی آن ها را استحکام بخشد و بعد از چند سال، بی سر و صدا از هم جدا شدند ولی «هایدن» مدت ها هزینه زندگی او را می پرداخت. «فون مورزین» نخواست قانون عجیب و غریبی را که در کاخ خود وضع کرده بود در مورد مدیر موسیقی خود اعمال کند ولی طلبکارانش اجازه ندادند که از تجمل برخوردار باشد و او را مجبور ساختند که در اوائل سال 1761 نوازندگان خود را مرخص کند. خوشبختانه کمی پیش از این اقدام، شاهزاده «پال انتال استرهازی» به ملاقات «فون مورزین» رفته و بی اندازه تحت تأثیر زیبایی تصنیفات «هایدن» و وضع و رفتار نوازندگان او قرار گرفته بود و پس از اخراج «هایدن» از کار بلافاصله در دستگاه خود شغلی به او پیشنهاد کرد و بنابراین «هایدن» بدون فوت وقت یک راست نزد «استرهازی» در ایالت «آیزنستاد» رفت. «هایدن» تا اوائل سده نوزدهم نزد «استرهازی» باقی ماند. به علت آداب و رسوم قرون وسطایی که بین دهقانان و صاحب ثروتان متنفذ مجارستان معمول بود و نیز به خاطر اطوار و خلق و خوی به مخصوص ارباب جدید، «هایدن» در تمام این مدت سی سال وضع یک زندانی را داشت. هرگاه که به سائقه عشق جهانگردی،خود را از قفس خلاص می کرد از زندانی بودن خود بی نهایت آزارده خاطر می شد ولی «هایدن» از جمله کسانی نبود که با زندگی خویش بی خود در جدالند بلکه به عکس زندگی همانطور که می یافت قبول می کرد. چون در خانواده روستایی به جهان چشم گشوده بود زندگی خانوادگی را بدون چون و چرا و بدون انصراف خاطر تا پایان عمر دنبال کرد. کسانی امسال «بتهوون» و «موزار» هرگز حاضر نبودند زندگی محصور و روح فرسای دربار را ادامه دهند. یا می گریختند و یا رنج و درد درونی خود را در آثار حزن انگیزی که می ساختند منعکس می کردند. ولی «هایدن» حتی موقعی هم که شهرتش سرتاسر اروپا را گرفته بود از زندگی محدود خود رضایت داشت و خوشنود بود که بعنوان سرپیشخدمت، وظائف روزانه خود را به خوبی انجام می دهد. اگر روحیه «هایدن» را با افراد عادی مقایسه کنیم معلوم می شود که از لحاظ احساسات سرد و بی تفاوت بود. پس از اینکه در شش سالگی از شهر «رورو» بیرون آمد علاقه و توجهی که به پدر و مادر خویش نشان می داد بسیار سرسری و سطحی بود، و مرگ آن ها ظاهراً هیچ تأثیری در روحیه او نکرد. با برادرش که دو نفر آن ها نوازنده بودند بسیار مودبانه رفتار می کرد. همانطور که دیدیم زندگی زناشویی اش بدون عشق شروع شد و با شکست قطعی پایان پذیرفت. ولی موقعی که سنش از چهار سال تجاوز کرد آتش عشق سراپای وجودش را گرفت. شاید بتوان این تعبیر پر طمطراق را در مورد «هایدن» و شهوت فوق العاده اش به دختر شوهرداری که سی سال جوان تر از او بود به کار برد. حقیقت مطلب این است که آن چه راجع به رابطۀ «هایدن» با زنان ثبت و ضبط شده کم و بیش خنده دار به نظر می رسد. بهترین نشانه ای که برای زندگی بی عشق و بی احساس «هایدن» می توان یافت یکی از وظائف و مشاغل خسته کننده و طولانی و رسمی او و یکی هم کیفیت و حالت مقدار زیاد موسیقی است که تصنیف کرده است. اگر بخواهیم عبارت «بوفون» را تعبیر کنیم باید بگوییم که موسیقی او عیناً مثل خودش بوده است. مردی بود بسیار معتدل و خوش مشرب و معقول و کمی خودنما و فضل فروش و نبوغ خود را بی خود به کار نمی برد. خلاصه درست حالت کسی را داشت که می تواند با یک ارباب یا استاد بد اخم و کج خلق سازگار باشد و محبت همکارانش را به خود جلب کند خلاصه اینکه یک رهبر موسیقی کامل بود. «ژوزف هایدن» علاقه مند بود که یک وظیفه و شغل رسمی داشته باشد. در پایان عمر هم که به حق مورد تکریم و تقدیس واقع بود حال کسی را داشت که وظیفه اش را از روی کمال صمیمیت و در نهایت خوبی به انجام رسانیده است. وقتی «هایدن» در شهر «آیزنستاد» اقامت گزید وظائفش نسبتاً سبک بود. تشکیلات موسیقی بسیار کوچک بود و «هایدن» هم در آغاز کار به عنوان معاون رهبر موسیقی انتخاب شد. در کمتر از یک سال شاهزاده «پال انتال» از جهان رفت و برادرش که خودفروشی و تظاهر بیشتری داشت جای او را گرفت و بلافاصله شروع به وسعت دادن تشکیلات در قلمرو حکومت خود کرد. شاهزاده عالی جناب و گشاده جبین «میکلوس ژوزف استرهازی» فرمانروای «گالانتا» قهرمان «پشم زرین» به عنوان عجیب «باعظمت»  که از القاب مخصوص سدۀ هیجدهم بود معروف بود. هنگامی که به لباس گوهرنشان معروف خود ملبس می شد مسلماً برای یک فیلم «دی میل» (متولد 1881 یک فیلم ساز امریکایی) منظره بسیار مناسبی بود. موقعی که با جلال و شکوه تمام وارد «آیزنستادت» شد و عنوان تاج و تخت را تصاحب کرد جشنی که برای این واقعه برپا گردید بسیار با شکوه و شاهانه بود و یک ماه تمام به طول انجامید. شاهزاده «میکلوس» بیش از هواداران شیوه «باروک» به هنرهای زیبا علاقه نشان می داد. مثل تمام خانواده «استرهازی» عاشق موسیقی بود و علاقه داشت که نوازندگان خانه او از بهترین نوازندگان اروپا باشند. به این نتیجه وقتی رئیس ارکسترش در سال 1766 از جهان رفت فوری «هایدن» را در مقام او مستقر ساخت. این سمت در موقع تصدی «هایدن» به مراتب مهم تر از موقعی شد که شخص سابق آن را به عهده داشت و طولی نکشید که «هایدن» رئیس موسیقی خانواده ای شد که از حیث شکوه و جلال در مشرق کاخ «ورسای» (کاخ معروف فرانسه در پاریس) نظیر نداشت. در سال 1764 شاهزاده «میکلوس» که از کاخ دویست اطاقی خود در «آیزنستاد» خسته شده بود بلافاصله پس از بازدید از کاخ «ورسای» دست به ساختمان کاخ عظیمی به سبک رنسانس زد. شاید شاهزاده «میکلوس» قصد این داشت که کاخی عظیم تر و با شکوه تر از کاخ لوئی پانزده بسازد. ما می دانیم که یازده میلیون «گولدن» خرج کرد تا با طلاق ناسالمی را که در حدود سی میل از «آیز نستاد» فاصله داشت به یک کاخ بسیار زیبا به نام کاخ «استرهاز» مبدل ساخت باغبان های ماهر او اعجاز کردند و زمین نامساعد آن کاخ را با کاشتن گل ها و درخت ها به منظره های بهشتی قرن هیجدم مبدل ساختند. سردابها و غارها و گوشه های دنج و ساکت و معبدهایی به سبک کلاسیک و کوشکها و آبشارها و البته بیشه های پر پیچ و خم در آن فراوان بود. انواع و اقسام حیوانات شکاری در آن کاخ یافت می شد. جویبارها از انواع ماهی پر بود ولی مهم تر از همه این ها مخارج هنگفتی بود که برای موسیقی و تئاتر منظور می شد. در عمارت اپرای آن کاخ چهارصد نفر برای تماشا می نشستند و برای نمایش عروسکی، تماشاخانه به خصوصی داشت که با هر وسیله ای که به نظر مناسب می آمد مجهز بود. ولی «هایدن» که رئیس موسیقی مهمان دوست ترین و شریف ترین مرد عصر خود بود از این تجمل و شکوه و جلال تمتع زیادی نمی گرفت. مقدار کاری که انجام می داد فوق العاده زیاد بود و با وجود تصنیفات فراوانش فقط یک دهم وقت او صرف ساختن آهنگ می شد. اگر بخواهیم برنامه کار روزانه «هایدن» را بدانیم باید تصور کنیم که «توسکانینی» ( یکی از رهبران معروف موسیقی در عصر خود متولد در سال 1867 در ایتالیا.) تمام قطعاتی را که اجرا می کند خود بسازد و به عنوان کتاب دار موسیقی نیز انجام وظیفه کند و مراقب باشد که آلات موسیقی بی عیب و نقص باشد و راجع به وضع رفتار نوازندگان که منظماً گزارش هایی به بنگاه رادیو ملی امریکا بفرستد. حتی در مواقعی که ارباب از کاخ خارج بود «هایدن» وظیفه داشت هر هفته دو کنسرت ترتیب دهد به منظور اینکه نوازندگان بدون اجازه غیبت نکنند و پشتشان از نواختن در کنسرت باد نخورد. و هرگاه شاهزاده «میکلوس» مهمانی مجللی از برگزیدگان ترتیب می داد (که البته بسیاز زیاد اتفاق می افتاد) وظائفی که «هایدن» به عهده داشت به حدی بود که مجبور بود از بامداد پگاه تا موقعی که آخرین شمع مجلس خاموش می شد سرپا و در حال خدمت باشد. «هایدن» تقریباً در حدود یک چهارم قرن در «استرهاز» اقامت داشت و قسمت مخصوص نوکرها سه اتاق در اختیارش بود. رابطه اش با شاهزاده به نسبتی بود که مقامشان اجازه می داد. در دوره ای که معاونت 

مدیر موسیقی را به عهده داشت یک بار مورد سرزنش و توبیخ واقع شده بود چون از عدم توجه به وظائفش شکایت کرده بودند یک بار هم اشتباهی مرتکب شد و آن این بود که در نواختن «باریتون» (سازی قدیمی دارای 6 سیم از روده که با 8 الی 27 سیم اضافی صدای آن حالت دل پسندی داشته است.) که یک نوع «ویولاداگامبا» (نوعی ویولن سل قدیمی کوچک پرده بندی شده که دارای پنج یا شش سیم بوده است.) بود و اربابش عقیده داشت که تنها خودش در نواختن آن ساز مهارت کافی دارد استاد شد. شاهزاده به جای اینکه خوشحال گردد عصبانی شد که چرا در این کار رقیب پیدا کرده است. «هایدن» سیاست ذاتی خود را به کار برد و از نواختن آن ساز صرف نظر کرد ولی قریب دویست قطعه موسیقی برای آن تصنیف کرد و مخصوصاً مراقبت داشت آن ها را طوری بسازد که از حدود قدرت و توانایی شاهزاده خارج نباشد. «هایدن» بی اندازه به اربابش  علاقه مند بود. وقتی شاهزاده «میکلوس» از جهان رفت درباره او چنین نوشت:

«شاهزاده من همیشه از کار من رضایت داشت. نه تنها با تأیید آنچه می ساختم از من همیشه تشویق به عمل می آورد بلکه به عنوان رهبر ارکستر به من فرصت داده می شد که آزمایش های لازم را به عمل آورم و ملاحضه کنم کدام قسمت موثر است و کدام قسمت موثر نیست و به این ترتیب فرصت می یافتم که تصنیفات خود را اصلاح نمایم و آن ها را تغییر دهم و قسمت هایی به آن اضافه و قسمت هایی را از آن حذف کنم و در این کار جرئت و جسارت به خرج می دادم. من از دنیای خارج جدا شده بودم و کسی نبود که مرا به اشتباه بیندازد و یا آزارم بدهد و من به اجبار در کار تصنیف موسیقی مبتکر شدم.»

بین «هایدن» و دوستانش همیشه روابط دوستانه برقرار بود. جوان ترین اعضای هیئت ارکستر او که اغلب نزد او تحصیل می کردند نخستین کسانی بودند که او را «پاپا هایدن» خواندند. حقیقت این است که «هایدن» با همه نوازندگان خود مثل پدر رفتار می کرد و همیشه آماده بود که برای خدمت به آن ها پیشقدم باشد. یکی از کارهای بسیار مشکل او این بود که برای نوازندگان و نوکرانی که در نتیجه علاقه عجیب و غریب شاهزاده به «استرهاز» از خانه و خانواده دورمانده بودند تحصیل اجازه مرخصی کند. یک دفعه برای این که نقشه بسیار خوبی کشید و تقاضای مرخصی نوازندگان خود را به این صورت نوشت که یک سنفونی «خداحافظی» تصنیف کرد به طوری که در پایان آن نوازندگان یکی بعد از دیگری شمع های جلوی خود را خاموش کردند و بی صدا خارج شدند . همه بیرون رفتند و آن طور که «میشل برنه» نقل می کند «هایدن» که تنها در جای خود ایستاده بود نیز با اضطراب درصدد بیرون رفتن بود که «نیکلا استرهازی» او را صدا کرد و گفت من منظور نوازندگان را خوب دریافتم و اجازه می دهم که روز بعد همه به مرخصی بروند. (در سال 1939 ارکستر سنفونیک «بستون» در امریکا که همه نوازندگانش لباس های سدۀ هیجدهم را به تن کرده بودند این صحنه را به همین کیفیت بازی کردند و دکتر«کوسه ویتسکی» نقش خود هایدن را به عهد داشت.)  

با اینکه «هایدن» و رفقایش اغلب آرزوی رفتن به مرخصی را داشتند زندگی در «استرهاز» هم چندان یک نواخت نبود و شرایط کار لاقل برای مدت معینی بسیار خوب و دلپذیر بود. وقتی «هایدن» در این کاخ شروع به کار کرد حقوقش چهارصد فلورین تعیین شد در صورتی که پیش از مرگ شاهزاده «میکلوس» این مبلغ تقریباً دو برابر شده بود. اگر در نظر بگیریم که «هایدن» هیچگونه مخارج شخصی نداشته و در این یک ربع قرن در «استرهاز» مقدار بسیار ناقابلی پس انداز کرده چنین می توان نتیجه گرفت که زنش ولخرج بوده است. ولی حقیقت این است که خانم «هایدن» را نباید از این جهت ملامت کرد. در موقعی که «هایدن» تقریباً پنجاه سال داشت با زن یکی از نوازندگان ویولن سر و سری پیدا کرد. روزی که «سینیورا پولتزلی» به عنوان خواننده در «استرهاز» موقتاً استخدام شد فقط نوزده سال از عمرش گذشته بود. شوهرش را دوست نمی داشت و دلیلی معشر بر اینکه به پیرمرد لاف زن اتریشی ما هم علاقه ای پیدا کرده باشد نیز در دست نیست. به هر حال طولی نکشید که این دو دل داده با هم قول و قرار بستند که هر وقت فرشته مرگ به سراغ همسرشان آمد و آزاد شدند با یک دیگر ازدواج کنند. آقای «پولتزلی» شوهر دختر، با کمال ادب پس از یک کوتاه، جهان را بدرود گفت ولی عیال «هایدن» حاضر نبود به این زودی دست از جهان بشوید و تا سال 1800 ادامه داد. در این موقع آن دختر دلفریب و افسونگر «هایدن» را وادار کرد نامه ای را امضاء و بنا بر آن تعهد کند که سالانه مبلغ سیصد فلورین به او بپردازد. با این پول موفق شد که با یک ایتالیایی ازدواج کند زیرا مقصود او از دوستی و عشق ورزیدن با «هایدن» در این مدت طولانی فقط پول درآوردن از او بود و بعید نیست که پیش از امضای این تعهد هم سال ها به بهانه یک بی احتیاطی که «هایدنم در گذشته کرده بود او را می دوشیده و از او پول می کشیده است. در این مدت فقط یک بار «هایدن» از این موضوع شکایت کرد و آن در سالی بود که مجبور شد برای او ششصد فلورین بفرستد. این رابطه عشقی با «پولتزلی» ظاهراً تنها آتشی بود که «هایدن» در «استرهاز» زیر خل داشته است. وظائف روزانۀ وی اجازه نمی داد بیش از این خود را آلوده کند. پذیرایی های به خصوصی که لازم می آمد از این مهمانان والامقام شاهزاده به عمل آورد او را از این کار منع می کرد. شاهزاده «لوئی دو روهان» که مردی با فتوت بود و بعداً در ماجرای «گلو بند الماس» سپر بلا شد در سال 1772 به «استرهاز» وارد شد و میزبان خود را با صحبت هایی درباره مقایسه بین کاخ او با کاخ ورسای خرسند ساخت. سال بعد در جشن سه روزه ای از «ماریا ترزا» در آن کاخ پذیرایی به عمل آمد و «هایدن» نیز برای این مورد یک قطعه سنفونی بسیار جالب تصنیف کرد که هنوز هم به نام آن بانو شهرت دارد. به این ترتیب در این کاخ مراسم جشن و سرور و تصنیف موسیقی لاینقطع ادامه داشت. گاه گاه نیز شاهزاده «میکلوس» به منظور نشان دادن مهارت هیئت ارکستر خود و رهبر بسیار معروف آن و فخر فروختن به دیگران از «استرهاز» به دیگر نقاط سفر می کرد. یک بار آن ها را به «پرس بورگ» (نام شهری) که خوراکی های آن معروف است برد. سال بعد به کاخ امپراطوری «شون برون» رفتند و در آن جا «هایدن» یکی از اپراهای خود را اجرا کرد و در موقع صرف شام نیز قطعاتی نواخت. وقتی که «پل»، دوک بزرگ روسیه در سال 1781 به وین آمد شاهزاده «میکلوس» و ارکسترش در مراسم پذیرایی شرکت جستند. بعضی از اپراهای «هایدن» اجرا شد و مدیر موسیقی «استرهاز» که از کار کردن هرگز رو گردان نبود به افتخار «پل» شش قطعه موسیقی چهار بخشی تصنیف کرد. «دوشس» بزرگ که به موسیقی «هایدن» بسیار علاقه مند بود به او یک انفیه دان الماس نشان هدیه کرد به مجموعه انفیه دان های زیادی که از طرف سلاطین و اعیان و رجال به عنوان هدیه به وی داده شده بود اضافه کرد. ولی در بین این ملاقات ها و برخوردهای مهمی که با رجال و اعیان زمان برای «هایدن» پیش می آمد مهمتر از همه ملاقات او با «موزار» بود. این از جمله ملاقات های گذران و فراموش شدنی نبود بلکه مفهوم ادراک دوجانبه نبوغ را داشت و در کار هر دو نفر بسیار موثر و مفید افتاد و تأثیر زوال ناپذیری در عالم موسیقی باقی گذاشت. هر یک از آن ها چیز بسیار پر ارزشی داشت که به دیگری بیاموزد و به همین جهت تصادفی نیست که شاهکارهای هر دو مصنف بعد از این ملاقات نوشته شده است. البته یک دیگر را بسیار کم می دیدند ولی برای خاطر گردآورندگان لحظه های عظیم تاریخ باید این نکته را تذکر دهیم که لاقل دوبار با هم قطعات چهاربخشی نواخته اند. یک بار با «کارل فون دیتزدورف» و رقیبشان «یوهان باپتیست وان هال»، که فعلاً همه او را فراموش کرده اند، قطعاتی تمرین نمودند. به این ترتیب عمر «هایدن» سپری می شد. در سال 1790 شاهزاده «میکلوس» ناگهان از جهان رفت و عالمی که «هایدن» تقریباً سی سال عمر خود را در آن گذرانیده بود به آخر رسید. شاهزاده جدید که علاقه اش به هنر از اکثر افراد خاندان «استرهاز» کمتر بود هیئت ارکستر را بهم زد و «هایدن» در پنجاه و هشت سالگی بیکار ماند. این البته برای «هایدن» تراژدی بزرگی محسوب نمی شد زیرا ارباب محبوب او سالی یک هزار فلورین برای او مقرری تعیین کرده بود که شاهزاده «آنتال» در کمال سخا و بخشندگی چهارصد فلورین دیگر به آن افزود. چنین به نظر می آید که «هایدن» با درآمد مطمئن سالانه ای که تقریباً دو برابر عوائدش در زمان حیات شاهزاده «میکلوس» بود بایستی وضعش از لحاظ مالی بسیار رضایت بخش بوده باشد. ولی موضوع برخلاف این بود. زیرا نه تنها انعام هایی که شاهزاده «میکلوس» در مقابل تصنیف های به خصوص به وی می داد قطع شد بلکه لازم بود که به خرج خود زندگی کند و زندگی در شهر وین که برای او گران بود طبیعتاً بسیار دشوار شد ولی از طرف دیگر به سبب شهرتش تعداد زیادی شاگرد به سوی او رو آوردند و مقدار معتنابهی از طرف ناشران آثارش به وی پرداخته می شد. کسی که یک بار به سبب بیهوده وقت تلف کردن مورد سرزنش و توبیخ واقع شده بود در ایام اقامتش در «استرهاز» قطعات زیادی تصنیف کرد. بر خلاف «هاسه» که دست تقدیر او را برای همیشه محکوم به گمنامی ساخت و تقریباً تمام ساخته هایش را در آتش سوزی شهر «درسدن» خاکستر کرد «هایدن» با وجود اینکه بسیاری از آثارش در سال 1779 در یک آتش سوزی در «استرهاز» از بین رفت تا آن موقع به قدر کافی از تصنیفاتش را چاپ و منتشر کرده بود که حتی اگر دیگر یک آهنگ هم نمی ساخت شهرتش تأمین شده بود. به طور کلی در آن جا بیش از بیست اپرا و نود سنفونی و متجاوز از شصت «کوارتت» و مقداری قطعات کوچک برای ارکستر و کلاویه و سایر آلات موسیقی (از جمله قطعه ای برای «هارمونیکا» و ساعت موسیقی نواز) و مقداری موسیقی مجلسی با انواع مختلف و مس های متعدد و آثار دیگر برای آواز و ساز تصنیف کرده بود. آوازهایی که «هایدن» در اوائل کار خود ساخته امروزه در کنسرت ها اجرا نمی شود و معلوم هم نیست که در قدیم از آن ها بدین منظور استفاده شده باشد. بیشتر آن ها برای اینکه در کاخ «استرهاز» اجرا شود ساخته شده و بعد هم در همان جا دفن گردیده است. به نظر می رسد که «هایدن» افکار و احساسات درهم و برهمی راجع به اپرا داشته است. از یک طرف با غروری که معرف ساده لوحی اوست به ناشر خود می نویسد:«اگر فرانسویها از «اپرت» من به نام «لیسولا دیسا بیتاتا» و آخرین اپرای من به نام «لافدلتا پرمیاتا» آگاه می شدند می فهمیدند اپرت و اپرا یعنی چه. من اطمینان دارم که آثاری از این قبیل در پاریس و شاید هم در وین هنوز اجرا نشده است.» جواب این ادعا این است که تا سال 1781 که این نامه نوشته شده فرانسوی ها و اتریشی ها مقدار زیادی از این قبیل اپراها شنیده بودند و «گلوک» در مبارزه خود بر ضد این نوع اپرا فائق آمده بود. «هایدن» که راه و رسم تصنیف اپرا را به شیوه قدیمی از «الساندرو اسکارلتی» و «هاسه» یاد گرفته بود شش سال بعد وقتی از او تقاضا شد اپرایی برای شهر «پراگ» (پایتخت فعلی چکوسلواکی) بسازد عاقلانه تر از این فکر می کرد و در پاسخ چنین نوشت:

«شما از من می خواهید یک اپرای کمدی سبک تصنیف کنم. اگر مایل باشید می توانید از بعضی از آثاری که برای آواز در گذشته ساخته ام در مجالس خصوصی استفاده کنید ولی اگر مقصود شما این است که در تماشاخانه «پراگ» از آن ها استفاده شود متأسفانه من نمی توانم خدمتی انجام دهم زیرا تمام اپراهایی که من برای کاخ «استرهاز» و تحت شرایط به خصوص آنجا، نوشته ام نمی تواند تأثیری را که من برای آن محل در نظر داشته ام در جای دیگر داشته باشد. و اگر این افتخار و سعادت را به من ارزانی دارید که برای تماشاخانه شما اپرایی روی یک داستان کاملاً جدید بسازم مسئله دیگری خواهد بود. گرچه در این مورد هم برای من بسیار خطرناک است زیرا برای هر کسی – هر که می خواهد باشد- بسیار دشوار خواهد بود که اثری نظیر آثار «موزار» به شما تحویل دهد. از این جهت است که من میل دارم  تمام علاقمندان به موسیقی مخصوصاً آن هایی که نفوذ دارند، آثار بکر و غیر قابل تقلید «موزار» را با همان عمق و اطلاع و میزان ادراکی که من در موسیقی دارم بدانند و بشنوند. در این موقع است که تمام ملت برای ذخیره کردن آثار «موزار» با هم رقابت خواهند کرد. «پراگ» هم باید چنین مرد با ارزشی را گرامی بدارد و اجر او را آن طور که باید ادا کند. اگر چنین نباشد تاریخ نوابغ بسیار تأسف آور و غم افزا خواهد بود و برای آیندگان مایه تشویقی وجود نخواهد داشت که راه ایشان را دنبال کنند. به همین جهت است که متأسفانه این همه قریحه های لطیف و امید بخش از بین می رود. من بی اندازه خشمگین و ناراحتم از اینکه می بینم این نابغۀ منحصر به فرد به یکی از دربارهای امپراطوری بستگی ندارد. خواهش می کنم مرا از این صراحت معذور بدارید- من این مرد را بی اندازه دوست دارم.»

بین «هایدن» و «موزار» علاقه متقابل وجود داشت. در سال 1790 وقتی از «هایدن» دعوت شد که به لندن سفر کند «موزار» کوشش کرد که او را از قبول این دعوت منصرف کند. «موزار» چند لحظه ای حال پدر بزرگ عاقل و کامل را به خود گرفت و فریاد کشید:« آخر پاپا تو برای جهان گردی در این جهان پهناور تربیت نشده ای. علاوه بر این زبان هم نمی دانی.»

«هایدن» با لحنی خشک پاسخ داد:« زبان مرا در سراسر جهان می فهمند.» «هایدن» مصمم بود که این دعوت را بپذیرد. «سالومون» مدیر اپرای لندن چند روز قبل از آن، بی مقدمه به وین وارد شده و به او گفته بود که: «من از لندن آمده ام تا تو را همراه ببرم. قرارداد را فردا خواهیم بست» روز بعد فرا رسید و «سالومون» مثل ابلیسی که از فراز قلۀ کوه ها، سرنوشت ملل جهان را تعیین می کند نقشه ماهرانه خود را طرح کرد و «هایدن» پیشنهاد او را شنید و مفتون آن شد و پذیرفت. «سالومون» درآمد «هایدن» را در لندن به مبلغ نهصد لیره تضمین کرد. تنها مشکلی که در راه «هایدن» وجود داشت این بود که هزینه رفت و آمد را خودش بپردازد. به هر حال شاهزاده «استرهازی» هزینه سفر را به وی پرداخت و «هایدن» پس از فروش خانه کوچکی که شاهزاده «میکلوس» در «آیزنستاد» به او بخشیده بود و تأمین هزینه زندگی زنش، در اواسط ماه دسامبر عازم لندن شد. «موزار» در موقع عزیمتش با چشمانی اشک بار به او خدانگهدار گفت: «این واقعاً خداحافظی است. ما دیگر همدیگر را نخواهیم دید.» قبل از اینکه «هایدن» به وین بازگردد «موزار» از جهان رفته بود. خلاصه «هایدن» در پنجاه و هشت سالگی با کنجکاوی کودکانه ای عزم جهان گردی کرد. عبور از دریای «مانش» بسیار پر زحمت انجام شد. خودش نوشته است که:« در تمام مدت عبور از دریای «مانش» من بر عرشه کشتی بودم که غول عظیم دریا را تماشا کنم. موقعی که آرام بود ترسی نداشتم ولی عاقبت یک باد خشمگین شروع به وزیدن کرد و هر آن بر حدت و صورتش افزوده می شد و ترس بر من مستولی می گردید. در این موقع از حال طبیعی کمی خارج شدم.» در بندر «دوور» (یکی از پنج بندر مهم انگلیس و نزدیک ترین بندر به فرانسه.) پیاده شد و در روز اول سال 1719 به لندن وارد گردید. او را مثل یک شاهزاده استقبال کردند زیرا شهرتش قبل از اینکه خودش به لندن رسیده بود و «سالومون» زیرک نیز قبلاً روزنامه ها را دیده بود که توجه مردم را به او جلب کنند. خانه اش کعبه اقبال سفیران و اشراف درجه یک لندن گردید و صدها دعوت نامه برای وی می رسید. «دکتر برنی» (1814-1726 یکی از نویسندگان معروف در انگلیس درباره موسیقی.) آن منتقد سرسخت بدیدنش رفت و قصیدۀ غرائی در خوش آمد وی قرائت کرد. «هایدن» بنا به قرارداد، مجبور بود بیست اثر مخصوص که از آن ها شش قطعه سنفونی بود بسازد. برای فرار از مزاحمت علاقه مندان مصر و لجوج، لازم بود به یک خانه ییلاقی نقل مکان کند. متأسفانه وقتی به لندن وارد شد درست مصادف بود با موقعی که جنگ شدید بین مدیران اپرا در اوج شدت بود و «هندل» ضربت هایی سختی از مخالفان خود خورده بود و به همین جهت تاریخ کنسرت «هایدن» به تعویق افتاد. به تدریج انتقادهایی برای خرد کردن او در روزنامه ها درج گردید و چیزی نمانده بود که موضوع اعلان اولین کنسرت او که به اطلاع عمومی رسیده و بعد به تأخیر افتاده بود در مجلس شورای ملی انگلیس مورد بحث و استیضاح قرار گیرد. ولی در تمام انتقادها در نتیجه توفیقی که در نخستین کنسرت نصیب وی شد خاموش گردید. تکرار قسمت «اداژیو» در سنفونی معروف به «سالومون شماره 2» دلیل بر ابراز علاقه فوق العاده و کم نظیر مردم است. هنگامی که «شاهزاده ویلز» در شب دوم کنسرت چون یک شبح خیالی، با کمال شکوه در تالار حضور یافت، روزنامه ها لحن خود را به کلی تغییر دادند. چاپلوسی را با تحسین و تمجید توأم ساختند و راجع به «احساسات عالی و با شکوهی که این استاد بزرگ در آثار خود به هم درآمیخته است» صحبت می کردند. «سالومون» آن مرد جسور و زیرک در ستایش «هایدن» کوشش فراوان می کرد و او را به مقام خدایی می رسانید. در هر کنسرتی که توسط «هایدن» داده می شد جمعیت انبوهی از مردم، بدون اینکه بتوانند به داخل تالار کنسرت راه یابند از «میدان هانوور» به خانه باز می گشتند و درآمد «هایدن» در شانزدهم ماه مه، به سیصد و پنجاه لیره بالغ شده بود یعنی تقریباً دو برابر آنچه که «سالومون» تضمین کرده بود. در هفته اول ماه ژوئیه به شهر «اکسفورد» (یا آن طور که «هایدن» خودش نوشته «اکسفورت») رفت و در دانشگاه مزبور بنا به پیشنهاد «برنی» درجه دکتری افتخاری به وی اعطا کرد. در دومین کنسرت از سه کنسرتی که در آن جا به افتخار او ترتیب داده شد به جای یک اثر جدید، سنفونی زیبای «سل ماژور» را که چند سال قبل نوشته بود اجرا کرد. از آن تاریخ به بعد این قطعه به نام سنفونی «اکسفورد» معروف گردید. این سنفونی زیبا که حال بچه گربۀ دلفریبی را دارد بلافاصله مورد توجه و علاقه اهل قلم و طبقه روشن فکر گردید. «هایدن» بی اندازه خوشحال بود و از این عنایت بی سابقه لذت می برد. پس از دریافت درجه دکتری در مقابل دست زدنهای شدید و ممتد مردم جبۀ دکتری را بلند کرد و مدتی آن را بالای سر خود نگه داشت تا حضار آن را خوب ببینند و به انگلیسی گفت: متشکرم. در این لباس لابد ریخت خنده داری داشته است ولی با یک دنیا سرور و شادی در نامه ای که با آلمان فرستاد، نوشته است: «مجبور بودم سه روز با این لباس راه بروم، خیلی دلم می خواست رفیقانم در وین مرا در این لباس می دیدند.» مثل بسیاری از مردان بزرگ، قد «هایدن» از حد متوسط کمی کوتاه تر بود. بدن فربه و شل و ول او را پاهای کوتاه و بی قواره ای حمل می کردند. چهره اش اصلا جالب نبود. ولی اجزاء چهره اش به استثنای چانه، که مانند چانه مردم «هاپسبورگ» بیش از حد طبیعی آویزان بود وضع منظمی داشت. چهره گندم گونش در اثر آبله، مجدر و بینی اش از حد معمول درشت تر بود و «جان هانتر» (1793-1728 رئیس جراهان بیمارستان «سن جرج» ) ماهرترین جراح عصر به او پیشنهاد کرد که بینی او را عمل کند ولی با سرسختی این پیشنهاد را رد کرد. «هایدن» می دانست که زشت است و به خیال خودش سعی می کرد خود را به زیور فضل بیاراید تا زنان « به خاطر چیزی عمیق تر از زیبایی ظاهری» به او عشق بورزند. علاقه مفرطی که به جنس زن داشت موجب شده بود که هیچ نوع انتقادی درباره زنان نکند. درباره یکی می گفت:« زیبا ترین زنی است که در عمر خود دیده ام.» در مورد دیگری می گفت:« خوشگل ترین زنانیست که من دیده ام.» این ها البته اظهاراتیست که معرف چشم چرانی و نظر بازی اوست ولی دل او واقعاً در گرو مهر خانم « جان سموئل شروتر» که زن بیوه نسبتاً مسنی بود گرفتار بود. این عشق ابتدا به صورت گرفتن درس موسیقی شروع شد و کم کم به یک عشق سوزان مبدل گشت. طولی نکشید که خانم مزبور معلم موسیقی سالخورده خود را به عنوان «عزیز دل» خطاب می کرد. «هایدن» هم نامه ای عاشقانه او را تا پایان عمر همیشه با خود داشت و یک بار هم گفت: «  این نامه ها متعلق به یک زن بیوۀ انگلیسی است که عاشق من شد. بسیار زیبا بود و هنوز هم با اینکه بیش از شصت سال از عمرش می گذرد زیباست و اگر من آزاد بودم به تحقیق با او ازدواج می کردم.» بعید نیست که جاذبه و تدبیر خانم «شروتر» موجب شده بود که «هایدن» در لندن مدت طولانی بماند. به هر حال تا ماه ژوئن 1792 در لندن طفره رفت و در این موقع درست یک سال و نیم از ورودش به آن شهر می گذشت. در این موقع عازم مراجعت شد. از راه «بن» به قاره اروپا بازگشت و در آن جا «بتهوون» جوان، خود را به او معرفی کرد و یک قطعه «کنتاتا»(معمولا به قطعه ای اطلاق می شود که برای خواندن تصنیف می کردند در مقابل سونات که برای نواختن بود.) از ساخته های خود را برای انتقاد و اظهار نظر به وی تسلیم کرد. شاید تحسین و تمجید کریمانه «هایدن» موجب شد که «بتهوون» برای ادامه تحصیل به وین عزیمت کند. در ماه دسامبر «بتهوون» نزد «هایدن» مشغول تحصیل شد. از همان آغاز این دو نفر نتوانستند یک دیگر را خوب ادراک کنند. موسیقی دان جوان با افکار انقلابی خود «هایدن» را مات و مبهوت می ساخت. «بتهوون» بی حوصله، معلم کهن سال خود را، البته کمی از روی بی مهری، کهنه پرست می خواند. «هایدن» در اثر کهولت نمی توانست عمق و مفهوم عالی موسیقی «بتهوون» را درک کند و بعضی از عقاید «بتهوون» در این مورد برای او بی معنی و من درآوردی جلوه می کرد. ولی در طی سالها به تدریج «بتهوون» به نبوغ معلم خود پی برد. با این وصف ملاقات بین این دو نفر به تدریج صورت می گرفت و اتفاقی بود. هرگز با هم طرح دوستی نریختند و نفوذشان در یک دیگر بی اهمیت بود. «بتهوون» با صراحت گفته است:« من از «هایدن» هیچ چیز نیاموختم.» پس از یک سال و نیم که «هایدن» در وین گذرانید تمنای دیدن مجدد انگلستان و پیشنهاد یک قرارداد بسیار جالب از طرف «سالومون» او را دوباره به آن سرزمین کشانید. در فوریۀ 1794 به لندن وارد شد و بی مورد نیست تذکر دهیم که محل اقامت خود را با کمال دقت و کوشش در جوار یار دیرین در نزدیکی خانه «خانم شروتر» برگزید. این تنها اطلاع جالبی است که درباره روابط عاشقانه «هایدن» در سفر دومش به لندن می توان به دست آورد. با وجود اینکه مردم لندن هنگام ورود او با انگلیس در سفر اول گرمی و صمیمیت بسیار نشان دادند در این سفر به قدری ابراز علاقه کردند که تا آن وقت به جز در مورد «هندل» در مورد هیچ مصنفی سابقه نداشت. پس از اینکه شش سنفونی جدید او به موقع اجرا درآمد مردم با شور و ولوله تقاضای تکرار سنفونی اول را کردند. سود ویژۀ او در این کنسرت ها به چهارصد لیره بالغ گردید. خاندان سلطنت نیز در تجلیل او مبالغه کردند. «ژرژ سوم» که حق گزاری اش به «هندل» خلل ناپذیر بود از تحسین «هایدن» کمی خودداری می نمود ولی شاهزاده «ویلز» ، «هایدن» را بیست و شش مرتبه به «کارلتون هاوز» دعوت کرد. برای اجرای این کنسرت ها بود که «هایدن» صورت حساب معروف خود را برای مبلغ ناچیز یکصد لیره به مجلس شورای انگلیس فرستاد. این بار هم باز برای «هایدن» مشکل می نمود که بتواند خاک انگلیس را ترک گوید. بیش از هیجده ماه در انگلستان اقامت گزید و وقت خود را بیشتر به سرگرمی های اجتماعی صرف می کرد. در تابستان 1794 از روی تفرج و تفریح از یک نقطه ییلاقی به نقطه دیگر می رفت. در یاداشت هایش در این مدت هیچ اشاره ای به مسائل مربوط به موسیقی نیست. راجع به خصوصیات زندگی خانم «بیلینگتون» هنر پیشه سرشناسی که خاطرات صریحش از شایعات ننگین هر محفلی بود بسیار مطالعه می کرد. درباره قرضۀ ملی نظر می داد. دستورالعمل شاهزاده «ویلز» را برای ساختن «پونچ» به کارمی بست. و در محاکمۀ «وارن هستینگز» (1818-1732 اولین نایب السلطنه در هندوستان که پس از بازگشت به انگلیس به جرم ظلم و ستمی که بر مردم روا داشته بود محاکمه شد و محاکمه او 7 سال طول کشید.) حضور می یافت. حتی صورت خوراکی هائی که برای نشان دادن حسن سلیقه تهیه می شد برای طبع کنجکاو و خوش خوراک او جلب بود. چنانچه یاداشت کرده است که «در ماه ژوئن 1792 یک جوجه 7 شیلینگ، یک بوتیمار نه شیلینگ، دوازده کاکلی یک «کراون» ، یک مرغابی پرکنده پنج شیلینگ .»

«هایدن» از شوخی خوب بسیار لذت می برد و بهترین لطیفه ای را که شنیده در دفتر خاطرات خود یاداشت کرده است. نکاتی که درباره مقایسه عفت و تقوای زنان انگلیسی و فرانسوی نقل می کند به قدری صراحت دارد که از توضیح آن در اینجا خودداری می شود. در حالی که مطالب جالب و جدیدی در بین راه در دفتر خاطرات خود یاداشت می کرد در سپتامبر 1795 به وین بازگشت. «هایدن» پس از بازگشت از دومین سفر خود به انگلیس دیگر از نوشتن سنفونی صرف نظر کرد. در مدت سی و پنج سال که مشغول نوشتن سنفونی بود قریب یکصد و چهار سنفونی متمایز تصنیف کرد که بعضی از آن ها در درجه اعلای کمال است ولی تنوع آن ها چندان زیاد نیست. علت اینکه تصنیفات اولیه او آثار بی اهمیتی است و فقط باید آن ها را در موزه بایگانی کرد کاملاً معلوم است. تصنیف موسیقی ارکستر برای «هایدن» در اوائل امر کار پر زحمتی بود و مدتی طول نکشید تا در آن مهارت جست و در اواخر عمر آن را به حد کمال رسانید. به علاوه سرمشق و نمونه ای نیز در اختیار نداشت. «هایدن» در حقیقت با کار و زحمت فراوان و با مرتکب شدن اشتباه های زیاد شیوۀ سنفونی را از سویت برای ارکستر و سناتهایی که «کارل فیلیپ امانوئل باخ» نوشته بود کشف کرد. تعجب در این است که فرم سنفونی برای او بسیار زود کشف شد ولی کاملاً ساختن آن (البته با در نظر گرفتن امکانات محدود او) سال ها به طول انجامید. تقریباً در مدت بیست و پنج سال اوقاتش به نوشتن سنفونی برای ارکستر کوچک دربار صرف شد که قسمت اعظم آن ها زیبا و لطیف است و تقریباً تمام آن ها در یک زمینه محدود است. تنها مایه تنوع آن ها در تم هایی است که بکار برده است. هر چه بیشتر تاریخ زندگی و آثار «هایدن» را مطالعه می کنیم بیشتر به این نکته پی میبریم که «موزار» در اثر نفوذ فوق العاده ای که در او داشت سبب شد که آثارش از آن خشکی و بی روحی اوائل کارش بدر آید. تفاوت بین حتی زیباترین سنفونی هایی که پیش از آشنایی با «موزار» ساخته است از قبیل «سنفونی خداحافظی»، و «سنفونی شکار»، و سنفونی عمیق و پخته ای چون «اکسفورد» چندان آشکار نیست زیرا از آغاز تا انجام شخصیت «ژوزف هایدن» است که خود نمایی می کند و ادراک و احساس محدود سنفونیک مصنف، در آن کاملاً واضح به نظر می رسد. ولی در آثار پایان زندگی اش شخصیت او به وسیله غنای بیشتر و زمینه وسیع تر و تنظیم سازها به صورتی عمیق تر و بکار بردن جمله های موسیقی به شکلی سهلتر آشکار می گردد. به کمک «موزار» ،«هایدن» بالاخره سنفونی کاملاً کلاسیک را تا آن جا که میسر بود بدون اینکه به شکل دیگری درآورد جلو برد. همان کسی که فرم سنفونی را کشف کرد آن را در دوازده سنفونی «سالومون» به عالیترین مرحله تعالی و تکامل رسانید. این یک اتفاقی است که در تاریخ موسیقی منحصر به فرد است. زیبایی و کمال این دوازده سنفونی تنها در آزادی تعبیر و روانی جمله بندی نیست بلکه به سبب این نیز هست که «هایدن» آن ها را برای بهترین و بزرگ ترین ارکستری که در عمرش دیده تصنیف کرده است. البته آن ارکستر با مقایسه با هر یک از ارکسترهای ورزیده و مجهز امروزی بسیار ناقص و حقیر می نماید ولی کفایت و تأثیر آن به مراتب بیشتر از ارکستر کوچک کاخ «استرهاز» بود. خلاصه پیش از اینکه «هایدن» برای کنسرت لندن آهنگ تصنیف کند هرگز فرصت این را نداشت که سبک نوی را کشف کرده به صورت کامل به محک آزمایش بزند. در تاریخ موسیقی جهان یکی از مسائل شایان توجه و قابل مطالعه این است که این تشکیلات وسیع عالی و مجهز که تقریباً در شصت سالگی نصیب «هایدن» شد اگر در سی سالگی در اختیارش بود چه نتیجه ای از آن حاصل می شد. جواب این سوال ضاهراً این است که بنابر آنچه ما در خصوص احوال این مصنف می دانیم مسلماً امروز تعداد بیشتری از انواع سنفونی «اکسفورد» و «سالومون شماره 5 » در «دومینور» از او در دست داشتیم ولی همه در یک شیوه و در یک خط. «هایدن» در صورت و ترکیب سنفونی کار خود را به درجه کمال رسانید و سنفونی های وی گواه بر این است که چیزی جز این نمی خواست. فقط یک روح سرکش و ناراضی مثل روح «بتهوون» لازم بود که سنفونی را برای بیان عمیق ترین و عالی ترین احساسات بشری بکار برد. حقیقت این است که سنفونی های «هایدن» معروف شخصیت و دید محدود اوست. هیچکس در آن ها شدت احساس تراژدی هایی «اشیل» (456-525ق. م پدر تراژدی در یونان قدیم) را آن طور که در سنفونی های «بتهوون» شنیده می شود، یا صافی و صفای آسمانی سنفونی هایی «موزار» را نمی یابد. حتی آن طور که ما با «چایکو فسکی» (1893-1840 مصنف بزرگ روسیه) می توانیم در نورد باشیم با «هایدن» در نوردیدن میسر نیست. «هایدن» نویسنده نثر است و در این شیوه قرین و نظیر ندارد. در عالم موسیقی نظیر «ادیسون» (1719-1672 نویسنده و درام نویس انگلیسی) و «استیل» (1729-1672 نویسنده و درام نویس انگلیسی) است، زیرا احساس بدون نقص اولی و طبع شوخ و نشاط آور دومی را در خود جمع دارد. هر یک از سنفونی های بزرگش نمونه کوچکی است از وجود و شخصیت او. همه معرف تمایلات و خوش بینی ها و روحیه غیر مسؤل و عشق سالم او به زندگی است. هنگامی که روحیه اش دیگر الهام پذیر نبود و ایمانش روبه سستی گذاشت کوته نظری و خودستایی جای آن را گرفت و علاقه اش به تکامل صورت و پیکرۀ موسیقی، مبدل به خودپسندی و وسواس معلمان دبستان گردید. ولی بهترین سنفونی هایی او در حقیقت سرودی است روحانی در توصیف حیات و آثاری است پر از زیبایی و جمال که آن ها را کمی پایین تر از بهترین آثار «موزار» و «بتهوون» قرار می توان داد. «برنارد شاو» گفته است که: «اگر «هایدن» به سوی خطرات جاه و مقام هنری رانده شده بود امکان این بود که خود را در ردیف بزرگ ترین مصنفان درآورد.»

وقتی «هایدن» به وین بازگشت از نوشتن سنفونی که اشتهارش بسته به آن بود صرف نظر کرد. شصت و سه سال از عمرش می گذشت و بعضی از هواداران و دوست دارانش طوری با او رفتار می کردند که گویی از جهان رفته است. او را به «روور» دعوت کردند و بنایی را که به افتخار او ساخته بودند به او نشان دادند. معلوم نیست که در این مورد چه عکس العملی نشان داده ولی وقتی وارد خانه ای که در آن به دنیا آمده بود گردید احساسات بر او غلبه کرد. به زمین زانو زد و آستانه در را بوسه داد و با هیجان فراوان به سمت بخاری اشاره کرد و گفت:« حرفۀ من در موسیقی از آن نقطه شروع شده است.» با وجود تشریفاتی که پیش از مرگ برای یاد بود «هایدن» به عمل آمد به وین مراجعت کرد و زندگی خوش و پر نشاط خود را همچنان ادامه داد. دلیل عمده ای که موجب بازگشت «هایدن» از انگلستان شد دعوتی بود که شاهزاده «استرهازی» از او کرد و در آن به اصرار خواستار شده بود که برای قبول شغل سابق خود بازگردد. «هایدن» آن پیشنهاد را پذیرفت زیرا شغل چندانی مشکلی نبود و فقط عبارت بود از گذراندن چند ماهی در «آیزنستاد» و تصنیف چند قطعه کوتاه موسیقی سطحی از جمله یک «مس» برای تشریفات سالانه که در روز موسوم به روز «شاهزاده خانم» اجرا گردد. ولی «هایدن» در این موقع به قدری مشهور شده بود که دیگر این امر موجب مباهات وی نمی شد. بلکه او بود که وجودش مایۀ افتخار کاخ «استرهاز» بود. به استثنای «فرانسیس دوم» (1835-1768 آخرین امپراطور روم از 1792 تا 1806 و امپراطور اتریش از 1804 تا 1835) و «مترنیخ» (1859-1773 سیاستمدار و صدراعظم امپراطوری اتریش) معروف ترین مرد زنده اتریش محسوب می شد. بنابراین کاملاً طبیعی بود که در 1797 موقعی که اولیای حکومت امپراطوری درصدد برآمدند که جلو نفوذ انقلاب فرانسه را به اتریش بگیرند از «هایدن» کمک خواستند و تقاضا کردند که سرودی به عنوان سرود ملی برای آن کشور تصنیف کند. «هایدن» سرود مزبور را روی کلمات شاعر شایسته اتریش «هاشکا» ساخت و در این کار نه تنها موفق شد که سرودی نظیر «خدا پادشاه را حفظ کند.» بسازد بلکه از آن هم بهتر ساخت. «سرود ملی اتریش» از لحاظ موسیقی زیباترین سرود ملی است که تا حال نوشته شده و تا سال 1938 که آن را لغو کردند و به جای آن سرود دیگری (در آهنگ «هایدن») و شعر «هورست وسل» تعیین کردند رایج بود. سرود ملی «هایدن» اول بار در جشن تولد امپراطور که مصادف بود با 12 فوریه 1797 در تئاتر ملی وین اجرا گردید. «فرانسیس دوم» با تشریفات کامل حضور داشت و در همان روز تمام تئاترهای عمده امپراطوری خوانده شد. این سرود همیشه یکی از آوازهای بسیار جاری و جالب «هایدن» محسوب شده است. ولی سرود ملی انگلیس تنها سرودی نبود که «هایدن» می خواست با آن رقابت کند. در ایامی که در لندن بود یک شب برای شنیدن «مسیحا» به تالار کنسرت رفت. در ضمن اجرای آن شنیده شد که گریه می کند و در همان حال می گوید:« هندل استاد همه ماست.» کمی بعد وقتی آهنگ معروف «یوشع» را شنید بیش از پیش تحت تأثیر واقع شد و به رفیقی گفت: «مدت مدیدی است که با موسیقی سر و کار دارم ولی قبل از شنیدن «مسیحا» نصف قدرت و نیروی آن را هم احساس نمی کردم و برای من مسلم است که فقط مصنفی که تحت تأثیر الهام قرار گرفته باشد می تواند چنین تصنیف آسمانی را به وجود بیاورد.» درست پیش از اینکه «هایدن» از لندن عزیمت کند «سالومون» متن یک موضوع مذهبی را که در اصل برای «هندل» تنظیم شده بود به وی داد. برای نوشتن این مجموعه از دو مأخذ استفاده شده بود که یکی کتاب «بهشت گمشده» ( اثر میلتون 1674-1608 بزرگترین شاعر حماسه سرای انگلیس) و یکی هم نخستین کتاب تورات بود. یکی از دوستان «هایدن» آن را به آلماتی ترجمه کرد و «هایدن» مشغول تنظیم موسیقی آن شد. «هایدن» درباره تصنیف این قطعه گفته است: «هرگز به اندازه هنگامی که مشغول تصنیف «خلقت» بودم در خود احساس قدس و تقوا نکردم. هر روز به زمین زانو می زدم و از خداوند مسئلت می کردم که مرا در انجام دادن این وظیفه  یاری فرماید.» ولی اوضاع کاملاً رضایت بخش نبود. عدم ثبات ذوقی که منشاء آن کهولت بود اغلب مانع این می شد که «هایدن» نبوغ و نیروی آفرینش خود را بکار بیندازد. «هایدن» هم مثل «دی لاسو» هنگام پیری دچار یک حالت مالیخولیایی شد و اعصابش ناراحت بود ولی «هایدن» نیروی جسمی روستایی داشت که مصنف نازپرورده سواحل فلاندر از آن بی نصیب بود. بالاخره پس از هیجده ماه کار و زحمت شاهکار بزرگی به وجود آورد. در ماه آوریل 1798 قطعه «خلقت» ابتداء به طور خصوصی در کاخ شاهزاده «شوارتزن بورگ» در وین اجرا شد. و کمی کمتر از یک سال بعد در روز موسوم به روز «هایدن» یعنی 19 مارس در تئاتر ملی برای عموم نواخته شد. بلافاصله مورد توجه قرار گرفت و طولی نکشید که گوش های علاقه مندان به موسیقی در سراسر اروپا آن را شنیدند و حتی مردم پاریس که علاقه ای به «اوراتوریو» نداشتند مشتاق شنیدن آن شدند. از این هم تجاوز کردند و نوازندگان فرانسوی هر یک به افتخار مصنف مدالی به سینه خود نصب کردند. در انگلیس این شاهکار دوباره ولی به صورت بسیار بد ترجمه شد و طولی نکشید که از لحاظ تعداد دفعات اجرا در ردیف «مسیحا» درآمد. دور ایام با قطعه «خلقت» خوب رفتار نکرد و آن را از ردیف قطعات کنسرت خارج ساخت. این موضوع دلائل چندی دارد که از جمله آن ها یکی وجود «مندلسن» و «اوراتوریو»های گیرنده و جالب او بود. در زیر فشار حمله این مصنف فقط آثار بسیار عالی و موثر می توانست باقی بماند. قطعه «خلقت» آواز جمعی بسیار خوبی است اغلب آوازهای جمعی دیگر این قطعه ضعیف واقعاً از ابتدا تا انتها جالب نیست و با اینکه قطعه «آسمان ها سخن می گویند» است و اشتباهات نا بخشودنی دارد. از آن جا که نقطه اوج در نخستین قسمت سه گانه آن است دو قطعه دیگر با وجود زیبایی هایی که به طور متفرق در آن شنیده می شود ضعیف است. حقیقت این است که پس از اینکه «هایدن»  دو مایه اصلی را معرفی می کند نمی داند چگونه آن ها را به صورت دراماتیک درآورد. بهترین آهنگ های این قطعه آن های است که حالت توصیفی دارد. حالت توصیفی آن شبیه به نحوه وصف کردن روزنامه نویسان است. این قسمت ها برای ساز تنها تنظیم شده و اگر آن ها را جدا بنوازند از تأثیر آن ها چیزی کاسته نمی شود، قطعه « به لباس سبزه آراسته است» یکی از پر الهام ترین ساخته های «هایدن» است. وجد و جذبه ساده با حالت تفکر و تعمق در آن به هم درآمیخنه و یکی از شاهکارای او در شعر موسیقی است. متأسفانه زیبایی های این قطعه به قدری از هم دور و متفرق است که اجازه نمی دهد این «اوراتوریو» برای شنونده آن طور که باید جالب باشد. مستمع پس از شنیدن آن با یک دنیا عقاید و احساسات مبهم و مهمل از جای بر می خیزد زیرا شاهکاری را شنیده که بسیار بی روح بوده است. پس از اینکه این «اوراتوریو» با توفیق فراوان اجرا گردید مترجم بی ذوقی که متن داستان و کلمات آن را تهیه کرده بود و به « هایدن» پیله کرد که موضوع دیگری را که اقتباس کرده است به موسیقی بگذارد. این موضوع عبارت بود از «فصول» نوشته «جیمز تامسون». «هایدن» در اثر کهولت دیگر آماده کار کردن نبود. مزاجش روز به روز ضعیف تر می شد و مطمئن نبود که بتواند یک اثر بزرگ دیگر را تمام کند. ولای بالاخره تسلیم شد و قطعه «فصول» را در مدت نسبتاً کوتاهی به انجام رسید. اثری است بسیار طولانی و برای اجرای کامل آن لازم است در دو شب نواخته شود. علی الاصول از قطعه «خلقت» دست کمی ندارد. محققاً از آن روح دارتر است و علت عمده اینکه مورد علاقه نیست اینست که متن کلمات آن با مقایسه با «اوراتوریو»ی سابق بسیار پوچ و بی معنی است و به صورتی ابلهانه اقتباس شده و به طبع انجمن های «اوراتوریو» پسندیده و مطبوع نیامده است. خود «هایدن» هم بی معنی بودن عبارت آلمانی آن را تشخیص داد و «اوراتوریو»ی «فصول» را کودک حرام زاده تلقی می کرد. یک دفعه با تندی و کج خلقی به «فرانسیس دوم» گفت:« در (خلقت) فرشته ها درباره خدا سخن می گویند در صورتی که در (فصول) کسی که مقامش بالاتر از «باباسیمون» باشد نیست.»

عقیده خود «هایدن» درباره «فصول» لااقل مبهم و نامشخص بود. در هیچ یک از ساخته های خود، عشق به طبیعت را به این خوبی به زبان موسیقی بیان نکرده است. در هر صفحه این اثر، زیبایی مناظر ییلاقی سرزمین اتریش و جنبه های مختلف زندگی مردم آن منعکس گردیده است. حالت وصفی و چستی و چالاکی این اثر در این است که فوری توجه شنونده را جلب می کند و به همین دلیل بوده است که در اوائل امر شنوندگان از تعبیراتی که برای توصیف روستاها و مشخصات آن بکار برده شده بی اندازه لذت می بردند. ولی موقعی که آهنگ های توصیفی و تقلیدی این اثر مورد تمجید و تحسین قرار می گرفت «هایدن» ناراحت و عصبانی می شد و می گفت: «این بنجل فرانسوی را به من تحمیل کردند.» بی انصافی او درباره زیبایی این اثر لطیف شاید در این حقیقت نهفته باشد که در نتیجه صدمه و زحمتی که در تصنیف این اثر کشید ضعیف تر و پیر تر شد. به هر حال قوای خلاقه خود را از دست داد. پس از تصنیف «اوراتوریو»ی «فصول» هشت سال زندگی را ادامه داد و با خطرات تلخ دوره های گذشته، وقت خود را می گذرانید. در خانه ای راحت و زیبا واقع در «ماریا هیلف» در نزدیکی وین زندگی می کرد و این خانه ای بود که زنش امیدوار بود که بعد از مرگ «هایدن» در آن اقامت گزیند. حالا چرا این زن که سه سال بعد از «هایدن» بزرگ تر بود انتظار داشت بعد از او زنده بماند معلوم نیست. این زن در سال 1800 از جهان رفت و «هایدن» بقیه عمرش را در همان خانه در «ماریا هیلف» گذرانید. سال های آخر عمر او عبارت بود از داستان های ضعف جسمی و عقلی. در دسامبر 1803 «هایدن» برای آخرین بار ارکستر را رهبری کرد و پس از آن به علت ضعف فوق العاده در خانه محصور ماند. شهرت زیادش به منتها درجه رسیده بود. رجال عالی مقام برای دیدن او به آستانه خانه اش رو می آوردند. تأسیسات مختلف موسیقی و مجامع ادبی برای احترام و تعظیم و تکریم او بر یک دیگر سبقت می جستند . در سال 1804 او را از اهالی افتخاری شهر وین شناختند. هنگامی که لشگریان ناپلئون شهر وین را اشغال کردند بسیاری از صاحب منصبان فرانسوی برای ادای احترام به دیدن او رفتند. وقتی حالش خوب بود از میهمانان خود با گرمی پذیرایی می کرد و مدال ها و گواهینامه های خود را اغلب به ایشان نشان می داد و راجع به حوادث گذشته زندگی خود داستان ها برای ایشان نقل می کرد. ولی اغلب اوقات مردم او را فریب می دادند و مزاحم او بودند و آرزو داشت او را تنها بگذارند. در سال 1806 تصمیم گرفت از پذیرفتن مهمان خودداری کند و دستور داد یک کارت برایش چاپ کردند و قسمتی از یکی از قطعات چهاربخشی خود را با این عبارت در روی آن نوشت.« قوای من به کلی از دست رفته است و اکنون ضعیف و پیر شده ام.»

در سال های پایان عمرش هیچکس بیش از خاندان «استرهاز» از او دلجویی نمی کردند. شاهزاده حقوق بازنشستگی او را به سالی دوهزار و سیصد «فلورین» افزایش داد و هزینه مداوای او را نیز تقبل کرد. ملکه اغلب به دیدنش می رفت. در سال 1808 چهار روز قبل از اینکه هفتاد و ششمین مرحله زندگی را آغاز کند علاقه مندان به او خواستند مراتب احترام و محبت خود را به صورتی نیکو به وی ابراز بدارند. با کالسکه شاهزاده «استرهازی» او را به دانشگاه بردند جایی که تصنیف «خلقت» اجرا می شد. پیر محبوب و ارجمند را به داخل تالار بردند و به محض ورود او تمام حضار به پا خواستند. هیجان فراوان بر «هایدن» مستولی شده بود. وقتی «سالی یری» دشمن معروف «موزار» اشاره کرد که کنسرت را شروع کنند در تمام تالار سکوت مطلق حکم روا بود. «هایدن» احساسات و هیجانات خود را حفظ می کرد تا موقعی که موسیقی رسید به « فورتی سیمو» در جایی که می گوید «و روشنی پدیدار شد» در این موقع «هایدن» با انگشت به بالا اشاره کرد و با صدای بلندی گفت:«روشنی از ملاء اعلی آمد» به تدریج هیجان او شدت یافت و برای احتیاط به نظر می رسید که پس از پایان قسمت اول او را به خانه بازگردانند. در موقعی که از تالار به بیرون برده می شد «بتهوون» به جلو دوید و با احترام دست ها و پیشانی استاد را بوسه داد. وقتی به آستانه در خانه خود رسید دست خود را به حال دعا بلند کرد و این خداحافظی او با شهر وین بود. «هایدن» یک سال دیگر هم زنده بود و روز به روز ضعیف تر می شد و بیشتر حواس خود را از دست می داد. در 26 ماه مه 1809 از مستخدمین خود خواست که او را به پشت پیانو ببرند و با قوت و لطافت فوق العاده سه بار سرود ملی اتریش را نواخت. این آخرین کوشش «هایدن» بود. پنج روز بعد چشم از جهان بربست. سربازان فرانسه که باز وین را تصرف کرده بودند تشییع جنازه مفصلی از او به عمل آوردند و در سراسر خاک اروپا سرودهای عزا خوانده شد. در دوره معاصر ما نیز «هایدن» از نو شناخته شد. در اواخر سده نوزدهم تقریباً در محاق تاریکی فراموش شده بود. همه کس او را در ردیف مصنفان کلاسیک به حساب می آوردند ولی آثارش فقط در قفسه کتابخانه ها محفوظ بود. نظر به اینکه فقط دو سنفونی «بازی » و «ساعت» او همیشه نواخته می شد بیم آن می رفت که تصور کنند «هایدن» مصنف کودکان بوده است. احیای موسیقی مجلسی بیش از هر چیز موجب شد که «هایدن» شهرت و اعتبار خود را از نو به دست بیاورد. بیش از هشتاد موسیقی چهاربخشی برای سازهای زهی تصنیف کرده که امروزه پس از یک مدت کوتاه فراموشی، دوباره به عنوان بهترین آثار گویای او در کنسرت نواخته می شود. در دوره حیاتش راجع به این آثار تبلیغ کافی به عمل نمی آمد. زیرا شرایط ایجاب نمی کرد. ولی امروزه زیاد نواخته می شود و برای ضبط کردن آن ها هم جمعیتی تشکیل گردیده است. این آثار چهاربخشی هم مثل سنفونی ها و سناتهای زیبایی که برای پیانو ساخته همه با یک زبان، حکایت از این می کنند که «هایدن همیشه راجع به سنات می اندیشد.» شاید ما روح لطیف «هایدن» را در قطعات چهار بخشی او بیابیم زیرا امروزه به همان صورتی که آن ها را تصنیف کرده عمیق و پر معناست. به سبب حالت و طبیعت آن ها هرگز ضعیف و کم مایه به نظر نمی آید در صورتی که سنفونی ها مخصوصاً برای کسانی که به ارکسترهای قوی «واگنر» و «اشتراووس» و «استراوینسکی» عادت دارند ضعیف به نظر می آید. علاوه بر این سازهای زهی از زمان «هایدن» تا امروز تغییر نکرده در صورتی که پیانو تغییر کرده است. «هایدن» را پدر موسیقی سازی نامیده اند که البته اگر کاملاً صحیح نباشد در اساس صحیح است. قدرت تقریباً منحصر به فرد او برای ایجاد و تکامل پیکره موسیقی بیشتر از همه مدیون آزادی و عدم عنایت او به سنت های پوسیده پیروان شیوه آکادمیک بوده است. روزی پرسید:«فایده این قواعد چیست؟ هنر آزاد است و نباید آن را با مقررات ماشینی محدود ساخت. گوش تربیت شده تنها وسیله ای است که با آن می توان به تمام این پرسش ها پاسخ داد و من تصور می کنم که من به قدر هر کس حق وضع قانون را دارم. سرگرم شدن با این مقررات پوچ و پیش پا افتاده کار باطلی است. من آرزو دارم که کسی یک قطعه مینوئه خوب تصنیف کند.» این آزادی و مقررات، بعضی از همکاران آکادمیک «هایدن» را سخت ناراحت و عصبانی می ساخت و دو نفر از آن ها نزد امپراطور از او سعایت کردند و او را شارلاتان معرفی نمودند. در حالی که «هایدن» طلبه حقیقی بود و در کار تصتیف موسیقی نیز یکی از دقیق ترین مصنفان زمان خود محسوب می شد. وقتی نیروی جسمی «هایدن» اجازه نمی داد که الهامات و افکار معنوی خود را بکار برد به «کالک برنر» نوازنده پیانو به صورت گلایه آن را عنوان می کرد و می گفت«من حالا پیر شده ام تازه یاد گرفته ام که چگونه از آلات بادی باید استفاده کرد و حالا که فهمیده ام باید از جهان رخت بر بندم.» آزادی و حرارت و بی قیدی «هایدن» در موسیقی مایه اصلی آثاریست که تصنیف کرده است. مثلاً به او فرصت داد که از آهنگ های فراوان محلی که همیشه در دسترس او بود بدون هیچ گونه بیم و واهمه ای استفاده کند. دینی که «بتهوون» در این مورد به او داد هنوز متأسفانه آنطور که باید تأیید نشده است. لطیفه های محکم عهد خود را نه تنها در دفتر خاطرات خود بلکه در موسیقی هائی که می ساخت نیز بکار برد و آن ها را به این وسیله جاودان ساخت. پیکره ای را که «کارل فیلیپ امانوئل باخ» ابتکار کرده و نا تمام باقی گذاشته بود با شخصیت و قدرت سه جانبه ای که داشت به مرحله اجرا رسانید.